تبليغاتX
نفس عمیق




















نفس عمیق

. . . فریادی شو تا باران

 

با آخرین همراهم نیز خداحافظی کردم، می ترسیدم برگردم و به پشت سر نگاه کنم، اما در آنجا میان انبوه جمعیتی که در جایگاه مشایعین جمع شده بودند هیکل های لاغر و کوچک برادرانم را تشخیص دادم که روی دیواره کوتاه ایستاده بودند و برای من دست تکان می دادند. یک مشت دست در حال حرکت، مثل شاخه های درختی که در مسیر باد قرار گرفته باشد و دستمال های رنگارنگ در فضا به این سو و آن سو می رفتند.

از آن طرف اسم خودم را شنیدم. کسی با فریاد مرا می نامید: فروغ . . . فروغ . . . ، صدای کوچکترین برادرم را شناختم. لبهایم لرزیدند و آن وقت برای اولین بار حس کردم که دارم دور می شوم. از هر چه که در اطرافم وجود داشت و من به آن دل بسته بودم، دور می شوم.

دوست من یک بار دیگر دستم را فشار داد. از روی پله های متحرکی که به دریچه ی هواپیما وصل کردند بالا رفتم و چشمانم سوخت، از اشک سوخت و من خجالت کشیدم که برگردم و پشت سرم را نگاه کنم. می ترسیدم دوست من  اشک هایم را ببیند. از در داخل شدم و بی آنکه لحظه ای توقف کنم ، رفتم و روی  صندلی نشستم.

 

پی نوشت ۱: متنی که خواندید بخشی از خاطرات سفر به اروپای فروغ فرخ زاد بود. صمیمانه و بی ریا . با قلمی ساده و دوست داشتنی.

پی نوشت ۲: پیدا کردن ربطش به من با خودتان.

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 0:32 توسط باران| |

                                                

حسین پناهی در ۱۳۳۵ در روستای دژکوه از توابع شهرستان كهگيلويه متولد شد. پس از اتمام تحصيل در بهبهان به توصيه و خواست پدر براي تحصيل به مدرسه ي آيت الله گلپايگاني قم رفت و بعد از پايان تحصيلات براي ارشاد و راهنمايي مردم به محل زندگي اش بازگشت.

چند ماهي در كسوت روحانيت به مردم خدمت مي كرد. تا اينكه زني براي پرسش مساله اي كه برايش پيش آمده بود پيش حسين مي رود.از حسين مي پرسد كه فضله ي موشي داخل روغن محلي كه حاصل چند ماه زحمت و تلاش ام بود افتاده است، آيا روغن نجس است؟ حسين با وجود اينكه مي دانست روغن نجس است،ولي اينرا هم مي دانست كه حاصل چند ماه تلاش اين زن روستايي، خرج سه چهار ماه خانواده اش را بايد تامين كند، به زن گفت نه همان فضله و مقداري از اطراف آنرا در بياورد و بريزد دور،روغن ديگر مشكلي ندارد.

بعد از اين اتفاق بود كه حسين علي رغم فشارهاي اطرافيان، نتوانست تحمل كند كه در كسوت روحانيت باقي بماند. اين اقدام حسين به طرد وي از خانواده نيز منجر شد.حسين به تهران آمد و در مدرسه ي هنري آناهيتا چهار سال درس خواند و دوره بازيگری و نمايشنامه نويسی را گذراند.

حسین پناهی در روز ۱۴ مرداد سال ۸۳ ، بر اثر ایست قلبی در منزلش درگذشت ولی پیکر او در حالی که سه روز از مرگش می گذشت - می بینید انسانی تنها که تنها هم مرد - در خانه اش ، توسط دخترش پیدا شد .

وايسا نيا به عزتت خمارم ، حوصله ي هيچ كسي رو ندارم

كفر نمي گم، سوال دارم، يه تريلي محال دارم

تازه داره حاليم ميشه چيكارم

مي چرخم و مي چرخونم سياره م

تازه دیدم حرف حسابت منم. طلاي نابت منم

تازه ديدم كه  دل دارم ، بستمش

راهو ديدم نرفته  بود ، رفتمش

جوونه ي نشكفته رو  ، رِستمش

ويروس كه بود ، حاليش نبود، هستمش

جواب زنده بودنم مرگ نبود؟

جون شما بود ؟

مردن من مردن يك برگ نبود؟

تو رو به خدا بود؟

اون همه افسانه و افسون ولش؟

اين دل پُر خون ولش؟

دلهره گم كردن گُدارمارون ولش؟

تماشاي پرنده ها بالاي كارون ولش؟

خيابونا، سوت زدنا، شپ شپ بارون ولش؟

دیوونه کیه؟ عاقل کیه؟ جونور کامل کیه؟

گفتي بيا زندگي خيلي زيباست

دويدم

چشم فرستادي برام  تا ببينم

كه ديدم

پرسيدم اين آتش بازي تو آسمون معناش چيه؟

كنار اين جوب روون معناش چيه؟

اينهمه راز، اينهمه رمز، اينهمه سر و اسرار ؛معماست؟

آووردي حيرونم كني كه چي بشه؟

نه والله

مات و پريشونم كني كه چي بشه؟

نه بالله

پريشونت نبودم؟

من حيرونت نبودم؟

تازه داشتم مي فهميدم كه فهم من چقد كمه!

اتم تو دنياي خودش حريف صد تا رستمه

گفتي ببند چشماتو وقت رفتنه

انجير مي خواد دنيا بياد ، آهن و فسفرش كمه!

چشماي من آهن زنجير شدن

حلقه اي از حلقه ي زنجير شدن

عمو زنجيرباف، زنجيرتو بنازم

چشم من و انجيرتو بنازم

دیوونه کیه؟ عاقل کیه؟ جونور کامل کیه؟

كيه؟؟؟؟؟؟

 

حسین پناهی با آن لهجه ی زیبای لری اش. انسانی که خودش بود و خودش را زندگی کرد و خودش را بازی کرد . به همین خاطر است که نقش هایی به یاد ماندنی را خلق کرد. در آژانس دوستی، پسرک جوان از فرنگ برگشته ای که همیشه پاهایش روی میز بود. در دزدان مادر بزرگ، همان سهراب معروف به ظاهر خل و چلی که از همه ی عاقل ها ، عاقل تر بود. در روزگار غریب، شاگرد طبیبی که طبابت نمی دانست. در سایه ی خیال ، بازی اش با نازی و دیالوگ های زیبا و عمیق فیلم. حسین پناهی و آن صدای جاودانه اش، یک سالی می شود که شعرهایش با آن صدای آسمانی همدم تنهایی من شده اند.   حسین پناهی انسانی که زیبا زیست و سرود مرگش را هم به زیبایی خواند.

پس ورق بزن مرا و به آفتاب فردا بیندیش که برای تو طلوع می کند.

یادش گرامی!

                      

 

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 21:28 توسط باران| |

دچار حالتی ام بین بودن و نبودن، بین هستی و نیستی، مرگ و زندگی. همه کار می کنم و هیچ کاری نمی کنم. به شدت بوی عجیبی را حس می کنم ، بوی روزهای مرگ را و بی مرگی را هم . حس می کنم گرد ِمرده پاشیده اند همه جا و آخ که من چقدر دوست دارم این  اصطلاح گرد ِ مرده را. دهانم تلخ شده  باز .

سردر گم ام .دست و پا می زنم بین تنهایی و تنهایی . دنیای بی دوست را تجربه می کنم. و بیشتر از هر وقتی به خودم فکر می کنم و خودم را نقد می کنم. کلنجار می روم . عادت هایم را به طرز غریبی کنار گذاشته ام.

امروز کسی در سرم می گفت"خواب این خنجر مرا دیوانه کرده ست" و من نمی دانم کیست و چه می خواهد . فقط صداست خواب این خنجر ... خواب این خنجر ... خواب این خنجر ...

شب ها تا صبح بیدارم.از بی خوابی چشم هایم سرخ سرخ اند . می خواهم بیهوش شوم تا زمانی مدید ولی نمی دانم چرا نمی شود، چرا نمی شوم. دیشب تا صبح پلک بر هم نگذاشتم و  رفیق این روزهایم- سیگار - آرامم می کرد. طفلکی با سوختن اش.

امروز آشنایی قدیمی بی مقدمه پرسید:" اگر قرار باشد بین ماندن در این دنیا و نماندن یکی را انتخاب کنی، کدامش...؟" هنوز سوالش تمام نشده بود که گفتم:"نماندن. نه اینکه چیزی نداشته باشم یا شادی را در گذشته  در دلم حس نکرده باشم ولی نمی ارزد. نماندن  کفه اش سنگین تر است." قرمزی قبل از اشک را که در چشمانش دیدم سرم را پایین انداختم تا ...

همینقدر پراکنده ام که نوشتم ، ببخشید اگر سرگیجه  - یا عبارت بی ادبانه اش - را گرفتید ، چیزی اذیتم می کند این روزها بیشتر  از هر چیز دیگر و آن بارانی نشدن چشم های باران است که همیشه صبور و سنگین می باریدند.  ولی حالا؟ لابد چشم ها هم گرفتار بحران خشکسالی شده اند این روزها.

خسته ام . . . خسته ام . . . از همه چیز و از همه. از هیچ کس و هیچ چیز .

وای مغزم باز هم جیغ  کشید . . .

پی نوشت: خسته شدید ... بروید... چرا تحمل ام می کنید؟ نمی خواهم  هم حسم بشوید ... نمی خواهم سیاه و تلخ بنویسم و شما بخوانید ... نمی خواهم ... کاش باران ببارد . . . کاش . . .

 

نوشته شده در جمعه یازدهم مرداد 1387ساعت 1:53 توسط باران| |

          

عصر بود . حول و حوش ساعت ۷-۸ بعدازظهر . هر کسی دنبال کاری بود. دخترک تنها بود ولی دلش نگرفته بود. بعد از مدتی خانه نشینی این مسافرت با آب و هوای پاییزی و آدم های شاد ، عجیب می چسبید . صدای زنگ موبایلش اومد. گوشی رو برداشت. پسرک بود، دوستش. توی خونه آنتن نداشت . رفت توی بالکن و بعد حیاط.

کمی بعد (شاید ۵ دقیقه)

اولی - دخترک؟ دخترک؟ کجایی؟

دخترک - گوشی چند لحظه..... من اینجام. دارم با موبایلم حرف می زنم.

اولی گفت باشه و رفت.

صحبتش که تمام شد، اومد روی بالکن پیش اولی که خواهرش دومی هم بهش ملحق شده بود. نگاه هاشون سنگین بود. با چشماشون می پرسیدن کی بود؟ دخترک می تونست بگه پسرک نبود و دوست دیگه ای بود ولی دلیلی برای دروغ ندید. سرش را بالا گرفت و گفت:"دوستم بود، پسرک"

نیش خند تحویلش دادند. تحویل صداقتش. 

دومی - تریپ لاو و این حرفاست؟

دخترک - نه بابا ! دوستمه. فقط  یه دوست. 

باز هم پوزخند زدند. دومی گفت:" یعنی چی؟ مگه میشه؟ "

اولی - منم همینو می گم بهش. به من می گه از جامعه و سیاست و دانشگاه و اقتصاد و کشور با هم حرف می زنند.

دومی گفت - الان هم زنگ زده بود که از مسائل اجتماعی باهات حرف بزنه؟

دخترک -  آره اتفاقن بحث سر کامپوتر و ویندوز پک۳ بود  و یکی از دوستای مشترکمون. قرار کوه می خواست بذاره من گفتم تهران نیستم. 

طوری نگاهش کردند که انگار داره دروغ می گه ، دلش به هم پیچید ولی با خودش گفت:" آروم باش دختر، آروم باش"

دخترک - چرا غیر ممکن به نظر می رسه دو  نفر آدم با هم حرف بزنن، از مشکلات بگن عمومی و خصوصی. و همدیگه رو کمک کنن؟

دومی - غیر ممکن نیست ولی تو هنوز مردها رو نشناختی. اون آقا هزینه نمی کنه که برای صحبت از اجتماع به تو زنگ بزنه. نگاهی به اولی انداخت و گفت: خیلی بی تجربه ست...

اولی: منم همینو می گم بهش که باید تکلیفتو باهاش روشن کنی. قبل از عید هم بهش گفتم ولی اصلا انگار نه انگار که من چیزی گفتم دومی جان!

دخترک ( مبهوت) - تکلیف ؟؟؟؟ کدوم تکلیف؟

دومی - همین که واسه چی می خوادت؟

دخترک(مصمم) - معلومه برای دوستی. قبلا هم به اولی گفته بودم که اون عاشق کس دیگه ای بوده  و اصلا این حرفا مطرح نیست بین ما.

اولی - احمق جون چندبار بگم، گذشته ها گذشته و تموم شده. مگه میشه از سال ها پیش تا حالا عاشق باشه!!! 

دومی - پس برا چی بهت زنگ می زنه؟

دخترک - تماس گرفته بود حالم رو بپرسه  همین. شما  وقتی از دوستتون خبر ندارید حالش رو نمی پرسید؟

اولی - حالا بیا حالیه این کن. نه خیر . دوست ما دختره نه پسر. تو اون خارجش هم این نوع روابط وجود نداره.

دنیا دور سر دخترک می چرخید. فهمید که حرفهاش بیهوده ست و دو نفری که جلوش نشستن خودشونو بدجور به خواب زدن و نمی شه بیدارشون کرد.

دخترک(کمی عصبانی و جدی)- من با این آقا دوستم . از اول دوستیم هم به رابطه م فکر کردم. چی بگم چی نگم.چه کنم چه نکنم.(نمی تونست بگه که پسرک چقدر موثر بوده چون احتمالا دست پیش را می گرفتند)

اولی و دومی - آفرین ! کار خوبی کردی.

دومی - ولی همین نشون می ده که تو از یه چیزی می ترسی، اونم عشق. اینقدر حواس جمع نمی خواد که . این همه فکر کردن اصلا خوب نیست.نترس بابا. چیزی نیست که.

دخترک - عشقققققققققققققققققققق؟؟؟ چه ربطی داره؟ من می دونم که عاشقم نیست. هم من حواسم بوده ، هم اون. از همون اول قرار به دوستی بوده.

چشمان دخترک می سوخت ولی نمی گذاشت اشک ها سر ریز شوند.

دومی رو به اولی - این خودشو در حد خدا می دونه. "قرار نبود، حواسم بوده."                                   این حرفا در مورد عشق کاربرد نداره. آخه دیوونه تو از کجا می دونی که دوستت نداره؟

دخترک می خواست حرف بزنه ولی دومی نذاشت.  - تو باید وقتی دوتایی بیرون هستید حواست به رفتارش باشه. شاید خواسته چیزی بگه از تو ترسیده.  اگه فایده نداشت باید به چالش بکشونیش.

اولی- آره مثلا باهاش حرف نزنی، محلش نذاری. تحویلش نگیری ...

دخترک بی صدا با خودش می گفت: آخه چرا؟ توی دوستی که این حرفا معنا نداره. داشت می سوخت. گر گرفته بود. اون که جواب همه ی این راه حل ها رو می دونست.  چرا نمی تونست بفهمهونه بهشون که پسرک دوستشه . خدایا کمکم کن . خدایا...

دخترک - به فرض همه ی این کارا رو کردم، خب بعدش که چی؟ می خواین من به چی برسم؟

دومی- ممکنه بگه من تو رو برای دوستی می خوام تا ابد. نباید خام این حرفا بشی. اگه دیدی دوستت نداره، ولش کن بره ... یکی دیگه.

بره ... بره ... بره ... بره...

 انگار توی کوه داد زده باشن "بره" هی توی ذهن دخترک تکرار می شد. پس از نظر اینا  پسرک باید بره.دیگه تحمل نشستن نداشت. هیچی نگفت. نگفت پس دوستی چی؟ پس انسان چی؟ آی آدم های مطلقا سفید یا سیاه! ای به چهره مدرن و در باطن سنتی ها. هیچی نگفت دیگه هیچی نگفت.

دومی - ولی از عشق نترس. بذار بیاد. خیلی قشنگه خیلی خوبه. آدمی که عاشق نشه ، آدم نیست.

اولی - نه بابا. دخترک دور نیست از عشق . بعد هم  خاطره ی عشق پانزده سالگی دخترک را تعریف کرد برای اینکه ثابت کند دخترک آدم است.

دیگه نمی تونست، دیگه نتونست.وقت خوبی بود. باران اشک ها بود و چشم های بارانی دخترک .

اولی و دومی - آخی! به یاد اون روزها افتادی؟ نازی!

 نکنه فکر کردید می خواد نقشه ها رو عملی کنه؟ نه. اهل این حرفا نیست.از کوچکی دوستی توی دل  این به ظاهر دوستان دلش گرفته بود. از فاصله ها ... فاصله ها ... فاصله ها. به جرم زن بودن و به جرم مرد بودن، نباید دوست بود. فقط دوست؟ یادش آمد که قبل از مرگ آن آقای سوئدی هم این حرفها رو شنیده بود.

نیمه شب بود. دخترک تنها بود، دلش به وسعت تمام دنیا گرفته بود.

 

پا نوشت : شما بودید چه می کردید با این جماعتی که دور و بر دخترک داستان هستند؟ اصلا نظرتان چیست در مورد دخترک و پسرک؟

نوشته شده در جمعه چهارم مرداد 1387ساعت 1:1 توسط باران| |


Design By : Night Skin