تبليغاتX
نفس عمیق




















نفس عمیق

. . . فریادی شو تا باران

                              

بعد از این همه التهاب بین خبرهای واقعی و دروغ های خبرگزاری های دولتی و تکذیبیه های جور واجور سید محمد خاتمی رسما اعلام کاندیداتوری کرد.

و حالا آغاز راه ماست. آغاز راهی که امید داریم در خرداد ۸۸ به ریاست جمهوری آقای خاتمی ختم شود.  همه ی ما در قبال خواسته ای که داشته و داریم ، در قبال جامعه ی ایرانی مسئول هستیم.

در قدی بر فراز دیوارهای شهر  سعی بر این شده است که شناختی  منطقی - واقعی و نه احساسی نسبت به شخص آقای خاتمی ارائه داده شود . 

دستان یاری گر شما را در راهی که آغازش کرده ایم، می فشاریم.

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387ساعت 0:25 توسط باران| |

 

                                                                                                             ۱۲۳

نویسنده ی این نامه  کسی ست که این روزها در میان ما نفس نمی کشد و در تیرماه ۱۳۵۵ به دست ساواک به شهادت رسیده است .

 

پدر عزیز

سلام . حالتان چطور است .حال بچه ها چطور است.همه خوب و سلامت هستید؟ 

میدانم که از دیر نامه نوشتن من نگران شده اید ولی خبری نیست و زندگی معمول خود را ادامه میدهیم. همچنین میدانم خیلی علاقمند به آمدن من هستید من هم مشتاق دیدار شما هستم ولی واقعیت اینست که  سازمان آدمکش امنیت مدتی است سخت بگیر بگیر راه انداخته و تمام افراد باسابقه را بدون استثنا گرفته و حتی در مواردی به خانواده شان ملاقات هم نمیدهد. موردی است که من سخت ناراحت شده ام و آن اینست که یکی از رفقای خوب مرا که خیلی همدیگر را دوست داریم بعد از اینکه دو سه ماهی بیرون بود، بدون دلیل گرفته اند و نه دادگاهی می کنند که تکلیفش روشن شود و نه یکسال و نیم است که به پدر و مادرش ملاقاتی میدهند. من هرچند وقت یکبار به خانه شان تلفن میزنم ، پدرش خیلی از دست ساواک عصبانی است و میگوید معلوم نیست از جان مردم چه میخواهند. نه درآمد درستی برای مردم گذاشته اند و نه چیزی برای خوردن پیدا می شود و اگر پیدا شود گران. و آن وقت اگر کسی سوال کند که چرا وضع اینجوری است می اندازندش زندان، پسر من میخواست برود در خارج ادامه تحصیل دهد ولی مهلتش ندادند.

کاری نداریم خودت هم وضع مردم را می بینی ولی من که می بینم اگر بهر بهانه ای گیر بیفتم درآمدنم با خداست حاضر نیستم خود را به سازمان امنیت نشان دهم و چون بعید نیست که همان دفعه اول که به خانه بیایم دورم را بگیرند و رو سرم بریزند اینست که نخواهم آمد تا چشمشان کور شود. آنها حتی خودشان را به شما هم نشان نمی دهند که مبادا به من اطلاع دهید که دنبالم هستند. در شرایطی که اکثر مردم ایران ناراحت و ناکام از زحمات خود هستند و در شرایطی که انسانهای شریف و آگاه ملت ما را آماج گلوله قرار داده و خانواده شان را و دوستدارانشان را داغدار می کنند، بگذار من و تو هم همدیگر را کم ببینیم ولی اسیر دست جلادان و خوار به تحقیر پست فطرتان نباشیم.

این حداقل کاری است که من و شما و مادر و آشنایان می توانیم انجام دهیم. من میدانم که شما به خاطر ثروت و ازدواج علاقمند به آمدن من نیستی .من به محبت قلبی شما نسبت به خودم ایمان دارم و میدانم که دلت می خواهد یک زندگی در کنار شما داشته باشم ولی قبول کن که من نمی توانم در همان حالت هم خود را سعادتمند بدانم و الان که خود را پای بند ازدواج و ثروت نکرده ام خود را آزادتر حس می کنم. شما بیشتر به خاطر حرفهای این و آن ممکن است ناراحت باشید ولی آیا فکر کرده اید که آنهایی که آرزو می کنند من پهلوی شما بودم و . . .  چقدر می توانند بفهمند و خود اصلا چقدر سعادتمند شده اند. چرا همه آنها که ابراز حسرت می کنند خودشان همیشه ناراحت و ناراضی هستند. من حتی اصراری نداشته ام که به آنها ثابت کنم من به پدر و خانواده ام اگر بیشتر نباشد کمتر از بچه های آنها علاقمند نبوده ام و نیستم،چرا که خودشان هم این را می دانند ولی فقط امروز حرف می زنند که اگر من بودم چقدر برای شما خوب می شد ولی فرداست که اگر مثل آنها زندگی کنم هرگز نخواهند گفت که من خوشبخت شده ام . .  . *

 

این روزها سی سال از  روزهایی می گذرد که "ساواک "نابود شده  ولی جای خود را به "سپاه پاسداران" داده. امروز زنان و مردان آزاده ی هموطنم هم چنان اسیر ظلم و ستم کسانی هستند که طاغوتی و پانکی نامیده نمی شوند،نامشان پلیس است، بسیجی هستند و از خامنه ای و  احمدی نژاد دستور می گیرند نه از شاه پهلوی یا نصیری ساواک. امروز دانشگاه سوت و کور است،دانشگاهی که امثال نویسنده ی نامه ی بالا را پرورش داده بود،دانشگاهی که سخنرانش شریعتی بود حالا حضور نقویان و رحیم پور ازغدی را جشن می گیرد. دانشگاهی که به دانشجو می آموخت با ستم زندگی نکند،حالا یاد می دهد که چطور با ریا و عضویت بسیج آینده اش را بخرد.  از انجمن اسلامی یا اتاقی مانده سوت و کور یا اعضایش به جرم اعتراض همه در زندان یا محروم از تحصیل هستند. انجمنی که بازرگان را به خود دیده،ابراهیم یزدی را، عزت الله سحابی را و . . .

آن روزها اگر نیروی گارد و ارتش آتش به روی هم وطنانشان نگشود و گل جای گلوله را گرفت و ارتش برادر ما شد،امروز نیروی انتظامی باتوم بر سر و دست ها می کوبد،طناب اعدام به گردن می اندازد و تیر خلاص می زند. اگر آن روزهای دور  امثال احمد شاملو و اخوان ثالث  در زندان بودند امروز هم فرزاد کمانگر روزهای مانده تا مرگش را می شمارد .

اگر آن روزها فرصت از جان گذشتگی بود امروز حتی فرصت اعتراض هم نیست. خفقانی ست که بعید می دانم حکومت نظامی محدودیتی کمتر از آن داشته باشد. فرصت اعتراض داده نمی شود و خانواده هایی که سی سال پیش یار فرزندانشان بودند در راه آزادی ،امروز از ترس ِداغ دیدن،در هفت سوراخ قایمشان می کنند که مبادا صدایشان خوابی را آشفته کند. چرا؟ چون خوب می دانند که  اگر جرم اعتراض در زمان شاه،زندان بود،امروز با حکومتی طرف هستند که دست هایش از خون خیلی ها رنگین شده. می دانند محرومیت از زندگی هم هست،اعدام هم هست. گفتم که،فرقی نکرده . سپاه نشسته جای  ساواک . به همان سادگی که در آن نامه** نشست.

همیشه دلم می خواسته که ببینمت ولی امروز می گویم خوب شد که  دیگر جان نداری  وگرنه معلوم نبود در این رژیم سراپا مقدس چه تهمتی بر پاکی ات می بستند و خلاص  . . .  مثل همه ی  آنها که می بینیمشان،می شناسیمشان. سخت نیست فقط کافی ست چشمانمان را کمی باز کنیم و ببینیم.

سعادت؟ چه واژه ی غریبی! سعادتمندی مبارزه بود و امروز سعادتمندی در بی خیالی ست. در سکوت و دم برنیاوردن. اینکه بگویند کاری نمی توان کرد.چیزی عوض نمی شود. هنوز همان ها می گویند و یاوه می بافند. در ذهن های کوچکشان با سازگار کردنت،خوشبختت می کنند. و سعادتمندی چه واژه ی غریبی ست . . .

امروز بر ویرانه های ایرانی نشسته ام که ویران نبود. که  امید داشت. که جوان داشت. که زنده بود. ولی نماد ایران امروز در جهان احمدی نژاد است. راستی امروز ایران چه دارد که به آن ببالد؟ یکی پیدا شود به من بگوید از سی سال دویدن به دنبال آرمانشهر استقلال و آزادی چه نصیبمان شده؟ از اینهمه هزینه چه منفعتی کسب کرده ایم؟ از سی سال مرگ بر این،مرگ بر آن چه به دست آوردیم که من نمی بینم؟

 

* : متاسفانه ادامه ی نامه در گذر زمان نابود شده  . تاریخ نامه باید اواخر سال ۱۳۵۴ خورشیدی باشد.

** : نامه ای  از سپاه دیدم مربوط به سال های اول انقلاب. پایین نامه به عنوان آدرس نوشته شده بود: سپاه پاسداران انقلاب اسلامی(ساواک سابق)

 

 

نوشته شده در یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 0:57 توسط باران| |

 

                                                                                                          ۱۲۷

                                      

از جلوی گشت ارشاد رد می شدیم که زنی صدایمان کرد. به چکمه هایی که پای فرانک بود اشاره ای کرد و گفت: "این چیه که پوشیدی؟" فرانک مستاصل نگاهش کرد . زن با آن نگاه کج و معوجش ادامه داد: " شلوارتو بذار روی چکمه هات" فرانک جواب داد:" می بینید که شلوارم تنگه . نمی شه ." و نگاهی به ما کرد. دو سالی بود که ایران نبود و به این فکر نمی کرد که دوره ی آزادی های نسبی دوران خاتمی نیست و حالا احمدی نژاد رئیس جمهور کشور است. من آرام گفتم:"ایشون اینجا زندگی نمی کنه. چند روزی مهمان ما هستن." زن بی توجه نگاهی به من کرد و با تحکم گفت: "اینجوری که نمیشه توی خیابون راه بری! برو توی ماشین و درستش کن. اون وقت می تونی بری." و دست فرانک را گرفت و می خواست اونو با خودش ببره توی ماشین. فرانک کیفش را به من داد . مثل اینکه چاره ای جز اطاعت نداشت. اینجا بود که مامور شماره ی دو وارد ماجرا شد . اشاره ای به کیف توی دست من کرد و گفت:"کیفش رو داد به دوستش. کارت شناساییتو بده ببینم." عصبانی شدم :"نکنه می خواید کیفشم بگردید!!!" زن ارشادی کمی کوتاه آمد :"من فقط کارتشو می خوام ببینم." فرانک با اضطراب گفت:"من ایران زندگی نمی کنم. توی فرودگاه که می اومدم کیفمو دزدین وکارتم همراه کفشام ...." زن نگاهی کرد و چند سوال ناشی از فضولی پرسید و بعد گفت:"این چکمه ها چون توی پایتخت مد شده، پوشیدنشون خلاف قانونه. این دفعه رو برید ولی دیگه نپوشیدشون" فرانک خوشحال شد و تشکر هم کرد.

این تمام ماجرا بود. دلیل اصلی ناراحتی من رفتار گشت ارشاد نبود.آن ها  احمق هایی هستند که به خیال خودشان دارند همه را به راه راست هدایت می کنند. رفتار دوستان خودم بود که باعث این تناقضی شد که الان گرفتارش هستم. یکی از همراهان به عصبانی شدن من خندید و گفت:"نباید باهاشون بحث کرد،چون بدتر می شه، حتی اگه گفتن ... باید انجام بدی"

می دانم که آنها در موضع قدرت هستند و من در موضع ضعف قرار دارم. ولی آیا نباید حتی اعتراض کرد؟ نباید گفت که تو حق نداری با ما اینطور صحبت کنی؟ باید دروغ گفت . باید نشست و تماشا کرد که چه بر سرمان می آورند و حتی دم نزد  که ممکن است برایت بد شود ؟!و بعد نالید و پشت سرشان فحش داد. پلیس در کشور ما عامل امنیت به حساب نمی آید که با دیدنش احساس آرامش کنیم. باعث ترس  است. باعث رعب و وحشت. و ما به خاطر ترسمان حاضر می شویم هر کاری بکنیم و هر توهینی را بشنویم و حتی  اعتراض هم نکنیم. بعضی کارها تاثیرهایی روی ما می گذارند که از آنها غافلیم. دوست من امروز دروغ گفت برای اینکه برایش بد نشود. دروغ بدتر است یا  دفاع از حق شهروندی؟ دروغ بدتر است یا چکمه؟وقتی به رفتار این افراد بی توجهیم و حتی تشکر هم می کنیم باور می کنیم که مقصریم. این مقصر بودن روی ناخودآگاه ما اثر می گذارد و بعد بی آنکه بفهمیم خودمان را مجرم می دانیم و حرف های حکومت را دربست قبول می کنیم.

دوستی که به عصبانیت من خندید خودش بیشترین نقدها را به این نظام دارد و کوچکترین ارزشی برای این افراد قائل نیست. ولی متاسفانه وقتش که می شود حرفی برای گفتن نداریم،حتی جرات اعتراض هم نداریم .من هم این را می دانم که با اعتراض من  گشت ارشاد همچنان کار خودش را خواهد کرد ولی به این فکر می کنم که با اعتراضم این حق را از او می گیرم که مرا متهم کند. کارش را می کند ولی من در نظرش بره ی مطیعی نیستم که می تواند مرا به گرگ بسپارد و من هیچ نگویم. وهمین اعتراض های کوچک شاید به مرور زمان روند این طرح را  مختل کنند. فرض کنیم زن های ارشادی روزانه به  بیست نفر تذکر می دهند. اگر روزانه فقط  پنج نفر اعتراض کنند در آنها هم تاثیر می گذارد و نمی توانند با اعتماد به نفس جلو بیایند وجوری نگاه کنند که انگار دزد و قاچاقچی و قاتل  روبرویشان ایستاده. به نظر من از تاثیر این اعتراض های کوچک نباید غافل بود. حتی اگر از همان اوایل اعتراض های بیشتری به این طرح می شد شاید الان شاهد اجرای مراحل دوم و سومش نبودیم. آزادی خوب است ولی باید بهای به دست آوردن آزادی را هم پرداخت. 

 

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 3:56 توسط باران| |

  

                                                                                                             ۱۳۲

پیش زمینه ی ذهنی: "دن مانوئل نیکوکار شهید" داستان کشیشی ست که ایمان ندارد. و این راز را  تنها با دو نفر در میان می گذارد : لاثارو که او هم بی ایمان است. و  آنخلیتا -خواهر لاثارو- که از کودکی تحت تعلیمات  دُن مانوئل بوده است.این داستان تراژدی هولناک انسان مشتاقی ست که نمی تواند ایمان داشته باشد. و تصورش را بکنید وقتی  این آدم بی ایمان ،خود مرشد و مقتدای دیگران باشد ولی نصایح و گفتار خود را عبث و دروغین بداند، تراژدی دوچندان می شود. این داستان نوشته ی " میگل دِ اونامونو " است.

 

آنخلیتا، حالا وقتش است که حقیقت را به تو بگویم،حقیقت عریان را، و نباید و نمی توانم از تو پنهانش کنم . سپس آهسته و آرام با صدایی ملایم داستانی را برایم گفت که غمگینم کرد. گفت که دن مانوئل از او خواهش می کرده که مواظب رفتار و کردارش باشد و کاری نکند که خاطر اهل ده آزرده  شود. در زندگی مذهبی مردم شرکت کند،حتی اگر ذره ای هم  احساس و ایمان مذهبی ندارد وانمود کند که ایمان دارد و عقاید خودش را پنهان نگه دارد. لاثارو می گفت که هراسان پرسیده:"یعنی ممکن است؟ این خود شما،شمای کشیش هستید که به من می گویید تظاهر به ایمان کنم؟"

من تضرع کنان گفتم:"لاثارو!"

در همین لحظه سر و کله ی بلزیوی ابله از آن طرف کوچه ی ما پیدا شد که فریاد کنان می گفت: "الهی،الهی،مرا چرا ترک کردی؟" و لاثارو لرزید و  گفت:" من منطقش را قبول کردم. هرگز آن روز را فراموش نمی کنم که گفتم:"ولی دن مانوئل حقیقت ،حقیقت از همه چیز عزیزتر است!" و او سراپا لرزان در گوشم گفت:"حقیقت؟ لاثارو شاید حقیقت چندان تحمل ناپذیر و هول انگیز و تلخ و مرگبار باشد که مردم عادی نتوانند با آن زندگی کنند! و با حقیقت، با حقیقتی که من قبول دارم، یک لحظه هم نمی توانند سر کنند. بگذاریم زندگیشان را بکنند. این همان کاری ست که کلیسا می کند،زندگی را برایشان زیستنی جلوه می دهد."

حالا که دارم این خاطرات را می نویسم از خودم می پرسم:چرا وقتی از او پرسیدم حاشا نکرد؟چرا مرا هم مانند دیگران دست به سر نکرد؟ چرا آنقدر به خودش عذاب داد؟ چرا نمی توانست خودش را گول بزند،یا چرا نتوانست مرا گول بزند؟ و جوابی که به خودم می دادم این بود که نمی توانست با گول زدن من خودش را گول بزند.

دن مانوئل ناگزیر بود ندانم کاری و خطاهای برادر مرا جبران و تعدیل کند. وقتی که شنید لاثارو می خواهد به بعضی از خرافات عامه پسند حمله کند با لحن جدی گفت: " دست از سر آن ها بردار! محال است بتوان به  آنها حالی کرد که عقیده ی راست و درست چه فرقی با خرافات دارد. مخصوصا تفهیمش برای ما سخت تر است. مادام که دلشان به این چیزها خوش است کاری به کارشان نداشته باش. . . همین که اعتقاد به چیزی داشته باشند،حتی اگر در اعتقاداتشان تناقض باشد،بهتر است تا به هیچ چیز معتقد نباشند.

مذهب مشکل گشای مناقشات اقتصادی و سیاسی این جهان نیست که خود عرصه ی مجادلات بنی آدم است. بگذار  شر هرطور می خواهد عمل کند، بگذار خود را از محنت تولد و به جهان آمدن تسلی بدهد،بگذار هرقدر می خواهد به این فریب دل خوش کند که همه چیز غرض و غایتی دارد. خوب می دانم که یکی از آن رهبران به اصطلاح اجتماعی گفته است که مذهب افیون ملت است. افیون . . . افیون . . . بله افیون است. باید هم به آنان افیون بدهیم و بگذاریم بخوابند و خواب ببینند. من خود از این تلاش دیوانه وار برای خود افیون ساخته ام. و هنوز هم نمی توانم خوب به خواب روم تا چه رسد که خواب خوب ببینم . . . چه کابوس هولناکی!

زندگی دیگری جز این نیست. از این ابدی تر . . . بگذار در خواب و خیال جاودانه گی باشند . . . بگذار این زندگی، لااقل چند سال برایشان جاودانه باشد . . ."

سرانجام لحظه ی مرگش فرا رسید . به من و لاثارو گفت:" خوب به حرف هایم گوش بدهید،مواظب امت ِ بیچاره ی من باشید. مایه ی تسلای خاطری برایشان در زندگی پیدا کنید و بگذارید به چیز که من نتوانستم ایمان داشته باشم،مؤمن باشند. دیگر باید خداحافظی کنم. بی امید دیدار،زیرا رؤیای زندگی دارد پایان می گیرد . . ."

من شیون کنان گفتم:"دن  مانوئل!"

گفت:"شیون نکن آنخلا. فقط برای همه ی گناهکاران دعا کن،برای همه ی کسانی که داغ ولادت بر پیشانی دارند. خوابشان را بر هم مزن،بگذار خواب ببینند . . . آه! چقدر دلم می خواهد بخوابم.به خوابی بی انتها بروم. تا ابدیت بخوابم و هرگز خواب نبینم! تا این خواب آشفته را که دیده ام فراموش کنم!"

 

همه ی اینها را نوشتم تا بگویم مردم به ندرت می دانند حقیقت چیست. ایمان چیست. حقیقت ایمان چیست.چندان هم در غم دانستنش نیستند. اکثریت زندگی را ترجیح  می دهند به دانستن حقیقت!

 

نوشته شده در جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت 18:26 توسط باران| |

 

                                                                                                              ۱۳۶

تمام روز در آیینه گریه می کردم

تمام روز نگاه من

به چشم های زندگی ام خیره گشته بود

به آن دو چشم مضطرب ترسان

که از نگاه ثابت من می گریختند

و چون دروغگویان

به انزوای بی خطر پلک ها پناه می آوردند

کدام قله؟ کدام اوج ؟

 

                

در میان انبوهی از فکرها مانده ام. دورم را کلی کلمه "خود"دار گرفته : خودخواه، خودبین، خود اتهام،   خود سانسور، خود رای . . . و "خود"م این وسط گم شده .

رفته رفته که بزرگتر می شوی این"خود" هم همراه تو جان می گیرد و بیشتر ریشه می دواند.همین"خود" است که نمی گذارد دل ببازی .همین است که باعث غرور و تکبرت می شود. هرچه هم بزرگت تر می شود مدارا کردنش سخت تر می شود. سرکش می شود. گاهی می خواهد به سمت اوج برود گاهی می خواهد بنشیند گوشه ای و هیچ کاری نکند.

کجا باید به این"خود"بها دهی ؟ کجا باید سرش را به سنگ بکوبی ؟ کی باید خودداری کنی؟ چه کار باید کنی که نه خودخواه باشی ،نه خودسانسور، نه خوداتهام؟ خودت باشی، خود ِخودت!

کاش بتوانم "خود"م را از وسط همه ی این صفت ها پیدا کنم و دستش را بگیرم ببرمش بیرون . شاید کمتر بغض کند . شاید هوایی بخورد. نفسی بکشد . حرفی بزند .

 

پ. نوشت: خواندن این شعر ، هم خالی از لطف نیست.

 

نوشته شده در دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 0:2 توسط باران| |


Design By : Night Skin