تبليغاتX
نفس عمیق


این روزها . . .

می خواهم بنویسم. بنویسم که چقدر دلتنگم. از بغضی که گلویم را فشار می دهد و از آن انگشت لعنتی که روی گلویم نشسته و به اندازه ی تمام جهان سنگین است. از پک های عمیق به سیگارم تا کمی دردهایم را فرونشاند تا قلبم کمی تاب بیاورد این روزها را و این اتفاقات را. از این روزها که نگاهم خیره شده به عکس هایی که می بینم و فیلم هایی که ضجه شان می زنم. از اشک هایی که گاه و بی گاه صورتم را خیس می کند . از دختر مغروری که لرزیدن صدایش را خیلی ها شنیده اند این روزها . می خواهم بگویم از آتشفشانی که در سینه ام جاری ست و دارد تک تک سلول هایم را می ترکاند. از اینک آنقدر از وحشی صفتی ها بهت زده بودم که توان نداشتم چیزی بنویسم. از همان عصر انتخابات که بابک زمانیان آمد و گفت: "بچه ها بدبخت شدیم!" از فردای انتخابات که خبر رسید پلاکارد در دست دارند که " اصلاحات سقط شد". از این روزهای بعد از انتخابات که کم نشنیدیم و کم محکوم نشدیم . از اینکه دزد و کثافت و همجنس بازمان نامیدند. از وقاحتی که انتظارش را نداشتم - خطبه های نماز جمعه را می گویم-. از سمیرایی که داغدار شده این روزها و جسد عزیزش را هم تحویل نمی دهند. از دختری که گلوله ای قلبش را شکافت و از برادری که جلوی چشمانم نقش بر زمین شد و دیگر پاهایش نمی رفت، روی دست مردم بود که حرکت می کرد و با سکوتش و با جسم بی جانش فریاد می زد آزادی را . از دوستانی که این روزها همه با هم مهربان شده ایم و یار و غمخوار . از مردمی که همه با هم رفیق شده اند. که کمکت می کنند . که امیدت می دهند . که می پرسند" ناامید که نیستی رفیق؟" نمی گذاریم که ناامیدی در جانمان رخنه کند که ما هیچ نداریم به جز یکدیگر و اگر خودمان هم نباشیم دیگر چیزی نخواهیم داشت.

" ما تنها نیستیم "

یادتان هست؟ این شعار ما بود در وبلاگ "قدی بر فراز دیوارهای شهر" . هنوز هم می گویم ما تنها نیستیم و تا با هم هستیم امیدمان را از دست نمی دهیم و قدم در راهی می گذاریم که شاید بی برگشت باشد ، شاید بی فرجام باشد اما هدف بزرگی داریم که در راهش چه باک از جان.

نوشته شده توسط باران در پنجشنبه چهارم تیر 1388 ساعت 16:31 |
                                                                  

                                                                                                                  ۱۰

وای باران ! باران !

شیشه ی پنجره را باران شُست

از دل من اما

چه کسی نقش تو را خواهد شُست ؟!!

 

باران

 

از وقتی خودم را شناختم سعی کردم به روح م اهمیت بیشتری بدهم تا جسم م. بگذارم بزرگ شود. پرورشش دهم. همیشه با خودم جنگیدم. از کنایه ها نرنجیدم و از بی مهری ها. اشک نریختم. من قد می کشیدم و سال پشت سال می گذشت. جدال جسم و روح اما هنوز ادامه داشت. مثل همان دعوای همیشگی بین علم و ثروت. اما امروز جسم م خودش را به رخ روحم کشید و پیروزمندانه گفت: دیدی من بر حق ترم؟ دیدی انسان ها برای جسم بیشتر ارزش قائلند تا روح؟ من باعث زنده گی هستم. اما تو چه؟ باشی یا نباشی؟! دیدی می گفتم ولی تو باور نمی کردی؟

روح بیچاره ام گوشه ای نشست و به خود پیچید. روح م داشت می شکست. اشک می ریختم. درد داشت. می فهمی شکستن چقدر درد دارد؟ دردی که شکستن هیچ جسمی یارای مقابله اش نیست. حالا از درد زوزه می کشد ولی ایستاده و فریاد می کند: با اینکه نفس از توست. اما چه کسی ست که نداند تا من راضی نباشم، هیچ جسمی افاقه نخواهد کرد ؟ تا من اجازه ندهم تو . . . باور کنی یا نه! قبول داشته باشی یا نه ! من برترم. حتی اگر هیچ انسانی پیدا نشود که شهادت به برتر بودنم بدهد . من برترم به پاس سال های پایمردی ام . به پاس گردن کج نکردنم. به پاس استقامتم ، به حرمت رنج هایم . . .

- سکوت -

 

نوشته شده توسط باران در سه شنبه دوازدهم خرداد 1388 ساعت 2:2 |
 

امروز نفس عمیق یک ساله شد . باور نمی کنم. بعد از تجربه ی تلخ گذشته و موانع کوچک و بزرگی که در راه نوشتن خودم داشتم، امروز به یکسالگی نفس عمیق رسیدیم.

یک نفس عمیق

دوستان من !

من سعی کردم خودم را بنویسم، فکرهایم را. دغدغه هایم را . سعی ام این بوده و خواهد بود که خودم را در این نوشته ها پیدا کنم. همیشه از نقاب بدم آمده و سعی کردم اینجا که خانه ی دلم نام نهادمش، بی نقاب باشم. تلاش کرده ام انسان را بنویسم و نقبی بزنم به رفتارهایی که آزارمان می دهند تا در این میان خود نیز آن رفتارها را نداشته باشم. تا تلنگری باشم و شاید تکانی برای انسان وار زیستن.از جامعه ام نوشتم، از کشورم ، از سیاست ، از دوستی و از عشق. و این آخری در بقیه هم جاری بود.

با نفس عمیق من بزرگ شدم و دخترک پارسال نماندم. سپاس برای تک تک نفس هایی که همراه من اینجا کشیده اید. تک تک کلماتی که نوشته اید، برایم دنیایی بوده . با خواندنشان شاد شدم و نفسی کشیده ام از ته دل . با نقدهایتان اوج گرفتم.سپاس برای لحظاتی که همراهم بودید و شادی ها و غم ها را شریک شدیم و آن لحظه ها، تنهایی معنای همیشگی اش را نداشت.

ممنونم از سعید عزیز که همیشه و هر لحظه کنارم بوده و با عاشقانه هایش نگذاشته که نفس عمیق تنها بماند.قدردان همراهیش هستم. از ندا که خوانده و نوشته برایم. از مائده که دفتر نقاشی اش چهار روز کوچکتر از نفس عمیق است و حالا کمتر به اینجا سر می زند و می نویسد. این سه نفر یار نفس عمیق بوده اند از ابتدای بودن و من قدردان همه ی محبت هایشان هستم.

دنیایمان دنیای غریبی ست. آدم ها می آیند و می روند . نفس عمیق هم از این دست اتفاق ها داشته ست. دوستانی بوده اند - رویا و الهه - که حالا نیستند و این نبودن را می گذارم به حساب روزگار.همینطور امید و پرنیان عزیزم که گرفتاری هایشان آنقدر زیاد است که وقت زیادی برای دنیای مجازی ندارند.

امیر تنها و قاصدک و حیران و نجوا ممنونم.

و در آخر سوالی دارم که دوست دارم همه ی کسانی که می خوانندم،جوابش را برایم بنویسند. می خواهم بدانم نفس عمیق چه ویژگی دارد که شما را به خواندن تشویق می کند و به اینجا می کشاندتان؟ برای بودن باید روز به روز و ثانیه به ثانیه ، نو شد و برای داشتن باران بهتری ست که این سوال را می پرسم. 

امیدوارم باران بهتری باشم روز به روز و خودم را بیشتر از قبل بشناسم . . .

 

نوشته شده توسط باران در جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388 ساعت 19:25 |
 

                                                                                                                      ۳۰

این نامه را در جواب به دعوت سعید عزیز نوشتم. 

از دوستانم می خواهم که چنین نامه ای را بنویسند . در آینده ای نزدیک آرشیوی از خواسته هایمان خواهیم داشت و میزان محقق شدنشان را خواهیم سنجید.

حیران ، دفتر نقاشی ، قاصدک از طرف من به این بازی دعوت می شوند تا اگر دلشان خواست، بنویسند.

 

*******************************

سلام آقای رئیس جمهور !

این نامه را برای زمانی می نویسم که این سی روز پر اضطراب و پر التهاب هم تمام شده و مشخص شده است که شما برای یک دوره ی چهار ساله رئیس دولت کشورمان شده اید. کشوری که سختی زیاد کشیده است و با ناملایمات زیادی روبرو ست. برای ایرانی که وقتی به آینده اش فکر می کنم در غبار می بینمش. چه می گویم؟! خودتان بهتر از من می دانید. کشوری که در راه  آزادی خواهی بیش از صدسال است که هزینه می پردازد و در این میان گاهی طعم آزادی نسبی را چشیده است. کشوری که مصدق دارد، خاتمی را تجربه کرده است، مستبدانش را نمی نویسم چون خودتان بهتر از من می شناسیدشان. گذشته را نباید فراموش کرد اما به افق روشنی باید چشم دوخت تا شاید . . .

آقای رئیس جمهور ! من تمام سهمم از دموکراسی را که یک رای بیشتر نبود به این نظام دادم. می نویسم نظام چون مشخص نیست که شما کاندیدایی باشید که انتخابش کرده ام. در قبال تمام حقم، رایم، می خواهم با شما حرف بزنم و خواسته هایم را برایتان بگویم و به پشتوانه ی همان یک رای ، از شما می خواهم که حرف های مرا بشنوید.

چیزی دارد خفه ام می کند. انگار با تمام حجمش روی گلویم نشسته است  و نفس کشیدنم را سخت می کند. از دوستانم می نویسم. از دانشجویانی که به جرم خواسته هایشان و عقایدشان شکنجه می شوند، زندان می روند و سختی می کشند. از حق تحصیل محروم می شوند، تعلیق می شوند.فکر می کنم شما هم با این حرف من موافق باشید که کار دانشجو نقد کردن است و اصلا دانشجو به همین ها زنده است. همه ی رئیس جمهور های گذشته این حرف را زده اند ولی من از شما تنها حرف نمی خواهم. من عمل می خواهم . از شمایی که می گویید آزادی بیان انتظار ندارم که روال مانند گذشته باشد. دوست ندارم شعارمان این باشد که اوین دانشگاه شده است و دانشگاه ، دیگر دانشگاه نیست.دانشجو تکیه گاهی ندارد و تنها سرمایه اش جانش است که مجبور است از آن بپردازد. من از شما می خواهم که این روند را ادامه ندهید اگرچه مخالف با خواسته ی قدرت مردان جامعه مان باشد. به ما نگاه کنید. مانند پدری که به دختر و پسرش می نگرد. آیا حاضرید فرزند خودتان چنین هزینه های گزافی را بپردازد به جرم ابراز عقیده اش؟

مردم کشور من به رغم تمام نا آگاه بودنشان و به رغم فراموش کار بودنشان فرق ها را خوب می فهمند. به همین خاطر است که مصدق در یادها می ماند، از خاتمی به عنوان بزرگ مرد یاد می کنند. اما دیکتاتورها . . .  هیچ کس یادی از آنها نمی کند. آنها ماندگار نمی شوند که  سرزمین با کفر بر جای می ماند اما با ظلم نه ! خواسته ام این است که این مردم را هرگز فراموش نکنید، خودشان را، خواسته هایشان را و انتظاراتشان را از شما. انسان ها شعور دارند. آقای رییس جمهور این پسندیده نیست که به جای آنها تصمیم گرفته شود  که چه ببینند و چه بخوانند و چه بشنوند. این شیوه ی دیکتاتورها ست. این روش حکومت های فاشیستی ست که همه یک سلیقه داشته باشند. به مردم حق بدهید که خودشان انتخاب کنند  و خودشان تصمیم بگیرند که خوب تر چیست و نادرست چیست.نگذارید دلمان بسوزد از کتاب هایی که می شد خواند و نتوانستیم یعنی نگذاشتند. می شد روزنامه ای باشد برای خواندن و نیست. شما می توانید. شما به پشتوانه ی همین یک رای ها می توانید اگر بخواهید و خواسته تان ، خواسته ی همه ی ملت باشد نه عده ی محدودی که از قضا جایگاهی بین مردم ندارند.

آقای رئیس جمهور ! حق زیستن ،حقی ست که خدا به انسان داده است و حق گرفتنش را هم در دستان خودش گرفته. چطور می شود انسانی را به حکم عقیده اش کافر و ملحد دانست و حق زنده گی را از او گرفت. حق زنده گی را می گویم نه نفس کشیدن صرف. واضح تر می گویم این گزینش های دینی  برخلاف همان اسلامی است که حرفش را می زنید. اسلامی که علی بر می آشوبد وقتی ماجرای خلخال و آن زن یهودی را می شنود. حالا به جرم  اینکه کسی مذهبی جز  اسلام دارد باید طرد شود؟ یک اقلیت قومی باید زندان برود؟ این را چه کسی گفته است؟ کدام دین؟ کدام مذهب اجازه می دهد غیر معتقدانش توهین بشنوند، استهزاء شوند و بی حرمت گردند؟

این روزها به جرم همین حرف ها که گفتم کسانی را می بینم که بی کار شده اند. یا اصلا کاری برایشان تعریف نمی شود. فشارهای زنده گی را چطور باید سپری کرد و شکم وابستگان را چگونه سیر؟ باید مانند آن جانباز خودسوزی کرد و بعد متهم شد به معتاد بودن؟ عده ی زیادی از دانش آموختگان ما این روزها بی کارند .من از شما می خواهم که فکری کنید و زنده گی را به ما بازگردانید. این روزها وضعیت معیشتی خوب نیست. ما قشر متوسط فقیر شده ایم. مایی که یک روز به دنبال توسعه ی سیاسی و آزادی های مدنی بودیم حالا به معیشتمان فکر می کنیم و به نان شب مان. از مردمی که دغدغه ی نان شب دارند نمی توان انتظار داشت که به آزادی هم فکر کنند. فکری کنید .

آقای رئیس جمهور ! از نقدها نهراسید. به مخالفانتان به چشم دشمن نگاه نکنید و بدانید که همین نقدها و مخالفت ها ضامن پویایی و زنده بودن جامعه ست. باور کنید منتقدان شما دست نشانده ی بیگانگان نیستند و از آنها پول نمی گیرند. از بین همین مردمند و ایران را آباد و آزاد می خواهند نه ویرانه ای که فقط استقلالش را فریاد می زند. اگر همه را مخالف بدانید و برای حرف هایشان تره هم خرد نکنید که دیگر جمهوری معنی ندارد. نام نظام را بگذارید سلطنتی یا چه می دانم دیکتاتوری و خیال ما و خودتان را راحت کنید. می دانم که خواسته ی شما این نیست. پس به مخالف هایتان میدان دهید تا شما را نقد کنند اگر چه سخت باشد. ولی مطمئن باشید نتیجه ای که می گیرد خوب خواهد بود. مردمی که احساس کنند حرفشان شنیده می شود حس موثر بودن می کنند و این همان چیزی ست که شما می خواهید.

می دانم بیشتر از زمانم حرف زدم.آخرین حرفم را می زنم و می روم. آقای رییس جمهور انسان را رعایت کنید، زن و مردش فرقی نمی کند. انسان را رعایت کنید.

امیدوارم به وعده هایتان وفادار بمانید و بخواهید که به قول هایتان جامه ی عمل بپوشانید. آقای رئیس جمهور فراموش نکنید که ما و رای مان -چه به شما بوده و چه به کس دیگر- پشت شما ایستاده ایم .

آقای رئیس جمهور ما را فراموش نکنید.

 

نوشته شده توسط باران در سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388 ساعت 2:46 |

 

                                                                                                                                 ۴۴                                                                                                                             

تا به حال این حس رو داشتی که می خوای بری   

و همزمان، این حس رو هم داشته باشی که می خوای بمونی ؟

 

نوشته شده توسط باران در سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388 ساعت 0:56 |
 

۵۲

سلام آقای رئیس جمهور! این یک افشاگری نیست ،این یک شکوائیه است خطاب به شما که اگر شخص اول مملکت نناممتان،بی شک شخص دوم هستید.

امشب در جریان سخنرانیتان در ژنو قرار گرفتم. ساعت ۱۱ بود که کنفرانس خبری تان را به طور زنده از شبکه ی خبر دنبال کردم. شما گفتید عده ای در اعتراض به سخنان حق طلبانه ی شما سالن کنفرانس را ترک کردند.تاکید کردید اندک بودند. ولی آقای رئیس جمهور خودم با دو چشمم دیدم که اندک نبودند. حداقل چهل نفر می شدند. چرا؟

دنیای سیاست ، دنیای عجیبی ست. یک روز شما و دولتتان بوش را مسخره کردید که خبرنگار عراقی به سویش کفش پرتاب کرد و امروز به سمت خود شما اشیایی را پرتاب کردند! زمانی که در همه ی شبکه های خبری صحنه های پرتاب کفش را نشان می دادید و میزگرد تشکیل می دادید تا این اقدام را تحلیل کنید،هیچ به ذهنتان خطور کرد که شاید روزی شما جای او باشید؟ فکر نمی کنم.

شما نماینده ی ایران بودید نه محمود احمدی نژاد ! چه شد؟ چه کردیم در این چهار سال که ما از احترام نسبی در میان جامعه ی جهانی به حضیض ذلت نشستیم؟ آقای احمدی نژاد ملت ایران هیچ وقت اینجور حقیر نمی زیست.یاد نماینده های سابق ایران افتادم از مصدق که حتی نماینده های آمریکا و انگلیس هم در برابر شخصیتش وادار به کُرنش می شدند تا هاشمی رفسنجانی که هنوز مورد احترام مقامات جهانی ست تا خاتمی ای که با نظریه ی گفتگوی تمدن هایش و با اخلاقی که چیزی نبود جز صداقت، ایران را به سطحی در خور احترام رسانده بود. ما با خود چه کردیم؟ و از آن مهمتر ،شما با ما چه کردید؟ شکستنمان را که ندیدید؟ خم تر شدنمان را چطور؟

شما از اهداف ایران گفتید ؟ از قانون، از عدالتی برای همه ی جهان. از آزادی. ولی کو ؟ کجاست؟ چرا من اجرای قانون را در کشورم نمی بینم ؟ یک میلیارد دلار گم شده قصه ی تکراری محافل ماست، حتما خوب در جریانید.چرا من عدالت را فقط برای کسانی می بینم که ریش دارند و متظاهرانی که ادعای دینداریشان گوش فلک را کَر می کند و چشمش را کور؟ آزادی مان را هم این روزها با رصد وبلاگ ها و دستگیری ها و فیلتر شدن ها جشن می گیریم. ما آزادیم، مگر نه؟

دلم برایتان سوخت وقتی در جواب تشویق معترضانه ی حاضرین ،از آنها تشکر کردید. دلم برایتان سوخت وقتی به خبرنگاران بین المللی وعده ی دیدار در تهران را دادید؟ واقعا خیال می کنید فاتح انتخابات دهم خواهید بود؟ دلم برایتان سوخت که دوره تان به سر رسیده. نه! راستش را بخواهید دلم بیشتر از اینکه برای شما بسوزد، برای خودم سوخت. برای خودم ، برای جوانیم که دارد پودر می شود. برای وطنم ، برای ایران . . .

ایرانِ ما ویران شده. ایرانِ ما پر شده از میوه های وارداتی. حتی به یُمن شما پیاز وارد می کنیم و سیب زمینی حراج. بازار ایران پر شده از کالاهای وارداتی. کمر اقتصاد خصوصی شکسته . من از شما گِله می کنم به خاطر همه ی اینها. به خاطر بیکاری که جامعه ی جوانمان را شکسته و افسرده کرده . من از شما گِله می کنم به خاطر تمام دروغ هایی که در این چهار سال گفتید. من از شما شکایت می کنم به خاطر اینکه نمی توانم به هیچ کاندیدایی اعتماد کنم. نه به شیخ مهدی کروبی که با ساسی مانکن دیدار کرده و نه به میرحسین موسوی که از بسیج به عنوان مدرسه ی عشق نام برده و عکس هایش با چفیه را،گوشه و کنار آویزان کرده اند. من اینهمه نفرت را با چقدر آب بشویم آقای رئیس جمهور؟ اصلا پاک شدنی ست؟

از شما می پرسم: ایران ، دوباره ایران خواهد شد؟ آیا خواهم توانست با صدای بلند بخوانم "دوباره می سازمت وطن اگرچه با خشت جان خویش / ستون به سقف تو می زنم اگر چه با استخوان خویش" نمی دانم . . . نمی دانم . . .

وطن پرنده ی پر در خون ، وطن شکفته گل در خون، وطن فلات شهید و شمع، وطن پا تا به سر خون

بدرود آقای رئیس جمهور!

 

فریادی و . . . دیگر هیچ

 

نوشته شده توسط باران در سه شنبه یکم اردیبهشت 1388 ساعت 1:24 |
 

۶۲ 

نازی ها وین را در جریان جنگ جهانی دوم فتح کرده اند . فروید تنها در اتاقش نشسته . ناشناسی وارد می شود. و این آغاز ماجرای بحث های خواندنی این دو است.

 

فروید         ببینین . من فقط یه پیرمردم. تمام زندگیم از عقل دفاع کردم و با نادانی جنگیدم، درمان کردم، برای انسان ها علیه انسان ها جنگیدم، بدون وقفه و بدون اینکه لحظه ای نفس بکشم، ولی امروز چه چیزی برام مونده؟ دلم می خواست یه دفعه بمیرم، یه مرگ ناگهانی: ولی دارم با احتضار می میرم. هزار بار می تونستم اسم خدا رو زمزمه کنم، هزار بار دلم می خواست شربت تسلاش رو بنوشم، هزار بار آرزو کردم که ایمان به خدا بتونه به من شهامت زجر کشیدن و رویارویی با مرگ رو بده ، ولی همیشه مقاومت کردم. مقاومت نکردن خیلی آسون بود. امشب، نزدیک بود خودم رو تسلیم کنم، چون این ترس بود که جای من فکر می کرد.

ناشناس     پس باید تسلیم می شدی

فروید         به اندازه ی کافی مخدر می خورم،این یکی رو دیگه نمی خوام. چون این یکی روح رو بی حس می کنه.

ناشناس     ولی روح تون بهش نیازمنده  . . .

فروید        اون حیوونی که در منه می خواد ایمان بیاره نه روحم. من به خدا ایمان ندارم چون تمام وجودم مایل به ایمان آوردنه! من به خدا ایمان ندارم چون زیادی دلم می خواد ایمان بیارم ! من به خدا ایمان ندارم چون ایمان آوردن کار آسونیه و اگه ایمان بیارم زیادی خوشبخت می شم !

ناشناس     ای بابا، دکتر فروید، اگر واقعا دل تون می خواد، چرا خودسانسوری می کنین ؟

فروید        این یک تمایل خطرناکه ! برای حقیقت خطرناکه ! من نمی تونم بذارم یه خیال باطل من رو گول بزنه. انسان توی یه زیرزمینه. تنها نورش مشعلیه که با تیکه های پارچه و کمی روغن درست کرده.انسان می دونه که این شعله همیشه روشن نمی مونه.انسان مومن جلو می ره و فکر می کنه که ته تونل دری وجود داره که پشتش نوره...انسان خدانشناس می دونه که دری وجود نداره،می دونه تنها نوری که هست همون نوریه که خودش با دست های خودش درست کرده، می دونه که پایان تونل، پایان خودشه. پس طبیعیه که وقتی به دیوار می خوره دردش بیشتره . . . اگه خدا وجود داشت و همین جا روبروی من ایستاده بود ! وای به حال خدا، اگه از اون ظلمتی که توش جاش دادم بیرون بیاد . . .

ناشناس    اگه خدا بیاد و همینجا روبروی شما وایسته؟ ازش چی می خواین؟   

فروید        ازش می خوام که سرش رو یه کم از پنجره بیرون ببره ! آیا خدا می دونه که شر داره توی خیابون های برلین  و همه ی اروپا  رژه می ره؟ خدا می دونه  اون روزی رسیده که نفرت حزب خودش رو پیدا کرده : نفرت از یهودی، نفرت از کولی، نفرت از زن صفت، نفرت از مخالف؟

ناشناس    مگه می شه ندونه؟

فروید        اگه خدا در برابر من بود،به همین جرم متهمش می کردم: به جرم دادن قول های باطل

ناشناس    قول های باطل؟

فروید        شر یعنی قولی که کسی سرش وای نمیسته. مرگ چیه؟ مرگ همون قول زندگیه – زندگی یی که اینجا توی خونم ، زیر پوستم می دوه – همون قولی که کسی که این قول رو به من داده سرش وای نایستاده . چون وقتی خودم رو تگاه می کنم، هیچ حس نمی کنم فانی هستم : مرگ هیچ جا در من  نیست .نه توی شکمم، نه توی سرم. من مرگ رو می شناسم چون بهم یادش دادن، برام تعریفش کردن. آیا اگه کسی چیزی به من نمی گفت، من می فهمیدم که قراره یه روزی از بین برم؟ مرگ از پشت حمله می کنه. چیزی که در مرگ شره، فنا شدن نیست. شر مرگ قول زندگیه که یه کسی زده زیرش. درد چیه؟ مگر تمامیت یک بدن که انکار شده ؟ به این بدن خیانت شده، نه ، درد در گوشت حس نمی شه، چون همه ی زخم ها زخم های روانی هستن.باز هم یه قولی که زدن زیرش.

شر اخلاقی چیه؟ ظلمی که انسان ها در حق هم می کنن، آیا این پیمان صلح نیست که شکسته شده؟ پس قولی که ، در گرمای سری کز کرده ، روی سینه های یک مادر داده شده بود کجاست؟ پس مهر صدای آرامی که از عمق یک سینه با ما حرف می زد وقتی ما هنوز حتی معنی کلمات رو نمی فهمیدیم، کجاست؟ پس این جدال چیه؟ باز هم قولی که یکی زده زیرش!

ولی بدترین شر، نوک شمشیر، اون چیزی که هیچ چیز در برابرش نمی تونه دلداری مون بده این عقله، این عقل کوته بین و محدود. به نظر می آد که خدا به ما عقل داده فقط برای اینکه حد و اندازه ش رو بشناسیم. تشنگی بدون آب. اول فکر می کنیم می تونیم همه چیز رو بفهمیم، همه چیز رو بشناسیم، فکر می کنیم قادر هستیم مقایسه های بی سابقه بکنیم، طرح ریزی های موشکافانه، اما عقل، میون راه آدم رو ول می کنه. ما از همه چیز آگاه نخواهیم شد. و چیز زیادی نخواهیم فهمید. حتی اگر سی صد هزار سال دیگه هم زندگی کنم  نمی تونم ستاره ها رو بفهمم و همیشه دنبال این خواهم بود که این جا روی این زمین، توی این گل و لجن، چی کار دارم می کنم! محدودیت عقل ما، این هم آخرین قول باطلشه.

ناشناس    زیادی توقع داشتی

فروید       باید من رو کودن تر می آفریدن تا هیچ آرزویی نداشته باشم . . . قول می ده و زیرش می زنه. شر می آره. چرا که شر همون قول باطله.

ناشناس   بذارین براتون توضیح بدم.

فروید      توضیح دادن یعنی تبرئه کردن : من توضیحی لازم ندارم . اگه خدا از دنیایی که ساخته راضیه،خدای مضحکیه،خدای بی رحم،خدای متقلب، خدای جنایتکار،خالق درد و شر انسان ها.

ناشناس   و انسان چیه : دیوانه ای در زندانش که بین خودآگاه و ناخودآگاهش شطرنج بازی می کنه !

نمایشنامه ی مهمان ناخوانده اثر اریک امانوئل اشمیت

 

پیچ و تابم می خورم و می خوانمش. گاهی لبخند می زنم و گاهی چشم هایم گر می گیرند. از اینکه حرفایی که سال ها در دلم تلنبار شده بود را کسی زده حالتی دارم  که نامش را بلد نیستم. یک نوع شادی و غم همزمان. غمش به این دلیل که با خواندن این کتاب هم معمای خدا در وجودم حل نشده. دلم می خواست تمام هستی را آنقدر اشک بریزم تا چیزی از جهانم نماند. کتاب از آن دست کتابهایی بود که مرا میخکوب بر جایم نشاند تا تمامش کنم و تمام مدت بین شک و یقین شناور بودم. مزایده  را که به یاد می آورید؟ این پست  را ادامه ی همان ندانستن ها و نفهمیدن ها و نخواستن ها بدانید .

 

نوشته شده توسط باران در شنبه بیست و دوم فروردین 1388 ساعت 18:14 |
 

                                                                                                                    ۷۴

 

مسعود ده نمکیآقای ده نمکی! لابد خیلی خوشحالی که فیلم دومت هم فروش میلیاردی می کند؟ لابد لبخند از آن صورت پُر مویت محو نمی شود وقتی می بینی مردمی داریم که در حسرت چند دقیقه ای خنده و شادی همه ی اعتقاداتشان را به فنا می دهند! خوشحالی از اینکه باور کرده اند تو تغییر کرده ای! می خندی چون گذشته ات را فراموش کرده اند! ولی خودت که فراموش نکرده ای. این مردم را دوست داری. مردمی که مثلا عشق خاتمی هستند و برای دیدن فیلم تو سر و دست می شکنند. فیلم ِ تو ! تویی که در هفته نامه هایت-شلمچه و جبهه- فحشی نبود که نثار خاتمی نکنی. آری برادر! آنها فراموش کرده اند. فراموش کرده اند که تو سر دسته ی همان ها بودی که در ۱۸ تیر ۷۸ دانشجویان را به خاک و خون کشیدید . با فریاد"یا زهرا "جوان های مردم را از پشت بام به پایین پرتاب کردید و آنها را قربانی آقایتان کردید که دلش از پاره شدن عکسش گرفته بود. اما چه یادشان ماند: اینکه خاتمی استعفا نکرد. همین و بس!

آنها باور کرده اند که تو عوض شده ای. اما مگر عوضی ،عوض می شود؟ همین چند وقت پیش بود که در جمع دانشجویان شریف گفتی:"اگر لازم باشد دوباره چماق بر می دارم" نمی دانم سُمبه ات چقدر پُر زور بوده  که اینهمه آدم دور خودت جمع کرده ای. آقای ده نمکی ! من خوشحالم از اینکه انسانی مانند پرویز پرستویی هست که یادش مانده تو چه کاره بوده ای:" جای چماق این آدم بر سر جوانان ما باقی مانده است . . ." خودت که خوب یادت هست اردیبهشت ۷۵ دانشگاه پلی تکنیک را. داد می زدی :"اگر سروش سخنرانی کند ،اگر منافقین و لیبرال های رخنه کرده در انجمن اسلامی کوتاه نیایند بر همین درختان دارشان خواهیم زد " اگر تو خوشحالی من هم به پرویز پرستویی می بالم که با پیشنهاد  ۲۰۰ میلیونی تو  دست و دلش نمی لرزد. فیلم تو نماینده ی اعتقادات توست و من این فیلم را نگاه نمی کنم. و قبول ندارم که تو تغییر کنی به این دلیل که یک قاتل هیچ وقت عوض نمی شود. تو حالا که موقعیت چماق به دست گرفتن نیست، نقاب هنرمندی به صورت زده ای و وای به روزی که وقت چماق دستی ات شود . . . تو همانی. که تهدید می کردی. تو عوض نشده ای! فقط پوستینت را عوض کرده ای. با خنده ی دزدی ات جماعتی را گول می زنی و ما غافلیم که پشت این خنده ی فریبانه، همان اخم و نفرت سالیان نهفته است.

در اینجا هیچ چیز سرجایش نیست!!!

آقای احمدی نژاد! تبریک بگویم یا تسلیت؟ کدامش را بیشتر دوست دارید؟ رفته بودید استادیوم آزادی تا  با پیروزی تیم ملی فوتبال ،مردم لذت ببرند از رییس جمهوری که دارند. که نبُردند. رفته بودید برای تبلیغات انتخاباتی. که نشد.تصویرتان را دیدم. خرسند تکیه زده بودید بر صندلی در میان علی آبادی و سعیدلو. و همانطور که در این چهار سال مشغول آنالیز جهان بوده اید، به آنالیز بازی فوتبال مشغول بودید. ولی بعد از گل دوم عربستان سیمای ضرغامی دیگر تصویر شما را نشان نداد! همین تلویزیونی که همیشه به شما وفادار بوده و عملا با وجودش نیازی به هزینه کردن برای تشکیل ستاد انتخاباتی ندارید،ولی همیشه شما و دوستانتان از آنها گله می کنید که با شما لج هستند. با کمال تعجب امشب از تلویزیون شاهد صحنه های رقص و پایکوبی عده ای از جوانان بودم. تا حالا چنین اتفاقی نیفتاده بود. تلویزیونی که هنگام گزارش های ورزشی صدای ورزشگاه را قطع می کند، شما جای من بودید باور می کردید؟ یعنی می خواهید بگویید ما انقدر آزادیم ؟ به چه دل خوش کرده اید. یعنی فکر می کنید مردم گشت ارشاد و دستگیری هایش را فراموش کرده اند؟یعنی دوباره می خواهید تکرار کنید: مشکل ما طرز پوشش جوانانمان نیست و انتظار دارید همه برایتان هورا بکشند؟

آقای رییس جمهور! بس نیست؟

بدون شرحآقای رییس جمهور چهار سال به خدا کم نیست. هنوز متوجه نشده اید که راه آبادی ایران از پوپولیسم نمی گذرد؟ مگر شما نمی گویید که وقت برای رسیدگی به امور کشور کم می آورید؟ قسم حضرت عباستان را باور کنیم یا دم خروس را؟ شما که کمتر از یک ماه پیش برای فینال کشتی به سالن مسابقات رفتید و تیم ملی کشتی باخت. دوباره چرا ؟ من جای شما بودم چنین ریسکی نمی کردم.  آخر این بازی پوپولیستی فحش و ناسزا بود و بی آبرویی برای شما که به "قدم خیر "معروف شدید. این یک ضدتبلیغ بود آقای احمدی نژاد! بهتر نبود همان استراتژی سیب زمینی مجانی را دنبال می کردید؟ گرچه آن هم فایده ای ندارد. مردم داد می زنند: مرگ بر سیب زمینی! سیب زمینی که جان ندارد آنها برای شما آرزوی مرگ می کنند. برای مرگ اعتقاداتی چنین سخیف که مردم را هیچ فرض می کند.

آقای رییس جمهور! آن بالا که بودید چهره تان پُر از امید بود. امید به دست گرفتن سُکان کشتی طوفان زده ای به نام ایران . نیازی نبود حالتان را بعد از انصراف خاتمی بپرسم. معلوم بود نفس راحت زیاد کشیده اید که در پیام نوروزی فرصت کرده اید با خیال راحت دوباره هاله ی نورتان را بر سر بگذارید و حرف بزنید و برای جهان خط و نشان بکشید. آقای احمدی نژاد! ایرانِ ویرانِ ما تاب چهار سال ِدیگر تُرک تازی های شما را ندارد. آقای رییس جمهور! هر چند مطمئن نیستم از مردمی که دو روز برای عوض کردن رایشان کافی ست. که حرف های ده نمکی را خوب می فهمند ولی حرف های بهرام بیضایی را نه. مردمی را که چه زود"درباره الی" را فراموش کردند و  فقط یادشان ماند که تو دستور شرکت فیلم را در جشنواره دادی. این هم یک تبلیغ انتخاباتی دیگر. مردمی که نقاب شما را بیشتر دوست دارند تا صداقت خاتمی را. که نقد بقیه را می فروشند به نسیه ی شما. ولی با این حال زیاد هم خیالتان راحت نباشد آقای رییس جمهور!

 

 

نوشته شده توسط باران در یکشنبه نهم فروردین 1388 ساعت 2:32 |
 

باغ بی برگی

روز و شب تنهاست،

با سکوت پاک غمناکش

ساز او باران ، سرودش باد

گو بروید یا نروید

هرچه در هر جا که خواهد، یا نمی خواهد

باغبان و رهگذاری نیست.

باغ نومیدان،

چشم در راه بهاری نیست.

باغ بی برگی

خنده اش خونی ست اشک آمیز .

 

خاتمی رفت

 

نوشته شده توسط باران در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387 ساعت 3:23 |