نفس عمیق
. . . فریادی شو تا باران
۱۷۹ - باورت می شود ؟ - یک سال گذشته ، ۳۶۵ روز ! خبر تلخ و خوف انگیز بود. و من تا مدت ها دچار بُهتی بودم که نمی توانستم از آن خلاص شوم. یک جور سکوت . . . یک جور نتوانستن . . . یک جور دل کوبه و دل آشوبه . . . چه کسی باورش می شد؟ نفهمیدم آنقدر همه چیز مبهم و پیچ در پیچ و متناقض بود که نفهمیدم و منتظر روزی بودم که ماه از پشت ابر بیرون بیاید و همه چیز روشن شود. و ناگهان : خداحافظ ! همین؟ همین؟ پس تکلیف من چیست با این همه افکار آشفته؟ با این همه گیجی؟ با این همه انتظار برای حقیقت؟ با این همه سوال؟ هی، با توام. باورت می شود ؟ - نه! من هنوز باورم نمی شود. آخر من که هنوز چیزی نفهمیده ام. هنوز باورم نشده . . . پی نوشت : خدایی که تو زنده اش کرده بودی با مرگ ت انگاری مُرد. ۱۸۶ امروز روز به یاد ماندنی برایم خواهد بود. میان دوستانم بودم. زیاد فرقی نمی کند که قبلا ندیده بودمشان و شاید در آینده هم نبینمشان. مهم این بود که هدف نسبتا مشترکی همه ی ما را جایی جمع کرده بود. فرقی نمی کند کدام ها چپ بودند کدام ها لیبرال ، کدام ها دموکراسی خواه بودند کدام ها از قومیت ها، مهم این بود که همه آمده بودند و در کنار هم خواسته هایشان را فریاد می زدند. آمده بودند تا بگویند ما ایستاده ایم و حاضریم برای هدفی که داریم و در حد توانمان داشته هایمان را قربانی کنیم. حاضریم دستگیر شویم،حاضریم توبیخ شویم ولی خواسته هایمان را با صدای بلند اعلام کنیم. اعتراضمان را داد بزنیم. امروز دانشگاه تهران شاهد جوانانی بود که آمده بودند تا بودنشان را ثابت کنند .نه فراوانی ماموران حراستی ، نه نصب گیت های امنیتی و نه بتون ریزی درهای دانشگاه هیچ یک نتوانست مانع ورود شود. جلوی درب ۱۶ آذر درست جلوی چشمانمان ، ماموران پلیس تعداد زیادی را به سوی مکان نامعلومی هدایت می کردند. پلیس ها فریاد می زدند. دوست داشتند جو متشنج شود ولی آن عده با سکوت و خونسردی تمام فقط راه می رفتند. باعث تعجب همه شده بودند حتی پلیس ها. من امروز نوعی پختگی در جنبش دانشجویی دیدم. در این شکی نیست که در اینگونه اعتراضات احساس هم دخیل است. ولی امروز حتی در میان احساسات هم ،دوستان من عاقلانه برخورد می کردند. گاهی که اختلاف ها بالا می گرفت همه یکصدا فریاد می زدند:"دانشجو دانشجو اتحاد اتحاد".در میان صحبت یکی از سخنرانان فردی پرچمی سرخ را بالای سر برد که مربوط به حزب پان ایرانیست ها می شد. جو متشنج شد،بیم آن می رفت که درگیری شدیدی رخ دهد،در میان جمعیت همه خواهان این بودند که امکان سوء استفاده به دوربین های حاضر در مراسم داده نشود .مسئله با مذاکره ی آرام و منطقی فیصله یافت. می گویم پخته شده اند چون بسیار دیده ام از اینگونه مراسم کسانی همیشه به نفع خودشان استفاده می کنند. رسانه ی ملی و امثال ۲۰:۳۰ و . . . البته این نکته را از یاد نبرده ام که کسی که بخواهد از چیزی سوءاستفاده کند راهش را پیدا می کند ولی گاهی بد نیست حواسمان جمع تر باشد تا آتوی بزرگتری دستشان ندهیم. امروز دانشگاه تهران سراسر زنده بود و دانشجویانی که روزشان به اندازه ی روز جهانی کودک و تلویزیون یا روز دانش آموز و هفته ی بسیج در رسانه ها انعکاس ندارد آمده بودند تا روزشان را فریاد بزنند برای رهگذرانی هر چند اندک که از مقابل درب اصلی دانشگاه عبور می کردند. جمعیت بسیار بیشتر از دو سال قبل بود . اگر جمعیت پارسال را ۲۰۰۰ نفر در نظر بگیریم امسال قریب به ۴۰۰۰ نفر آمده بودند. علی رغم تمام کنترل های امنیتی و دستگیری های گسترده.یک سری دانشجویان خود دانشگاه تهران بودند که با سختگیری و کنترل زیادی وارد شده بودند. یک سری هم به مرحمت نیروهای حراست مجبور به استفاده از نیروی جمعی شدند و به زور وارد دانشگاه شدند. من امروز کسی را دیدم که لباسش از خون سرش رنگین شده بود و هیچ دانشجوی پزشکی کمکش نمی کرد. من امروز مهدیه گلرویی را دیدم که نمی توانست از یک هقته زندانش بگوید چون شرمش می شد از کسانی که سال ها زندان را تحمل کرده اند. من امروز دختری را دیدم که با اینکه هنوز پرونده اش در کمیته ی انضباطی باز است ،با شجاعت تمام آمده بود. امروز زنده بودن دانشگاه را با چشمان خودم دیدم.و از زنده بودنش احساس زنده گی کردم. زنده باد دانشگاه ! زنده باد ۱۶ آذر ! زنده باد دانشجو ! حاشیه نوشت: کسی از میان جمعیت فریاد زد:خاتمی خاتمی تو دشمن ملتی. دانشجویان با شعار درود بر خاتمی جوابش را دادند. آقای عربشاهی در آغاز کلامش گفت: امروز ۱۶ آذر است . عده ای با صدای بلند و برای شوخی گفتند: نه ! ۱۷ آذر است. تا حالا انقدر سریع ندویده بودم. بعد از ورود به دانشگاه شاید از ترس جانم بود که فقط می دویدم. بعدا نوشت: عکس های سایت یاری نیوز از تجمع دیروز را می توانید ببینید: دخترک چشم هایش را باز کرد. بر خلاف همیشه سقف چرک رنگ اتاقش را ندید با آن رد تیرآهن های مسخره که استواری شان را به رخش می کشیدند. تکانی به خودش داد. اصلا خانه نبود . فضای آزاد بود. کمی طول کشید تا چشمهایش دور و برش را ببینند. بوی خوبی می آمد . اطرافش را به دنبال بوی خوش گشت، بوی باران بود. یادش آمد. یاد تمام روزهای بارانی اش افتاد. چقدر راه رفته بود و راه رفته بود . طوفان گرفته بود،باد وزیده بود. برگ ها روی سرش ریخته بودند. زیر برف مانده بود و شبیه آدم برفی ها شده بود. . کلاغ ها روی سرش خانه کرده بودند ولی او راه رفته بود . دلش می خواست جاهای جدید را ببیند، فضاهای جدید ، آدم های جدید . فکرهای جدید . می رفت و می رفت و می رفت. بودند در راه کسانی که از کنارش رد می شدند و تنه می زدند. با تنه ها زمین می خورد،درد می کشید، گریه می کرد. از درد به خودش می پیچید. تقصیر آنها نبود ، خیلی ها نمی دیدندش. باز هم بلند می شد و ادامه می داد. اطرافش را نگاه کرد. چند نفری بودند که هم جهت با دخترک می رفتند جلوتر یا عقب تر. عده شان زیاد نبود نسبت به افرادی که از روبرو می آمدند . خوشحال بود از اینکه تنها نیست. دلش لبخند آنها را می خواست ولی نگاهش نمی کردند . حواسشان پی خودشان بود و راهشان. با مهربانی آدم هایی را که از روبرو می آمدند،نگاه می کرد. گاهی نگاهشان تلاقی می کرد،آنها هم لبخند می زدند و دخترک چقدر خوشحال می شد. بعضی وقت ها وقتی که زمین خورده بود دستش را گرفتند و بلندش کردند .بعضی ها دخترک را به همراهشان نشان می دادند و چیزی می گفتند و بعد با هم می خندیدند. فرقی نمی کرد برایش هوا آفتابی باشد یا طوفانی.شب باشد یا روز . به ضربه هایی که می خورد نمی اندیشید، به زمین خوردن ها ، به شکستن ها یا هر چیزی که مانع رفتن شود. فقط به رفتن فکر می کرد. حتی یک بار توی راه که می رفت عاشق شد. و به خاطر عشق چهار سال سکوت کرد و روز به روز کم شد و کم شد و کم شد. صورتش خیس شده بود. نمی دانست خیسی اشک است یا باران . مگر فرقی هم می کرد؟ دنبال جای خاصی بود. کجا می رفت؟ خودش هم دقیق نمی دانست. یک بار توی راه گوردر را دید و گفت:"آقای گوردر دلم برای سوفی آموندسن تنگ شده" و بغض کرد. گوردر با لبخند گفته بود:"شاید عقربه های ساعت از چرخیدن از راست به چپ آنقدر خسته شده بودند که ناگهان در جهت مخالف شروع به حرکت کردند." توی راه همیشه تنها نبود . زمانهایی بود که همراهی بود،دوستی،عزیزی. از بودنشان خوشحال بود ،خوشحال بود که تنهایی نیست. آنقدر رفت که دیگر توان نداشت. پاهایش تکان می خوردند ولی انگار حرکت نمی کرد . ساعت ها، ماه ها و شاید سال ها ایستاده بود و ساکت جلو را نگاه می کرد. عبور رهگذران را تماشا می کرد. گاهی هم با پاهایش حرف می زد . پاهایش می رفتند ولی خودش نه. باید کاری می کرد. از ایستادن آن هم طولانی بدش آمده بود.از درجا زدن بدش آمده بود.باید می رفت . هر چه توان داشت به پاهایش ریخت. حرکت کرد اما نه ! نه ! نه ! پاهایش عقب می رفتند،عقب . . . بر عکس شده بود ، یعنی نمی توانست جلو برود ؟ یعنی دیگر نمی توانست ؟ چه اتفاقی افتاده بود ؟ وقت نداشت باید سریعتر کاری می کرد . دوباره نیرویش را جمع کرد، ایستاد . . . بالاخره ایستاد . با تمام توانش ایستاد تا عقب تر نرود. ولی کمی دیر شده بود،دیر . . . پاهایش عقب رفته بودند و خودش . . . نمی دانست . . . دو سه قدمی از جایی که قبلا ایستاده بود،دور شده بود. رهگذران از روبرو می آمدند و رد می شدند.تلاشش را نمی دیدند . گاهی تنه می زدند، نمی خواست زمین بخورد. کسانی که از پشت سر می آمدند در هنگام گذر نگاهی می کردند،گاهی چیزی می گفتند. انگار می گفتند : نمان . . . برو . . . ادامه بده . . . بیشتر تلاش کن . . . خسته نشو . . . بیا . لبخند می زدند و لبخندشان دلگرمش می کرد که تلاشش را می بینند. . . دخترک تنها نبود. دو سه نفری بودند که حرف می زدند، آرامش می کردند ، تشویقش می کردند به رفتن به نماندن . . . دوستش داشتند، این را حس می کرد اگرچه گاهی چشم هایش نمی دید و همه ی تصاویر مات می شدند. دوستشان داشت. این بار تمام توانش را جمع کرد تا قدمی به جلو بردارد . می دانست که شاید این بار آخر باشد. می دانست که نباید ماندنی در کار باشد . ماندن مساوی بود با مرگ. مرگ روح و اندیشه . تمام توانش را جمع کرد تا قدمی به جلو بردارد. سخت بود. پاهایش چقدر سنگین شده بودند . انگار تمام دنیا روی پاهایش افتاده بود. سخت بود، درد داشت، صورتش خیس شده بود. تازه فهمیده بود خیسی گونه هایش از باران نیست ، از اشک است . فریاد کشید بلند بلند . . . یک . . . دو . . . سه . . . * تاسه: هق هق ِ بی وقفه ی گریه که به نفس امان نمی دهد. ۱۹۸ برای مردی که گرچه رمز فصل ها را می دانست ولی نتوانست چیزی را عوض کند . برای اوان ـ اثر پروانه ای مردی که تصمیم گرفت در جنینی برای همیشه بماند . رنگ سرخ می تواند بنشیند بر درخت انار لب های تو یا پیراهن ِ پاره پاره ی یک سرباز هیچ اتفاقی نمی افتد ما عادت داریم ندیده ای؟! همان انگشت که ماه را نشان می داد ماشه را کشید ندیده ای؟! که از تمام آدم برفی ها تنها لکه ای آب مانده بر زمین دود ، فقط نام های مختلفی دارد و گر نه سیگار من و خانه های خرمشهر هر دو به آسمان رفتند ... غروب را قدم زده ام صبح زود را گذاشته ام برای مردن و باد که فکر می کردیم تنها از دوسویمان می گذرد عقربه را تکان داد و ما پیر شدیم باد، رفتن بود زندگی، رفتن بود آمدن، رفتن بود انسان و ابر در هزار شکل می گذرند گروس عبدالملکیان
| Design By : Night Skin |

