تبليغاتX
نفس عمیق




















نفس عمیق

. . . فریادی شو تا باران

        

نفر اول سمت راست رو توی عکس مي شناسيد؟ همونی که روحانی نیست!

مي خواستم مطلبي در مورد  يكي از  كتابهاي  صاحب اين عكس بنويسم ، با خودم گفتم دوستانم رو امتحان كنم ببينم اصلا اين آقارو مي شناسن!! به يادش ميارن؟ کار سختی نیست. کافیه کمی به گذشته برگردید.

 نمی دونم چرا اینجوری شد؟! باید ببخشید، اینم  عکس الان ایشون. امیدوارم دیگه بشناسیدش.

         

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 23:35 توسط باران| |

می خندم خنده ای از اعماق وجودم که نه ،دروغ چرا ؟! از  روی دلم . می خندم. خیالی نیست اگر دوستی جوابم را نمی دهد... اگر آن یکی فقط دستور می دهد و می خواهد چشم بشنود.... آن دیگری هم که اصلا منتظر هیچ چیز نیست و فقط خودش مهم است..... مهم نیست اگر آن یکی  آن ور آب ها دلگیر از مسئله ی پیش آمده است و از اینکه چرا چت نمی کنی با او. بخند دخترک ...... بخند

مهم نیست اگر تاکنون بی دریغ بوده ای برای همه. مهم نیست که خودشان را دریغ می کنند، دلیلش فرقی ندارد، حتما یکی می گوید به خاطر خودت دختر.... به خاطر خودت... آن یکی با کمی من و من با چشمانش  می گوید : "می دونی من مغرورم!" و اینجاست که مهم نیست تو مغرور نیستی و اصلا غرور را دوست نداری... شاید  یادشان رفته که تو هم کار داشته ای ...یادشان رفته  که از وقتت و خودت گذشته ای برایشان... عیبی ندارد دخترک بخند... فقط بخند

 ارزش ندارد که غم بخوری که از مشکلات دوستانت به خود بلرزی، اصلا این دنیا ارزش این چیزها را ندارد. نمی گویم که بد است این چیزها... می دانم این اخلاقت را خیلی دوست داری ، بی ریایی ست این ... دوست داشته باش ولی انتظار نداشته باش از کسی. فقط همین.  به دستهایت نگاه کن و به صورتت که  از غصه لاغر شده، نگاه کن و بخند.

می دانی .راستش را برایت می گویم این روزها کمی تلخ شده ای، غم داری. کسی حوصله نمی کند کسی تاب نمی آورد، باید بخندی  تا دوستت داشته باشند. خودت را نبین که غمخوار یارانت هستی. سخت است مثل تو بودن.نه اینکه غمخوارت نبوده اند، بوده اند زیاد هم بوده اند. قبول کن که کمی طولانی و تکراری شده غم ات . بخند امیدوارم نگویند :"خوشیا، خل شدیا ...."

با توام انقدر به آن بیچاره پک نزن، سوخت ، تمام شد، بخند... دخترک بخند

داد بزن دوستشان داری و بخند... داد بزن خودشان را و غم هایشان را دوست داری... خودت را دوست داری  و باریدن باران چشم هایت را برای غم هاشان برای دل تنگی هاشان برای خودشان.... داد بزن و بلند بلند بخند... دخترک بخند

به آسمان نگاه کن و بخند.... به ستاره ها نگاه کن و بخند.... به ماه بیندیش و بخند و به خدا، به چشم های خدا نگاه کن و قهقهه بزن....

 

آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآخ!

نه ، نگران نشوید، اشک نمی ریزد دخترک ما. این دندان  درد لعنتی  دو سه روزی ست امانش را بریده. تیر می کشد... تیر

 

پی نوشت ۱:چه حال خوبی دارم بعد از خندیدن. باور کنید راست می گم. شاید اولین پستیه که اشکی باهاش ریخته نشده. خیلی حالم خوبه. ممنونم از سه نقطه های عزیزی که کمکم کردند بعضی از جملاتم رو تموم نکنم.

پی نوشت ۲: یاد اون روز صبح افتادم، همین دو هفته پیش که بعد از یه غم وحشتناک، خنده ای جنون آمیز به سراغم اومده بود. خیلی چسبید چون از اعماق وجودم بود.

راستی  تویی که می خوانی چند وقته که نخندیدی؟؟؟

نوشته شده در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 0:44 توسط باران| |

همه چیز از اون شبی شروع شد که صدای همه ی کسایی که می شناسم توی گوشم زنگ زد الا صدای تو. آره با توام. خود خود تو. محبوب سال های جوانی ام. همه چیز توی ذهنم درست همون جاییه که باید باشه ، چشم هات موهات نگاهت ولی انگار کسی صدات رو دزدیده.

می دونم کار کیه؟ کار کار خاطره هاست. دست به یکی کردن تا ...

به مغزم فشار آوردم سعی کردم  سعی کردم سعی کردم . باید یادت بیاد باید... ولی انگار نه انگار . فرکانس صدات از ذهنم پاک ، پاک شده. به من حق بده آخه من و تو به جز چند صحبت کوتاه با هم حرفی نزدیم که. یعنی تو نذاشتی ... با غرورت ، با غرورت و باز هم با غرورت. شاید  تو هیچی از من و اشتیاقم نفهمیدی ولی چشمهات همون چشم هایی که با نگاهم باهاشون حرف می زدم چیز دیگه ای می گفتن با دلم... می گفتن که می دونی .همین. به جز این یک کلمه هیچی نمی گفتن.

نازنین ترینم!

اول تیر ماه دو سال تمام از آخرین باری که دیدمت می گذره. اون روز هم غافل گیرم کردی چون انتظار  دیدنت رو نداشتم. به یاد ندارم شبی رو اونطور تا صبح به تلخی گریه کرده باشم. چون امروز جلوی چشمم بود  که دلتنگت هستم. خیلی ها می گفتن فراموش می کنی غصه نخور ولی می دونستم که هیچ چیز یادم نخواهد رفت. دو سال تمامه که بی خبرم ازت. چی کار می کنی؟ لیسانست رو گرفتی یا رفتی دنبال کار؟ هنوز ...؟ هنوز...؟دل تنگم دل تنگم دل تنگ. بیقرارم بیقرارم بیقرار...

دلم تنگ شده برای تو ،برای اون همه خاطره ، برای حرف های بی صدا ، برای نگاه های دزدانه ام که بعضی وقت ها با نگاه های دزدانه ی تو گره می خورد و من چه خوب مچت رو می گرفتم. یادت میاد؟ نگاهت از فراز پله های دانشکده یادت میاد؟

سکوت سکوت سکوت

عیبی نداره . تو عادت به جواب دادن نداری و من هم عادت به جواب شنیدن.

تک تک لحظه ها منتظر بودم و این انتظار لعنتی پیرم کرد. بیدل شدم من ... فراموش نمی کنم کلاس روابط صنعتی رو. ترم هفت بودم. با شوق تو این درس رو برداشتم. جلسه ی اول نیومدی...جلسه ی دوم... جلسه ی سوم... تو هیچ وقت سر اون کلاس نیومدی و من از اون کلاس متنفر بودم و تک تک ثانیه های کلاس زجرآور بود برام. هیچ وقت اون چهارشنبه ی خوب  باامید به خبرهای خوب نیومد و تو نیومدی.

عشق تو مثل بهاری بود که به جون خسته م دوید و افسوس که به تابستان نرسیده پاییز و زمستون از راه رسیدند و من پیر شدم. لحظه لحظه های انتظار پیرم کرد . دلم رو پیر کرد و به خاطر همینه که دیگه نتونستم دل به کسی ببندم. دیگه نتونستم اونطور که تو رو دوست داشتم کسی رو دوست داشته باشم. دوستت دارم!

عزیز روزهای رفته!

هنوز هم منتظرم که ببینمت. بین خودمون بمونه شاید به خاطر تو و امید دیدار دوباره ی توئه که هنوز سر می زنم به جایی که دیگه کمتر چهره ی آشنایی می بینم و اینو هیچ کس نمی دونه و نمی فهمه. تقصیر هیچ کس نیست نه تو و نه من و نه حتی اون همکلاسی نادونی که ریشه های رابطه ی کوچیک ما رو با تبر نادونی ش قطع کرد و شاید حتی خودش هم نفهمید که چه کرد. تقصیر هیچ کس نیست و تقصیر همه ست. تقصیر روزگاره . تقصیر من نیست ، همه ی راه هایی رو که به  تو منتهی می شد رفتم ولی نرسیدم بهت. تقصیر روزگاره.

خاطره ها خودشونو به در و دیوار می زنن تا شاید راه فراری پیدا کنن ، شاید روزنه ای ... ولی من سرسخت  با تمام وجودم جلوی در قفس وایستادم و نمی زارم که برن. مگه من چی دارم به جز خاطره های روزهای با تو بودن. و چی دارم به جز اشکهام...وقتی اینهمه خاطره هست چه نیازی به صدای تو . بگذار صدات رو با خودشون ببرن! دیگه نمی خوام صدات رو به یاد بیارم !

صدا... صدا... صدا...

عجب از وفای جانان که عنایتی نفرمود/ نه به نامه ای پیامی نه به خامه ای سلامی

 

پی نوشت ۱: خوبه که سیگاری هست که نفس هامونو با هم شریک شیم و کمی آرومم کنه.

پی نوشت ۲: دلم می خواست روی این متن دکلمه ی "نیستش" با صدای پرویز پرستویی رو بزارم که متاسفانه بلد نبودم.

نوشته شده در شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت 0:46 توسط باران| |

 

امروز دوم خرداد است. به خاطر تکراری نشدن حرف ها نمی خواستم پست جدیدی بنویسم و شاید به خاطر اینکه مناسبتی نویس نشوم. دلم نیامد ننویسم وقتی دیدم که از صبح سوم خرداد را برای پوشش دوم خرداد علم کرده اند.

وقتی یاد خودمان افتادم که شعبان بی مخ های زمانه شدیم و به خاتمی صبور پشت کردیم. یاد تنهایی اش افتادم  وقتی که به خیال خودمان متهم اش می خواندیم و می گفتیم باید استعفا کند و نمی دانستیم که اگر طبق میل ما رفتار می کرد دیگر کورسوی امیدی به جنبش اصلاحات نبود و ملت بزرگترین قربانیان این استعفا می شدند.

بر خلاف همیشه نمی خواهم خودم چیزی بنویسم. می خواهم مخاطبان  وبلاگم ، دوستانم  برایم بنویسند.   از روزهای خوب با خاتمی بودن . کار چندان سختی نیست چرا که می دانم حرف های زیادی در دلتان هست. برایش بنویسید. ببینید چه مهربان نگاهمان می کند ...

                  

نوشته شده در پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 23:59 توسط باران| |


Design By : Night Skin