زمان نیست ، مکان هم. چشم هایم را می بندم تا ببینم خوابم یا بیدارم.
می بینمت. ظاهر می شوی جلوی چشمان بسته ام.حرف می زنی با من. به نام می خوانی ام.
از فراز پله های دانشکده نگاهم می کنی و من از حسی شبیه زندگی و نزدیک به شعف مرگ پُر می شوم.
آمفی تئاتر دانشکده. تو شعر می خوانی از "علی" و من آن پایین روی صندلی بی تابم.
خواب نیستم، بیدار هم. این رؤیاست یا کابوس؟!!
چشم هایم را باز می کنم، پلک هایم می بارند.
۲۴۵
آفتاب بی رمق پاییز همه جا را روشن کرده.بر درختان می تابد و بر کوچه های ساکت شهرم. بر برگ های خشک که گذر خزان و زمان را حسابی احساس کرده اند. رنگارنگ است همه جا. سبز و زرد و نارنجی و آبی و خاکستری و سیاه و بنفش، درست مثل خاطرات.
بدن تبدارم را کش می دهم . سلول هایم هنوز خوابند. دیشب تک تک شان زبان در آورده بودند و هوار می کشیدند که خسته اند. گفتم حرفی نیست بخوابید . بیدارتان نمی کنم. می دانم که تک تکتان درد می کشید. صبح که بیدار شدم تکراری دیگر شروع شد با این تفاوت که آنها هنوز خواب بودند.
کلافه ام ، از تکرار شدن خسته ام، آدم های تکراری، کتاب های تکراری،حرف های تکراری. خبری هم از اتفاق جدیدی نیست که تکراری نباشد. این روزها بی بهانه دلم می گیرد. و چه تندتند دلم برای همه تنگ می شود . چقدر دلم حرف می خواهد. . . چقدر دلم دوست می خواهد. دوست دارم خودم باشم، همین بارانی که می بینید، همیشه همین باران.
عکس فروغ از بالای میز نگاهم می کند ، وای که چقدر نگاهش زیباست. توی اتاقم بین همه ی فکرهایم و بین تمام کتاب های نخوانده ام و کارهای نکرده ام ، گم شده ام. و به فرصت های داشته و نداشته ام فکر می کنم. فروغ هنوز هم نگاهم می کند .
دیگر غروب است. هوا کم کم تاریک می شود و خورشید بی رمق تر از همیشه به فردایی فکر می کند که دوباره باید تابیدن را آغاز کند و به سال هایی که همه ی امروز ها ، فرداهایی را در پی داشته اند و به اینکه چقدر تا به حال تابیده است.
۲۵۰
پاییز شده . . .
خزان با تمام وجودش می تازد، بر درختان و گلها و برگ ها . بر در و دیوار و بر خیابان ها . بر چشم هایمان، بر چهره هایمان و بر قلب هایمان.
پاییز را می شنوم. صدای له شدن برگ های خشک را زیر قدم هایم می شنوم. صدای پای خانوم مهر می آید.
پاییز که می شود بویش را حس می کنم. بوی جدایی می آید. چه فرقی می کند جدایی برگ از شاخه باشد یا گل از ساقه. بوی خاک باران خورده می آید.
پاییز شده و من خزان را احساس می کنم . . .
گذشت آن روزها که پاییز پادشاه فصل ها بود و دیگر نیست کسی که آرزویش این بود که چون پاییز وحشی و ملال انگیز باشد. و مثل قدیم ها کسی در پاییز عاشق نمی شود . . . پاییز آغاز جدایی ها شده انگار.

منتظر بودم که بگشاید به رویم آسمان تار
دیدگان صبح سیمین را
تا بنوشم از لب خورشید نورافشان
شهد سوزان هزاران بوسه ی تبدار و شیرین را
لیکن ای افسوس
من ندیدم عاقبت در آسمان شهر رویاها
نور خورشیدی
زیر پایم بوته های خشک با اندوه می نالند
« چهره ی خورشید شهر ما دریغا سخت تاریک است!»
خوب می دانم که دیگر نیست امیدی
نیست امیدی
محو شد در جنگل انبوه تاریکی
چون رگ نوری طنین آشنای من
قطره اشکی هم نیفشاند آسمان تار
از نگاه خسته ی ابری به پای من
من گل پژمرده ای هستم
چشم هایم چشمه ی خشک کویر غم
تشنهی یک بوسه ی خورشید
تشنه ی یک قطره ی شبنم
پاییز است باید منتظر روزهای ابری و شب های بارانی بود .