نفس عمیق
. . . فریادی شو تا باران
آزادی! چه وازه ی آشنایی ! چه واژه ی غریبه ای! آزادی! به آزادی که فکر می کنم هم برایم دور است و هم نزدیک. آزادی و اسارت همانقدر به هم نزدیکند که شجاعت و حماقت ، کفر و ایمان. . . و فاصله همان خط باریک اما دراز . به آزادی که فکر می کنم قفسی جلوی چشمانم می آید که فکر این قفس مرا دیوانه کرده است. فکر این قفس به جنونم می کشاند . . . قفسی که برایمان ساخته اند و برای خودمان ساخته ایم، برای روحمان که مثل یک پرنده آرزویش، تنها پرواز است و بس. رهایی می خواهد و اسیر می شود. اسیر اعتقادات و تفکرات. اسیر خواسته ها و ناخواسته ها. وقتی پرنده ی روحمان زیادی فکر کند و زیادی از اندازه ی قفس شاکی باشد، برش می دارند و در قفسی که کمی بزرگتر است، رهایش می کنند. از تجربه ی محیط بزرگتر لذت می برد و خیال می کند دیگر آزاد است. اولین بار که بخواهد اوج بگیرد و بال هایش به دیوارهای قفس گیر کنند ، کسی در درونش فریاد می زند که : ای دل غافل! باز هم که قفس است! عصیان می کند. پرنده بال و پر می کوبد به در و دیوار قفس، زخمی می شود. جراحاتش که عمیق شد دوباره داستان قفس بزرگتر تکرار می شود و تکرار می شود و تکرار می شود . . . پرنده دلش رهایی می خواهد، اما قفس های بزرگتر نصیبش می شوند. دلش پرواز می خواهد، حقیقت را ، تجربه را، اما اسارت نصیبش می شود و قفس . و روزی که نه به درد فروش می خورد، نه مونس تنهایی های کسی ست و نه آنقدر مطیع و فرمانبردار است که آب و دانه اش را بخورد و چهچهه ی دلنشین بزند ، آزادش می کنند. اما . . . پرنده با خودش فکر می کند . می ترسد. از دنیای بیرون قفس می ترسد. به قفس خو گرفته . به دنیای درون قفس که رهاییش هم کنترل شده بوده. ذره . . . ذره . . . ذره . آیا بال هایم هنوز توان پریدن دارند یا در و دیوار قفس بیش از اندازه از کارشان انداخته ؟ به دورها نگاه می کند. به پرنده هایی که هیچ وقت قفس را تجربه نکرده اند و آزادانه پرواز می کنند : من می توانم مانند آنها آزادی را بفهمم و تجربه کنم ؟ می توانم آزاد باشم ؟ می توانم ؟ نمی توانم ؟ می توانم . . . نمی توانم . . . می توانم . . . نمی توانم . . . نمی توانم تشخیص بدهم که چه تصمیمی می گیرد. به مرداب ِ بودنش تن می دهد یا آزادی را در آغوش می کشد . . . اما هر چه هست ما در قفس هایی آزادیم که همه چیز کنترل شده ست و ما درخیالات خودمان فکر می کنیم و خیال می کنیم که آزادیم . . . که آزادی باید همین باشد . . . اما ! چه بگویم ؟ آزادی از نوع قفسی . . . آره ، تو راست می گفتی. من عادت کردم.به نبودن ِ تو. به نشستن ِ اسمم کنار اسمت گوشه و کنار . به ندیدن دو ساله ت . نه ببخش، به ندیدن ِسه ساله ت . به فاصله ها که کم نشدند هیچ، زیاد هم شدند. عادت کردم به پرس و جوهای گاه و بیگاه و دلتنگی های بیگاه. به فراموش کردن صدات. به صلیب آغوشت که چقدر خیالش هم آرومم می کنه. به چشم هات و نگاه هامون.به دوست داشتنت. به دوست داشتنم. به آزادی ت و به اوج گرفتن و شنیدن صدای بال زدنت. به مرگ. به ظلم. به نبودن. به نداشتن. به دل کندن. به غصه خوردن و ذره ذره چکیدن برای دردهامون. نه عزیزم. اشتباه کردم. تو می گفتی همه ی اینها عادته. غلط گفتی مهربونم. من هیچ وقت عادت نکردم. من هیچ وقت نتونستم عادت کنم. من لحظه به لحظه، ثانیه به ثانیه پرواز کردم. من یاد گرفتم دوری را . من حس کردم فاصله را . من زندگی کردم عشق را و حالا : حالا به من بگو . حالا که دلتنگم، حالا که بی تابم، حالا که دارم مثلا عادتم را ترک می کنم چه کار کنم با اشک هایی که گاهی به قدمت بیست و هفت سالِ آزگار فرو می ریزند از پلک هام و دلشون تنگ می شه برای یاری . . . عشقی . . . خاطره یی . . . چه کار کنم با فاصله ها ؟ دیوارها ؟ خسته گی ها ؟ از من چه می ماند جز این تکرار پی در پی / تکرار من در من، مگر از من چه می ماند / از من اگر کوه م اگر خورشید اگر دریا / بی تو میان قاب پیراهن چه می ماند / وقتی تو با من نیستی از من چه می ماند؟؟ / از من جز این هر لحظه فرسودن چه می ماند ؟؟؟ پی نوشت: توی این مدت حال و روز خوبی نداشتم برای نوشتن و حسی دست نمی داد تا از آنچه در روح و مغزم می گذرد بنویسم. ممنونم از دوستانی که جویای حالم شدند و به باران گفتند ببارد. اما چه کنم که ابری نبود برای باریدن تا امشب که ابرها تمام آسمان دل و شهرم را قرمز کردند گنجشکک اشی مشی روزه ی پر زدن نگیر قفس پر از بال و پر ِ پرنده های ناگزیر قصه از اون جا پر گرفت که بال ها رو قیچی زدن رو کف ِ دست ِ سرنوشت علامت ِ هیچی زدن قصه از اون جا قصه شد که شاخه سر بالا گرفت جای خدای خشکی رو خدای سبز ما گرفت تو دل ِ گندم ِ صبور جنبش سبزه ریشه بست آبستن قصه شد و سکوت خوشه رو شکست خوشه به خوشه دم گرفت گلوی خسته ی بهار یکی باید بهش می گفت سر به سر خوشه نذار خوشه اگه ورم کنه سبزه ازش بیرون میاد دونه به دونه می شکفه ندای سبز از اون میاد یکی نبود بهش بگه خواب که بودی سبزه دمید اون علف بی ریشه ی هرز و پلاسیده رو چید کسی شاید بهش نگفت آب از سر قصه گذشت این راه تک صدایی رو هر کی که رفته برنگشت ندای سبز خوشه رو شاید باید دیر می شنید تا یک نفر بهش بگه عمر تو هم به سر رسید گنجشکک اشی مشی قفس پر از بال و پر ِ یه روز یکی بهش می گه راه فرار کدوم ور ِ ما خس و خاشاک می دونیم ، زود می رسه روزی که اون گورشو گم کنه بره پانوشت : دوستان عزیز! شاعر این شعر ناشناس است. بیایید دست در دست هم این شعر زیبا را پخش کنیم تا افراد بیشتری از خواندنش لذت ببرند.
| Design By : Night Skin |


