تبليغاتX
نفس عمیق




















نفس عمیق

. . . فریادی شو تا باران

                                                          

                                                                                                           ۱۴۳

می خواهم بنویسم . از تو . از تو  و  آن نگاه های دزدکی ات . از دردی که می کشم برای نوشتن و برای ناتوانی در نوشتن آنچه دوست دارم. می خواهم بنویسم از بغضی که گلویم را فشار می دهد . می خواهم بنویسم. می خواهم بدانی .

بدانی که اینجا خانه ی من است. این را حتما قبلا هم خوانده ای. . گوشه ی سمت چپ را که نگاه کنی، نوشته ام را می بینی . خانه ای برای حرف هایم که در میان همه قادر به بیانشان نیستم. این جا خانه ی من است جایی که در آن دوست دارم خودم را بنویسم . خوب یا بد.  دوست داشته هایم را ، بیزاری هایم را. اعتراض هایم را، شیطنت هایم را. دلم می خواهد خودم را پیدا کنم . رها شوم از نقاب هایی که تو وادارم کردی بر صورتم بگذارم ، جامعه وادارم کرد . رها شوم، فریاد بزنم، دوستی کنم، نفس بکشم آن هم عمیق.

می بینی. حالا تصور کن در جایی که دوست داری مال خودت باشد ، سنگینی نگاه هایی را حس کنی که نمی گذارند . . .  انگار که با لباس راحتی روی کاناپه لم داده باشی و ناگهان رئیست وارد شود . چه حسی می شوی؟؟؟  تلخ می شوی،به هم می ریزی حتی برای چند لحظه. و وقتی می خواهی بنویسی ناخودآگاه یاد آن نگاه های دزدکی میفتی . . . دلت می گیرد و چه لحظه های تلخی.

فرقی نمی کند زنی چهل ساله باشی یا پسرکی که تازه پشت لبش سبز شده . نگاه هایت سنگین است. و برای من که همیشه از کنترل شدن بیزار بوده ام تحمل این نگاه های دزدکی دشوار است. همان حسی را می دهد که وقتی در نوجوانی متوجه جستجوی بی حاصل کتاب های درسی ات می شوی. یا یک به هم خوردگی کوچک در ترتیب کاغذهایی که از دلت و عشقت در آنها نوشته ای.چیز خاصی هم ننوشته ای اما دلت می گیرد از نگاه های دزدکی.

من به نفس عمیق آمدم که آزاد شوم. که جایی را داشته باشم که در آن مثل روزهایم سکوت نکنم تا صدایم از این سکوت خش دار نشود. من اینجا آمدم تا مجبور نشوم برای دفترچه ی خاطراتم قفل بسازم.  از اشک هایم بنویسم. از خنده هایم و حتی از پُک های سیگارم.

من از این نگاه های دزدکی بیزارم. از هدفی که پشتشان قایم شده.  من چیزی ندارم برای ننوشتن. برای پنهان کردن. تو چطور؟ تا حالا به خودت فکر کرده ای؟ فکر کرده ای اگر نمی گویمشان  شاید برای این باشد که گوشی برای شنیدن ،پیدا نمی کنم؟ من می نویسم. از همه چیز . نفس عمیق مال من است.

نمی دانی با گذشت هر ماه و دیدن بزرگ تر شدنش چه لذتی برده ام. با هر نظری که برایم گذاشته اند،جان گرفته ام. نفس عمیق خانه ی آرزوهایی ست که دوست دارم به آنها برسم. فرصت کوتاه است . نمی خواهم خانه ام را با محدودیت ها  رنگ کنم.  همین بس است برایم که جامعه اجازه ی حرف زدن نمی دهد. نمی خواهم فرصت زنده گی ام را با کسی قسمت کنم.

نفس عمیق ِمن حالا نُه ماهه شده و من دوست ندارم تنهایش بگذارم . نفس عمیق زنده است،جان دارد. نفس عمیق ، نفس می کشد با باران ش.

 

نوشته شده در دوشنبه سی ام دی 1387ساعت 0:23 توسط باران| |

 

                                                                                                              ۱۵۱

جخ امروز

از مادر نزاده ام

                   نه

عمر ِجهان بر من گذشته است.

 

نزدیک ترین خاطره ام خاطره ی ِ قرن هاست.

بارها به خونِ مان کشیدند

به یاد آر ،

و تنها دست آورد_کشتار

نان̊ پاره ی_ بی قاتق_ سفره ی_ بی برکت_ ما بود.

 

اعراب فریب ام دادند

برج ِ موریانه را بر دستانِ پُرپینه یِ خویش بر ایشان در گشودم.

مرا و همه گان را بر نطع ِ سیاه نشاندند و

گردن زدند.

نماز گزاردم و قتل ِعام شدم

                                 که رافضی ام دانستند.

نماز گزاردم و قتل ِعام شدم

                                 که قِرمَطی ام دانستند.

آن گاه قرار نهادند که ما و برادران ِمان یک دیگر را بکشیم و

این

کوتاه ترین طریقِ ِ وصولِ به بهشت بود !

 

به یاد آر

که تنها دست آورد ِ کشتار

جُل پاره ی ِ بی قدر ِ عورتِ ما بود.

 

خوش بینی یِ برادرت تُرکان را آواز داد

تو را و مرا گردن زدند.

سفاهتِ من چنگیزیان را آواز داد

تو را و همه گان را گردن زدند.

یوغ ِ ورزاو بر گردنِ مان نهادند.

گاوآهن بر ما بستند

بر گُرده مان نشستند

و گورستانی چندان بی مرز شیار کردند

که بازمانده گان را

                      هنوز از چشم

                                       خونابه روان است.

 

کوچِ غریب را به یاد آر

از غربتی به غربتِ دیگر ،

تا جست و جویِ ایمان

                            تنها فضیلتِ ما باشد.

به یاد آر :

تاریخ ِ ما بی قراری بود

نه باوری

نه وطنی.

 

نه ،

جخ امروز

           از مادر

                  نزاده ام .

                                           شاملوی بزرگ- کتاب مدایح بی صله

 

این شعر را نوشتم بابت تمام دلخوری هایی این چندوقته ام ،به خاطر تمام بی چاره ماندن ها و سرگردانی هایم. همه ی کسانی که با نادانی شان زخممان می زنند و هراس من برای روزهای خردادماه ۸۸ همین ها هستند که حکومت بر ذهن و قلبشان فرمانروایی می کند. و افسوس که خود نمی دانند و نمی خواهند که بدانند.

و در آخر برای همه ی آن هایی که دردشان با من یکی ست.

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت 1:14 توسط باران| |

 

                                                                                                           ۱۵۸

به امید کسب خبری از استیضاح وزیر جهادکشاورزی جلوی تلویزیون نشستم.قبلش سایت ها را زیر پا گذاشته بودم ولی دریغ از یک خبر کوچولو. موضوع برایم از آن جایی جالب شد که اگر این آقا موفق نشود از مجلس رای اعتماد بگیرد، محمود احمدی نژاد مجبور است دوباره برای کابینه اش رای اعتماد بگیرد.

شبکه یک:اخبار ساعت ۲:به گزارش خبرنگار اعزامی ما جنگنده های نیروی صهیونیستی وارد خاک غزه شده اند ....

به روی خودم نمی آورم.می گویم خب جنگ است دیگر. باید اخبارش را منتشر کنند.

دوباره حواسم را جمع اخبار می کنم.

موجی از اعتراضات بر علیه اقدامات اسراییل  و سکوت سردمداران غربی، سراسر اروپا را فرا گرفته است. لندن یکی از کانون اعتراضات است . . . فلاح-خبرنگار واحد مرکزی خبر

 ۲۰ دقیقه از اخبار گذشته و هنوز اخباری از ایران یا نقاط دیگر دنیا پخش نشده است. نکته ی عجیبی در یکی از این - به اصطلاح - راهپیمایی ها توجهم را جلب می کند. پرچم ایران در کنار پرچم فلسطین. به ربطشان فکر می کنم!!!

مردی با زبان عربی و با آن لهجه ی تهاجمی ش فریاد می زند: شمار قربانیان و مجروحان فاجعه بالای ۲۷۰۰ نفر است.

حالا مردی روبروی نقشه ای ایستاده و نقشه ی حمله ی اسراییلی ها را برای بینندگان محترم شرح می دهد. یاد کارشناس هواشناسی می افتم. خنده ام می گیرد.

با خودم می گویم نخواستیم خبرتان را.می خواهم بلند شوم که صدای کامران نجف زاده می آید:

سلام پپسی ، سلام کوکا ، سلام سران عرب که سکوت کرده اید،بیایید مغز سر کودکان غزه را بنوشید

سلام سازمان مللی که به خواب رفته ای . . . ای شیوخ عرب که با برادر ناتنی تان خوش می رقصید(تصویر ملک عبدالله و بوش را نشان می دهد که دست در دست هم می رقصند) . . . . .

کودکان غزه هم زمان با کودکان حسین . . .

دیگر تحمل صدای این یکی را ندارم. بلند می شوم. با خودم مرور می کنم حرف هایم را،فکرهایم را. 

چرا نمی گویند که در ایران چه خبر است؟ که قیمت نفت به سی دلار رسیده ،که خزرمان را بردند،که پیش بینی کرده اند در سال آینده تورم ۶۰ درصدی داشته باشیم، که صندوق ذخیره ی ارزی  درونش چیزی به عنوان ذخیره وجود ندارد،چرا وقتی می گویی گرانی ست با تمسخر نگاهت می کنند . . .

این همه بحران بیخ گوش خودمان! بچسبیم به بحران غزه؟

مثل اینکه یادمان رفته قسمت اعظم پول نفت ۱۴۰ دلاری صرف کمک به حماس شد و حالا کجاست حماس؟ چرا کاری نمی کند؟ مگر هم وطنانش نیستند؟ چرا توی اخبار اعلام نمی شود که مقامات دولت فلسطین حماس را مقصر می دانند. و دولت ایران یکی از متحدان حماس است. می بینید از طرفی می گوییم وا اسلاما،توی اخبار و در و دیوار و خیابان پر از غزه می شود بعد متحدمان خودش عامل کشتار است.

مردم ایران مردم احساساتی هستند. برای همین از غزه برایمان می گویند تا یادمان برود که وضعیت اقتصادی و سیاسی کشور وخیم است. سرمان را گرم غزه می کنند که یادمان برود بیکاری  داغونمان کرده.که فرزاد کمانگر در آستانه ی اعدام است. حواسمان را پرت می کنند که بریزیم توی خیابان ها و نفهمیم چه بر سرمان می آید.

صدای زنگ اس ام اس می آید: بنا به فرمایشات مقام معظم رهبری در راستای کمک به مردم غزه ،مبلغ کمکتان را به این شماره اس ام اس کنید، در قبض پایان دوره محاسبه می گردد. با تشکر

 

سخنی با دوستان وبلاگ نویسی که این روزها از غزه می نویسند:

دوست من! توجهت را به هم نوعانت ستایش می کنم، ولی کدام یک از شما ۱۶ آذر یادش بود و برایش خطی نوشت؟ قصابان و توکلی و منصوری را که می شناسی. نوشتی که بعد از یک سال و نیم زندانی شدن،حق تحصیل را هم ازشان گرفتند؟ تو که خبرهای اینترنت را می خوانی،حتما خوب می دانی دولت ایران هر ۴۵ دقیقه یک واحد مسکونی در ونزوئلا می سازد . نوشتی اش؟ اگر نوشتی حتما بحران مسکن ایران را هم باید می نوشتی. چقدر از پول نفتی نوشتی که نفهمیدی چگونه بر باد رفت؟

یادت بود ۱۸ تیر را ؟ چگونه یادشان کردی؟ حالا که اشک از چشمانت برای مظلومیت غزه ای ها سرازیر شده،چقدر نوشتی از اشک چشمان دختر یعقوب میرنهاد؟

می دانم ننوشتی . . . می دانم . . . آنچه که رادیو و تلویزیون اعلام می کند برایمان فاجعه است و خودمان یادمان می رود با چشم های باز به دور و برمان نگاه کنیم. چشممان شده اند،نگاهمان. . . دیدگاهمان . . .

شنیده ام عده ای چند روزیست که مقابل فرودگاه مهرآباد جمع شده اند که به غزه بروند. دیروز خواندم که قرار است جمعی از آنها به غزه اعزام شوند.  از صمیم قلب آرزو می کنم به آرزوی دیرینشان برسند. دستشان درد نکند. ولی واقعا کشور خودمان را نمی بینند؟

دوست من! من و تو نباید حواسمان به این چیزهایی که گفتم باشد،نباید ازشان بنویسیم. باید از مردم غزه بنویسیم تا یادمان برود قریب به پنج ماه دیگر انتخابات داریم.که قطعی گاز و آب و برق یادمان برود. باید برای کودکان غزه اشک بریزیم که برای خودمان گریه نکنیم و همه چیز را یادمان برود تا وقتی که دلشان خواست به یادمان بیندازند و از ما سوء استفاده کنند.

ما که عروسک نیستیم که همه چیزمان مصنوعی باشد . حتی خنده مان . . . و گریه مان . . .  عروسکی که کلید گریه اش را بزنی گریه کند و وقتی کلید خنده را بزنی قاه قاه بخندد.

 

 

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت 19:1 توسط باران| |

                       

                       

 

به این عکس دقت کنید. منظورم بیشتر نگاه جناب شترمرغ است.

چرا اینجوری نگاه می کند؟

اگر آن لذت و آرامشی را که شترمرغ پاپیون به سر می برد،احساس نمی کند،چرا شرایط را تحمل می کند؟

نگاه خیره به دوربینش می گوید که انگار مجبور شده است. من از چشم هایش می خوانم که دروغ می گوید. لذت می برد ولی می خواهد به من و تویی که به عکسشان نگاه می کنیم - شاید هم به عکاس-بگوید که :"هه! نه اینطوریام که شما فکر می کنید نیستش "

من که فکر نمی کنم نگاهش به خاطر خجالت کشیدن باشد . نظر شما چیه؟

 

پ. نوشت ۱ : مزایده همچنان ادامه دارد.

پ. نوشت ۲ : ۱۶۳ روز مانده تا انتخابات ریاست جمهوری

 

 

نوشته شده در سه شنبه دهم دی 1387ساعت 20:40 توسط باران| |

 

                                                                                                              ۱۷۰

پس از سال ها جست و جو و مطرح شدن سوال های گوناگون - از هستی بگیرید تا نیستی - در ذهن 

لحظه های شناور بودن بین ایمان و بی ایمانی، بین خدا و غیر خدا

پس از سال ها رنج بردن ناشی از نیافتن پاسخی برای سوال ها و افزایش تعداد ندانسته ها و نوع آنها به مروز زمان ( هر چه گشتیم کمتر یافتیم)

و نیافتن کسی که ذره ای از سوالات ذهنی ام را پاسخی هر چند اندک دهد

پس از ارسال شکوائیه های بسیار خدمت آن مقام عالی

و نگرفتن جوابیه ای که تسکینی باشد

مزایده ای بدین شرح برگزار می شود:

 

مورد مزایده:

یک عدد ذهن، روح،قلب، مغز یا . . .  نمی دانم چه! اسمش را هرچه دوست داشتند بگذارند

 

طرف های مزایده:

خدا - شیطان

 

از طرف های مزایده درخواست می گردد در هنگام خواندن  این آگهی آهنگ SPANISH TRAIN اثر  کریس دی برگ را گوش دهند و فریادهای مرا مجسم نمایند.

من همیشه دوست داشته ام خدا برنده باشد. ولی چه کنم که جواب نمی دهد.کار از خواهش و اصرار و  ا ل ت م ا س گذشته است.نیچه می گوید خدا مرده است. نیچه می گوید خدا تاب این انسان های اومانیته را نیاورد و . . .

باور می کنم و باورم نمی شود. باورم می شود و باورم نمی شود . . . 

نکند شیطان قیمت بالاتری !!!؟؟

این یک مزایده است از جانب کسی که خسته شده است ولی تسلیم نه.

به هر حال این یک مزایده است.

Oh Lord ! my soul is on line

Oh Lord, you've got to win 

 

پ.نوشت: نعوذبالله و زبانم لال هم نداریم.

 

 

نوشته شده در سه شنبه سوم دی 1387ساعت 23:8 توسط باران| |


Design By : Night Skin