تبليغاتX
نفس عمیق




















نفس عمیق

. . . فریادی شو تا باران

                                            به پاس تعبير عظيم و انساني اش

                                                      از كلمه ي "دوستي"

                                                به پاس عاطفه ي سرشارش

                                              كه در اين برهوت بدگماني و شك

                               مي درخشد و روح را از تنهايي و نوميدي رهايي مي دهد؛

                                                   و گرماي اميد بخش اش

                                                كه در اين سرد ترين ِ روزگاران

                                                  ناباوري را تخطئه مي كند.

                                         به پاس قلب بزرگي كه فرياد رس است

                                                     و سرگرداني و ترس

                                         كه در پناه اش به " شجاعت" مي گرايد .

                                     به پاس محبت بي دريغي كه فروكش نمي كند

                                    و انسانيتي كه در نبرد با ظلمت از پا در نمي آيد.

 

فكر كنم پارسال همين روزها بود .آغاز دوستي مون رو مي گم . آشنايي نه ، دوستي. مائده گفت كه تولدته و من هم به رسم ادب "آغاز دوباره ت " رو  تبريك گفتم. يادت مياد؟  دوستي كه سراسر آموختن بوده و سراسر صداقت. و به جرات مي گم كه نظيرش كم پيدا مي شه. ۳۰ تیر روز هبوط توئه. از بهشت به این دنیای ... نمی دونم اسمشو چی بذارم.

يك ماه پيش بود داشتم "هواي تازه " ي شاملو رو مي خوندم. اول كتاب احمد شاملو متني نوشته براي يگانه ترين دوستش، پرويز شاپور .(همون متني كه بالا نوشتمش) به فكر فرو رفتم و ناخودآگاه تو به يادم اومدي كه بهترين دوستم بوده و هستي. اون لحظه به خودم گفتم يه روزي اين متن رو براي تو خواهم نوشت كه سطر سطرش دوستي رو معنا مي كنه . خودت بهتر از هز كس ديگه اي مي دوني كه قدردان تك تك لحظه هاي ناب دوستي مون هستم و آرزو دارم که دوستی مون تداوم داشته باشه.

 سالروز هبوطت مبارك دوست من

 

 

نوشته شده در یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 22:47 توسط باران| |

                                                   

مردن امر ساده ای ست

و از زندگی کردن بسیار آسان تر

تمام خفقان مرگ

                      در مقابل یک شک

                      در مقابل یک حرص

                      در مقابل یک ترس

                      در مقابل یک کینه

                      در مقابل یک عشق

                                                هیچ است

مردن امر ساده ای ست

و در مقابل خستگی زندگی

                               چون سفری ست که در یک روز تعطیل می کنیم

                                                                    و دیگر هرگز باز نمی گردیم.....

                                                                                                            (بیژن جلالی)

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 14:17 توسط باران| |

هنوز ساعات اولیه صبح جمعه ۱۸ تیر بود ، که خبری تکانمان داد. به برادرم خبر داده بودند که کوی دانشگاه شامگاه پنج شنبه شلوغ بوده است و جلسه ای روز جمعه در وزارت علوم تشکیل خواهد شد.

التهاب آن روزها را هنوز خوب به یاد دارم. بی خبری بد دردی بود، برای مایی که در کشورمان اخبار به راحتی منتشر نمی شود و ماهواره هم نداشتیم برای شنیدن خبرهای ایران، اینترنت هم هنوز این همه فراگیر نبود. فقط می ماند روزنامه و خبرهای دهان به دهان.

روزنامه می خواندم و می خواندم و می خواندم.نشاط، جامعه، صبح امروز و...

می گفتند جوان های مردم را با رمز "یا زهرا" از بالای ساختمان به پایین پرتاب می کنند، می گفتند چشم یک دانشجوی سال آخر پزشکی کور شده، می گفتند دخترها را هم می زنند و می برند و می کُشند ، می گفتند  مخابرات را آتش زده اند و دود سیاهی که تمام آسمان شهر پر از سیاهی مان را پوشانده بود، حرفشان را تایید می کرد.

همان روزها بود که به لقب زیبای "جوجه سیاستمدار" مفتخر گشتم .

یادم هست که چه جنبش بزرگی بود، اینجا برای اولین بار اعتراف می کنم که سال ها بعد که دانشجو شدم ، هنوز این داغ در دلم بود  که کاش تیرماه ۷۸ من هم دانشجو بودم. دانشجو به معنی واقعی کلمه . دانشجویی که آنقدر تنهاست  که تنها سلاحش جانش است. دانشجویی که آنقدر شجاع است که از هیچ قدرتی نمی هراسد و آنقدر مرد است که خواسته اش را به زبان میاورد و خواهان حقش می شود.

یادم هست رهبری را که به سخنرانی اکتفا کرد و در آن حقیرانه گریست که عکسش را پاره پاره کرده اند. رئیس جمهوری که شاید این واقعه آغازگر تنهایی هایش بود. مردی که تنها گناهش این بود که مصلحت آن روز مردم کشورش را در نظر گرفت، نه خودش را و استعفا نداد. چرا که اگر گردن می نهاد به این خواسته ، کشور به دست همان کسانی می افتاد که آشوب ها را به نفع خودشان مصادره کردند. گروه های فشاری که اگر در آن زمان همه چیز را به دست می گرفتند، معلوم نبود چه بلایی سر همه مان بیاید. یادم هست پیراهن خونی را بر دستان احمد باطبی. یادم هست.........

احمد عزیز!

ما هنوز همان مردم زمان مصدقیم. هیچ فرقی نکرده ایم. ما عادت داریم قهرمان بسازیم و بعد با دست خودمان او را نابود کنیم. حالا فرقی نمی کند مصدق باشد یا خاتمی، اکبر گنجی باشد یا احمد باطبی. ولی هنوز هستند مردان مردی چون تو که وقتی از شکنجه هایت می پرسند ، لبخندی به روی لب هایت  می نشیند و می گویی:"راستش را بخواهید در راه آزادی و به بهای آزادی نه زندان رفتن سخت است ، نه شکنجه کشیدن."و دلگیرنیستی از آنانی که ظلم ها کرده اند در حق تو  و می گویی آنها بیمارند و باید درمان شوند به خاطر مداوای جامعه ی محتضر  ایران. درود بر تو ای بزرگ مرد!

عزت عزیز!

همه  وقتی زنده اند با هم آشنا می شوند ولی مرگ تو باب آشنایی ما شد . می دانم که حالا روح بزرگت در آسمان هاست.  از تو نوشتن برایم سخت است  پس به نوشتن شعری از تو بسنده می کنم. یادت جاوید .

ما را به خاطر بیاور

ما را که تازه جوانانی بیست و دو ساله بودیم.

شور عشق در سینه داشتیم

و پیش از آنکه عاشق شویم،

                           سینه بر خاک سوده

                                                     مُردیم

ما را که سینه سرخانی خنیاگر بودیم و

ده به ده

نه در آسمان و نه در کوهسار و نه بر شاخسار

که در بازار،

پیش از آنکه آوازه خوان شویم

بر شاخه ای تکیده از تکیه گاه خویش

جان وا سپردیم

به خاطر دارم پیامتان را ، سرنوشتتان را

آری

و همیشه در گذرکاه خاطرم در گذر است

آوازهای صامت سینه سرخان سینه بر سیخ

و تجسد آرزوهای بیست و دو سالگان سینه بر سنگ

و از تکرار یادشان

                    شاید پیش از آن که شاعر شوم

                                                              بیست و دو ساله بمیرم. آمین!

 

حرف زیاد هست برای زدن ولی راستی مگر می شود ۱۸ تیر ۷۸ را فراموش کرد؟!

نوشته شده در سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 3:11 توسط باران| |

                         

توی چند روز گذشته خیلی به آزادی زن فکر کردم و اینکه آزادی چه معنایی می تونه داشته باشه. برای من و امثال من - زن و مردش فرق نمی کنه- که به این فکر می کنند که زن باید حقوقی برابر با مرد داشته باشه یکی از نکته های اساسی اینه که بدونیم تعریفمون از آزادی زن چیه؟

اگر به آزادی به این دیده نگاه کنیم که یک زن روسری سرش نباشه یا هرجوری دلش خواست لباس بپوشه ، آزادی رو خیلی کوچک فرض کرده ایم . باید کلان به موضوع نگاه کنیم . باید از خودمون بپرسیم به فرض که روسری سرت نکردی، ولی تا کی می تونی با این خودت رو راضی نگه داری در حالیکه در محل کارت ( به خاطر اینکه نیروی کار ارزانتری نسبت به مرد به شمار می آیی) دستمزد نابرابر بگیری؟

هر چیزی حدی داره حتی آزادی. چون ما توی اجتماع زندگی می کنیم، پس آزادی که توی ذهنمون تعریف می کنیم باید چارچوب داشته باشه.من به عنوان یک دختر آزادی را از نوع آزادی که در کشورهای اروپایی و امریکایی هست ، نمی پسندم برای اینکه در قبال آزادی که به دست میارم امنیتم سلب می شه.

باید بدونیم که خیلی از زنان جامعه ی ما هنوز به ضرورت دستیابی به حقوقشون پی نبرده اند. ولی این دلیل نمی شه که ما دست روی دست بگذاریم و بنشینیم تا جامعه آماده شه. مایی که فهمیدیم مسئولیم در قبال اونایی که نمی دونند. باید کم کم حرف زد. کم کم بحث کرد و تاثیر گذاشت. و خسته نشد و از پا ننشست. باید از فرصت ها هرچند که کوچک و ناچیز به نظر برسند، استفاده کرد.

اگر در جریان موضوعاتی که توی نظرات پست قبل  مطرح شد، بوده باشید بی شک متوجه شدید که من مخالف از زن نوشتن و زنانه نوشتن نیستم. من با این مخالفم که گوشه ای بنشینیم و دست روی دست بگذاریم و از مشکلاتی که داشته ایم بنویسیم و همدرد بطلبیم، بدون اینکه از نوشتنمان هدفی را دنبال کنیم. این خوب نیست که در بین زنان حس ناامیدی و بی فایدگی به وجود بیاید و در بین مردان این حس که زنان  به ناله ئی اکتفا می کنند و پی این هستند که مظلوم به نظر برسند . وقتی ما معتقدیم که به یک زن از جانب یک مرد ظلم شده ، نمی توانیم منکر این شویم که به مرد از جانب زن ظلمی صورت نمی گیرد.

نکته ی دیگه ای که مهمه اینه که در جامعه ی امروز ما ، مردها برای زن احترام زیادی قائلند . توی تجمعاتی که برگزار می شه برای دفاع از زن شرکت می کنند ، پای بیانیه ها رو امضا می کنند و مردان مردی هستند که توی همین وبلاگها از زن و حقوقش می نویسند. پس اینکه به دنبال حقمون باشیم دلیل این نیست که بخواهیم با مردها مبارزه کنیم و از آنها انتقام بگیریم. شنیدم که یکی از این زنان به اصطلاح حق طلب می گفت: "باید برای اینکه حقمون رو بگیریم همه ی زن ها مهریه شونو بذارن اجرا" خنده داره و غم انگیز. این فکرها کوچک و کم تاثیرند، بیایید ذهنمون و انرژیمون رو معطوف به راهکاری کنیم که اثربخش باشه و در بلندمدت نتیجه بهتری رو عایدمون کنه.

فاصله ای که بین زن و مرد ایجاد می شه مشکلات رو بیشتر می کنه. همونطور که مرد حق نداره برای پیشرفت از شونه های زن بالا بره، زن هم حق نداره از مرد برای خودش نردبان ترقی بسازه. زن و مرد باید با هم و در کنار هم برای به دست آوردن حق انسانی زیستن، تلاش کنند.

مردها - حداقل اونایی که من دور و برم می بینم - اینو فهمیدن که زن و مرد مثل دو بال یک پرنده می مونند که اگه هر کدومشون نباشند، پرواز ممکن نخواهد بود. فهمیدند که پیشرفتشون در گروی پیشرفت زنان هم هست . زن و مرد با همراهی هم می تونند به تکامل برسند .

پس بیایید اول ببینیم که تعریفمون از آزادی چیه؟

بعدش سعی کنیم به طرف هدفمون قدم برداریم و براش هزینه بپردازیم و از چیزی نترسیم.

 

نوشته شده در جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 21:50 توسط باران| |

 

خبر اول:

فاجعه در دانشگاه آزاد لاهیجان :یک دانشجوی دختر با پریدن از اتاق حراست دانشگاه به زندگی خود خاتمه داد .

خبر به اندازه ی کافی تکان دهنده است. مخصوصا که پیش زمینه ی ذهنی هم داشته باشی از اتفاقاتی که در دانشگاه های زنجان و علامه و سهند و کرمانشاه برای دوستانت افتاده. قصه وقتی تکمیل می شود که در خبرها بخوانی دانشجوی دختر دانشگاه زنجان را دستگیر کرده اند و وزیر علوم نامحترم گفته باشد:" فیلم واقعه زنجان، غیر شرعی و اشاعه فحشا بود...." 

 یاد حرف های رادان در موفقیت طرح امنیت اجتماعی می افتم و خودم را می گذارم جای تویی که از طبقه ی چهارم -اتاق حراست- خودت را پرت کردی پایین... با خودت چه می گفتی در ثانیه های پایانی عمرت دوست من. آرزوهایت را مرور می کردی یا به این فکر می کردی که چقدر خسته ای و بعد از این... بعد از این چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟خستگی هایت تمام می شوند؟

خبر دوم:

بنا بر اعلام خبرنامه امیرکبیر، خودکشی دیگر در دانشگاه سیستان و بلوچستان روی داده است که طی آن یک دختر دانشجو «بر اثر فشارهای حراست دانشگاه، با خوردن قرص» به زندگی خود پایان داده است.

چه کار باید کرد؟ چه می شود گفت؟

خسته ام از حرف زدن، خسته ام از حرف شنیدن. از کسانی که فقط غرغر می کنند. اقتصاد دان ها از فروپاشی سیستم اقتصادی می گویند، مذهبی ها از فساد اجتماعی گریبانگیر ،ولی کسی نیست که کاری کند و جرات اعتراض به خودش بدهد مگر تعدادی دانشجو که حتی حمایتشان نمی کنیم و آخر سر بدهکار می شوند که امنیت اجتماعی را مختل کرده اند و هزینه می دهند و جان می دهند و از زندگی شان می گذرند برای من، برای تو، برای ما ...

امشب  تا خود صبح گریه می کنم، گریه ای به بلندای شب، به وسعت زن بودن. آره زن بودن، که تا زن نباشی نمی فهمی سنگینی نگاه یک مرد یعنی چه و خودت را هی مچاله نمی کنی. تا وقتی زن نباشی نمی فهمی  درد دختری را که به جرم عاشقی، پدرش زنده به گورش کرد و به دستور پدر با دست های خودش گورش را کنده بود. نمی توانی بپذیری که چه سخت است اینکه متهم به زن بودن باشی و در چنین مواردی محکوم شوی، در صورتیکه مقصر نیستی .

چرا؟ چرا؟ چرا؟

این چراها از آن چراهایی ست که سال هاست بی جواب مانده اند.

 

پی نوشت ۱: به دنبال پیداکردن مقصر نیستم، به فکر کشور اسلامی!هستم که آدم ها از ترس آبرویشان خودکشی می کنند.

پی نوشت : آقای مهاجرانی و بهشت خاکستری اش بمانند در نوبت برای وقتی دیگر.

نوشته شده در دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 4:3 توسط باران| |


Design By : Night Skin