نفس عمیق
. . . فریادی شو تا باران
زنورکو - تمام اتفاقات روزشو برام تعریف می کرد و شما توش نبودید . . . لارسن - حقیقتو می گفت : اون برای شما روزهاشو که با شما می گذروند می نوشت نه با من . برای من هم اون قسمت از روزشو که با شما می گذروند تعریف نمی کرد. دو تا حقیقت داشت ، همین : حقیقتش با شما و حقیقتش با من . زنورکو - بهتره بگیم دو تا دروغ ، آره . لارسن - چی باعث می شه فکر کنید که هلن یک آدمه ؟ آیا ما همیشه یک آدم واحد و تک هستیم ؟ هلن با شما یک معشوق واله و شیدا بود - و این حقیقت داره - و در زندگی هر روزه زن من بود - این هم حقیقت داره. هیچ کدوم از ما ، هر دو هلن رو نشناختیم. هیچ کدوم از ما قادر نیست هر دو هلن رو کاملا راضی کنه . وقتی اومدم داشتید قطعه ی نوای اسرارآمیز رو گوش می کردید . هلن اونو بهتون هدیه کرده ؟ اون بود که . . . شما رو با این آهنگ آشنا کرد ؟ مطمئنم که اون بود . زنورکو - آره . اولین باری که کلمات عاشقانه به هم گفتیم، این صفحه رو بهم داد، نوای اسرارآمیز ِ الگار. لبخند پرمحبتی زد و بهم گفت:« ما به هم حرف های عاشقانه می زنیم ولی ما کی هستیم؟ تو داری به کی می گی: دوستت دارم؟ » لارسن (ادامه می دهد) - « . . . و من دارم به کی اینو می گم؟ آدم نمی دونه کیو دوست داره. هیچ وقت هم نمی فهمه. این موسیقی رو بهت هدیه می کنم تا درباره اش فکر کنی.» اولین شبی که به هم حرف های عاشقانه زدیم به منم همینو گفت. نوای اسرار آمیز . نواهای مختلف یا واریاسیون هایی روی نغمه ای که نمی شنویمشون . . . ادوارد الگار آهنگسازش ادعا می کنه که نوای خیلی آشناییه ولی هیچ کس اونو تشخیص نمی ده. یک نغمه ی پنهانی که فقط حدس می زنیم وجود داره ، که می گریزه و محو می شه. نوایی که مجبورمون می کنه تو رؤیاش فرو بریم، اسرارآمیز، گریزان، مانند لبخند هلن دوردست. زن ها همین نغمه هایی هستند که در رؤیامونه ولی اونا رو نمی شنویم. وقتی عاشقید، واقعا دلباخته ی چه کسی هستید؟ پ.ن: نوای اسرارآمیز - اریک امانوئل اشمیت چرا به ياد نمیآورم!؟ به گمانم تو حرفی برای گفتن داشتی. می دانی ؟ چه می گویم خوب می دانی خودت. از یک عاصی نباید انتظار شُکر داشته باشی. شُکر از آن گونه که بقیه می کنندت. همیشه گفته ام که" من بینوا بندگکی سر به راه نبودم"، ولی بدان که همیشه بودنت را دوست داشته ام و داده هایت را دوست دارم . وقتی به داشته هایم و به آنچه که با سختی و مرارت به دست آورده ام ، فکر می کنم، حس خوبی می کنم.این روزها به چیزهایی که دارمشان و فراموششان کرده ام می اندیشم. به آنهایی هم که ندارم و باید به دستشان آورم فکر می کنم و برای داشتنشان نقشه می کشم. از تو چه پنهان حس خوبی دارم به اینکه فهمیده ام چه دارم و چه ندارم. تا حدودی هم دستم آمده که چه باید داشته باشم و چه طور نباید باشم. نکته های مثبتم را باید تقویت کنم و بدی هایم را باید کمتر و کمتر کنم.گفته بودی خودشناسی . فکر می کنم کمی به آنچه گفتی نزدیک شده ام. و از این بابت خوشحالم خیلی. تو هم باید خوشحال باشی ، خودت گفته بودی. پ.ن : وقتی فکر می کردم و به یاد می آوردم این شعر سید علی صالحی عجیب به دلم نشست. امشب فیلم زندگی دوگانه ی ورونیکا را دیدم. کوچک تر که بودم گاهی اوقات حس عجیبی داشتم، احساس می کردم دارم روایت می شوم. روایت کسی که قبلا زنده بوده و حالا نیست. یا شاید تکرار می شدم، نمی دانم. فکر می کردم و فکر می کردم. انگار جزیی از دفترچه ی خاطراتی بودم که کسی در آینده می خواندش . یا شاید زندگینامه یا شاید داستانی که کسی داشت تعریفم می کرد. نمی فهمیدم چه کسی این کار را می کند و چرا. به بودنم شک می کردم . نمی دانستم در نقش آدم خوبه هستم یا بده. این حس گیجم می کرد و هر چه بزرگتر می شدم گیج تر می شدم . پاسخی برای سوال هایم پیدا نکردم و به این خاطر سعی کردم فراموشش کنم . سخت بود ولی کم کم کمرنگش کردم و آن حس عجیب را فرستادمش جایی در اعماق ذهنم تا امشب . . . فیلم ماجرای دو دختر است با نامهای ورونیکا و ورونیک . در دو کشور مختلف به دنیا آمده اند ، بدون هیچ نسبت فامیلی. ولی حس می کنند هم را . وقتی یکی مرگ را تجربه می کند دیگری احساس می کند باید عزادار باشد . وقتی یکی عاشق می شود آن دیگری هم حس می کند عاشق شده ولی نمی داند عاشق چه کسی. نمی دانم چقدر به نشانه ها اعتقاد دارید. فیلم آن حس قدیمی را بیدار کرد .حس سرکوب شده ی سالیانم می تازد و می کوبد و می بارد . گاهی فریاد هم می زند ولی نمی دانم چه می خواهد. چیزی هم نمی گوید. ورونیک آخر فیلم با دیدن عکس ورونیکا می گریست آن هم با تلخی تمام. به نمایشی فکر می کنم که ندانسته بازیگرش شده ایم. حتی نمی دانیم سناریو چیست. تقدیر شاید همان نمایشی باشد که وقتی به بن بست می رسیم همه چیز را به عهده ی او می گذاریم. من از همه ی بازی ها بدم می آید. چه فرقی می کند زمینی باشد یا آسمانی . بازی بازی ست. و سخنم با او این است : کی می خواهی این بازی آسمانی را تمام کنی؟ این سکانس زیادی طولانی شده و تعداد برداشت ها زیاد شده اند. من خسته شده ام . کاااااااااااااااااااااااااااااااااااااات تلخی ی ِ این اعتراف چه سوزاننده است که مردی گشن و خشم آگین در پس ِ دیوارهای سنگی ی ِ حماسه های پُر طبل اش دردناک و تب آلود از پای درآمده است . - مردی که شب همه شب در سنگ های خاره گُل می تراشید و اکنون پُتک ِ گران اش را به سوئی افکنده است تا به دستان ِ خویش که از عشق و امید و آینده تهی ست فرمان دهد : « - کوتاه کنید این عبث را ، که ادامه ی آن ملال انگیز است چون بحثی ابلهانه بر سر هیچ و پوچ . . . کوتاه کنید این سرگذشت ِ سمج را که در آن ، هر شبی در مقایسه چون لجنی ست که در مردابی ته نشین شود ! » من جویده شدم و ای افسوس که به دندان ِ سبعیت ها و هزار افسوس بدان خاطر که رنج ِ جویده شدن را به گشاده روئی تن در دادم چرا که می پنداشتم بدین گونه، یاران گرسنه را در قحط سالی این چنین از گوشت ِ تن ِ خویش طعامی می دهم و بدین رنج سرخوش بوده ام و این سرخوشی فریبی بیش نبود یا فرو شدنی بود در گنداب ِ پاک نهادی ی ِ خویش یا مجالی به بی رحمی ی ناراستان. و این یاران دشمنانی بیش نبودند ناراستانی بیش نبودند. من عمله ی ِ مرگ ِ خود بودم و ای دریغ که زنده گی را دوست می داشتم! آیا تلاش ِ من یک سر بر سر ِ آن بود تا ناقوس ِ مرگ ِ خود را پُر صداتر به نوا درآورم؟ من پرواز نکردم من پَرپَر زدم ! در پس ِ دیوارهایِ سنگی یِ حماسه هایِ من همه آفتاب ها غروب کرده اند. این سویِ دیوار، مردی با پُتک بی تلاش اش تنهاست ، به دست های خود می نگرد و دست های اش از امید و عشق و آینده تهی ست. این سویِ شعر، جهانی خالی، جهانی بی جنبش و بی جنبنده، تا ابدیت گسترده است گهواره یِ سکون، از کهکشانی تا کهکشانی دیگر در نوسان است ظلمت، خالی یِ سرد را از عصاره ی ِ مرگ می آکند و در پشت ِ حماسه های ِ پُرنخوت مردی تنها بر جنازه ی ِ خود می گرید. احمد شاملو زمانی این شعر را سرود که سی سالش بود، حالا منم و این روزهایی که مانده تا سی سالگی- اصلا مانده یا نمانده؟ نمی دانم- منم و بی قراری و بی تابی این روزها و اینکه نمی دانم به کجا می رویم . منم و فکر و خیال های گیج کننده، منم و خستگی ، منم و سردرگمی و روزهایی که می آیند می روند بی عشق و امید و آینده . . . پی نوشت: از باران بیشتر خواهم نوشت.
هرگز هيچ شبی ديدگان ترا نبوسيد.
گفتی مراقب انار و آينه باش.
گفتی از کنار پنجره چيزی شبيه يک پرنده گذشت.
زبانِ زمستان و مراثی ميلهها.
عاشقشدن در دیماه، مردن به وقت شهريور.
چرا به ياد نمیآورم؟ هميشهی بودن، باهم بودن نيست.
گفتی از سايهروشن گريههات،
دسته گلی بنفش برای علو خواهی آورد.
يکی از همين دوسه واژه را به ياد نمیآورم.
هميشه پيش از يکی، سفرهای ديگری در پی است.
چرا به ياد نمیآورم؟
مرا از به ياد آوردنِ آسمان و ترانه ترساندهاند.
مرا از به ياد آوردنِ تو و تغزلِ تنهايی، ترساندهاند.
گفتی برای بردنِ بوی پيراهنت برخواهی گشت.
من تازه از خوابِ يک صدف از کف هفت دريا آمده بودم.
انگار هزار کبوتر بچهی منتظر
در پسِ چشمهات، دلواپسی مرا مینگريست.

| Design By : Night Skin |

