نفس عمیق
. . . فریادی شو تا باران
۲۰۶ آدم ها دو دسته اند شاید هم دوست ها. یک عده مثل استامینوفن می مونند، زود گذر و موقت. فوری بهشون عادت می کنی. زیاد هم که استفاده شون کنی اثرشون از بین می ره . تکراری می شوند برایت.دیگه دردت را که کم نمی کنند هیچ، بیشتر عصبی ت می کنند که چرا اثر نمی کنه . یک سری هم هستند که برای دردهات مثل پروفن هستند. با اینکه کم تر هستند ولی اثر گذارترند. انقدر خوب درد رو می شناسند که آبی هستند که روی آتش ریخته میشه. انگار نه انگار که دردی در کار بوده. وقتی بهشون پناه می بری که هیچ کاری از دست هیچ استامینوفنی بر نمیاد و عجیب نتیجه می گیری . استامینوفن ها بی ضررترند،زیاد جسم و روحت بهش عادت نمی کنند. می تونی بعد از مدتی بذاریشون کنار. ولی پروفن ها نه. هزینه می دی برای بودنشون و به همین راحتی نمی تونی ترکشون کنی. اگر هم اینکارو کنی یک تکه از وجودت می مونه پیش اون و یک تکه از اونو با خودت می بری. چیزی که مهمه اینه که تو چی هستی؟ خود ـ خودت ؟ استامینوفنی یا پروفن ؟ باید بدونی کی کدوم به درد می خوره. باید بتونی گاهی استامینوفن باشی گاهی پروفن ! مهمه که برای یکی که برات پروفنه، استامینوفن نباشی چون نمی تونی دردش رو کم کنی و ممکنه . . . ۲۱۴ اولین بار اصطلاح هژمونی در کلاس نقد ادبی دکتر پاینده به گوشم خورد و از اون به بعد آنقدر مفهوم جالبی بود که از دور برام چشمک بزنه تا بیشتر برای خودم تحلیلش کنم. نمی دونم بنویسم خوشبختانه یا بدبختانه اما در کشور خودمون نمونه های زیادی از هژمونی دیده ام ،حالا شاید نامش را هژمونی نگذارند یا مثل دموکراسی دینی بخواهند با اسلام قاطی ش کنند تا اثر بیشتری بر مردم بگذارد. هژمونی به برتری طبقه ی سرمایه داری گفته می شه بدون استفاده از قوه ی قهریه . یعنی با ایجاد مشغولیت هایی حواس مردم را از مسائل تنش آمیز اجتماعی پرت کنی و حکومت کنی. این مسائل تنش آمیز ممکن است بازی فوتبال باشد، ممکن است توجه بیش از اندازه به مصرف یک کالا باشد، مثلا فلانی ماشینش چیه، خونه ش چند تا اتاق خواب داره . . . برای اینکه حواس طرف پرت شه و نفهمه کی کلاه سرش رفته. یعنی انقدر حواسش رو جای دیگه مشغول کنی که نفهمه پول نفت چی شد، که تورم ۲۰ درصدی یعنی چی. که برنج چرا گرون شده، نفهمه مرغ و گوشت چه رنگی بود. هژمونی یعنی اینکه انقدر قشنگ موضوع رو عوض کنی که حتی طرف فرصت اعتراض پیدا نکنه . هژمونی یعنی بازی فوتبال پرسپولیس و استقلال که از یک ماه قبل تا یک ماه بعد همه جا حرفشه. یعنی تیم ملی، یعنی علی دایی و مسعود مرادی، علی کریمی و افشین قطبی. هژمونی یعنی برنامه ی نود که وقتی نگاش می کنی همه چی یادت می ره و دو سه ساعتی فکر می کنی که هیچی جز فوتبال مهم نیست. هژمونی یعنی بازی های سیاسی . یعنی که جناح ها بزنن توی سر همدیگه تا تو حواست پرت شه و اصلا نفهمی کی طرف رئیس جمهور شده . یعنی بگی شب خوابم برد و صبح باختم ،تا هیچ وقت معلوم نشه که رای های کاندیدای اصلاح طلب به کیسه ی چه کسی ریخته شد . هژمونی یعنی رئیس دانشکده ی ما که خانومی رو می ذاره دم در دانشگاه برای کنترل پوشش. برای اینکه دانشجوها حواسشون به این نباشه که روز به روز سطح علمی میاد پایین تر و استادها داغون تر می شن و اگر می خوان اعتراضی کنند به این مسئله اعتراض کنند. هژمونی یعنی هر روز توی اخبار از بحران های مالی و هویتی توی آمریکا بشنوی و گزارش ببینی تا حواست پرت شه که شورای امنیت سازمان ملل چندمین قطع نامه ش رو صادر کرد و وضعیت تحریم ها به کجا رسید . یعنی گزارش پخش کنی برای مردم از بورس. از بورسی که کمتر کسی از عامه ی مردم که شاهد برنامه ن سهامدارش محسوب می شه. انقدر عدد و رقم از کاهش و افزایش شاخص ها براشون بخونی که یادشون بره تخم مرغ شده دونه ای ۱۵۰ تومن و شب زود بخوابند تا صبح برای صفِ شیر خواب نمونند. هژمونی یعنی برنامه ی طنز تلویزیون، یعنی سریال های ماه رمضون، یعنی سهام عدالت، یعنی تشکیل ستادی برای خواندن نامه های دریافتی توسط رئیس جمهور برای اینکه یادمون بره خاتمی ،چه نازنینی بود. یعنی چک پول های صدهزار تومنی توی سفرهای استانی، یعنی وعده ی همه چیز مجانی. هژمونی یعنی هر وقت کم آوردی،حتی وسط دعوا، بگو دوستت دارم، همه چی درست می شه. هژمونی یعنی استیضاح کردان،برای اینکه چند وقتی نُقل محافل بشه و یادمون بره که قیمت جهانی نفت زیر شصت دلاره و این یعنی فاجعه برای کشوری که همه ی درآمدش از نفته. برای اینکه بگیم چه مجلس خوب و متعصبی داریم و قضیه ی چک پول های پنج میلیونی اهدایی دولت یادمون بره. هژمونی یعنی دفاعیات بیژن نوباوه. هژمونی یعنی بستن وبلاگ فاطمه رجبی، یعنی خودکشی سعید امامی برای فراموش کردن سرشاخه های اصلی قتل های زنجیره ای. یعنی شهروند امروز توقیف بشه برای اینکه جناب کردان حکم جدید بگیره. هزمونی یعنی . . . هژمونی یعنی بورژوا* همیشه یک ، پرولتاریا** همیشه صفر *بورژوا : طبقه ی سرمایه داری و صاحب ابزار تولید **پرولتاریا : طبقه ای که هیچ ندارند مگر نیروی کارشان ۲۲۲ در خونه رو که بستم سرمای هوا صورتم را نواخت.نه یک بار ، دو بار. دستام رو توی جیب کتم کردم و راه افتادم. هنوز از کوچه بیرون نیومده بودم که چشم هام صف ماشین های مونده در ترافیک رو دید و گوش هام صدای بوق های عصبی راننده هاشون رو شنید. با خودم گفتم:" ااااااااااااااااااااه! بازم ترافیک" نگاهی به ساعت روی موبایل انداختم، پنج و ربع بود: " با این حساب کلی دیر می رسم" اخم هام تو هم رفته بود ، سر کوچه منتظر تاکسی ایستادم. به روبرو خیره شده بودم که دو تا خانوم از عرض خیابون رد شدند و نگاهم رو دزدیدند. آرایش صورت و موهاشون ناخوداگاه نظرم رو جلب کرد.همونطور که بلند بلند حرف می زدند، کنارم ایستادند و منتظر تاکسی شدند.هم سفر یک تاکسی شدیم که موبایل یکیشون که بعدا فهمیدم اسمش باید ثمین باشه ، زنگ زد. - الو ! سلام علی . . . کجایی؟ . . . من دارم می رم رنگ مو بخرم . . . با سحرم . . . گوشی . . . گوشی رو داد به سحر و گفت: می خواد با تو صحبت کنه. سحر - سلام علی . . . آره داریم می ریم رنگ مو بخریم . . . از همین طرفا می خریم و برمی گردیم خونه . . . رنگ قرمز می خوایم بخریم، واسه تو هم بخریم؟ . . . باشه برای تو بنفش می خریم(با خنده). . . گوشی رو می دم به ثمین ثمین در حالی که عصبانی بود گوشی رو گرفت: علی اینکارا یعنی چی؟ . . . به من شک داری؟ . . . نه ، من می خوام بدونم به من شک داری؟ . . . خیله خب، پس فقط می خواستی حال سحرو بپرسی . . . راستی عزیزم ................... تاکسی هنوز توی ترافیک بود و من کم کم داشتم عصبانی می شدم،ترافیک آزارم می داد و آلودگی صوتی توی ماشین، بس که بلند صحبت می کردند. حواسم رو پرت کردم، از پنجره بیرون رو نگاه کردم. پاییز رو دیدم و آدم ها رو . به چهره هاشون دقیق شدم،یه عده شاد بودند و یه عده غمگین. کسایی هم بودن که تنها باشند، توی افکارم غرق بودم که موبایل سحر زنگ خورد. گوشی رو جواب داد و با شنیدن صدای کسی که پشت خط بود با دستش به ثمین اشاره کرد که : هیس! - سلام کوروش . . . من دارم می رم خرید . . . تنهام . . . نه، ثمین سرکاره . . . مامان هم رفته خونه ی خاله . . . من چه می دونم . . . خب دعوت کرده . . . منم به مامان گفتم بعد از خرید می رم اونجا . . . باور کن راست می گم، تنهام، به جون کوروش راست می گم . . . باشه عزیزم، خداحافظ گوشی رو قطع کرد و به ثمین گفت: اه ! بابا اینم با بدبینیش منو کشته. ثمین - از اولش هم گفتم بهت. این شکاکه، بد بینه، بد دٍله. گوش نکردی به حرفام بعد موبایلش رو برداشت و شماره گرفت: الو مامان! مامان . . . خواب بودی؟ . . . ببینم کوروش زنگ زده بود اونجا . . . خوب شد جوابشو ندادی . . . زنگ زده بود به سحر . . . سحر گفت که شما رفتی خونه ی خاله اینا . . . گفت که اونم داره میاد اونجا . . . آره مامان گلم . . . سحر با من میاد مهمونی . . . حواست به کوروش باشه ها . . . چه می دونم گیر داده دیگه . . . قربونت برم من تحمل تاکسی رو نداشتم . دوباره کسی انگشتش رو روی حنجره م گذاشته بود و فشار می داد. کرایه رو حساب کردم و زدم بیرون. نفس کشیدم . . . نفس . . . ولی بیرون از تاکسی هم هوایی برای تنفس نبود. کثیف بود و آزار دهنده. تنفسش ریه هام رو می سوزوند. قضاوت با شماست.این دو تا دختر دروغ گفتن یا نه؟ چرا؟ چرا باید راست نگفت؟ آدمی که خودش مثل آب خوردن و به راحتی دروغ می گه،چطور می تونه از طرف مقابلش انتظار داشته باشه که بهش اعتماد کنه؟ و از اون مهم تر اینکه چطور می تونه به آدمی که در برابرشه اعتماد کنه و فکر نکنه که اونم دروغ می گه(هر چند که راست بگه)؟ شاید با خودتون بگید چون طرفمون طاقت راست شنیدن نداره بهش دروغ می گیم، یا نه دروغ نمی گیم.حقیقت آمیخته به دروغ بهش می گیم اینکه اسمش دروغ نیست . . . اینا همش راه فراره، راهیه برای توجیه کردن خود. می شه اسم کسی رو که متوجه دروغ ها میشه گذاشت بد دل؟ گذاشت بد بین؟ گذاشت شکاک؟ 

| Design By : Night Skin |

