تبليغاتX
نفس عمیق




















نفس عمیق

. . . فریادی شو تا باران

 

باغ بی برگی

روز و شب تنهاست،

با سکوت پاک غمناکش

ساز او باران ، سرودش باد

گو بروید یا نروید

هرچه در هر جا که خواهد، یا نمی خواهد

باغبان و رهگذاری نیست.

باغ نومیدان،

چشم در راه بهاری نیست.

باغ بی برگی

خنده اش خونی ست اشک آمیز .

 

خاتمی رفت

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت 3:23 توسط باران| |

 

                                                                                                                 ۹۶

نمی دانم از چه روزی شروع شد . از کی من و تو از هم جدا شدیم. جدا فرض شدیم. روزی که حوا آفریده شد؟ شاید از روزی که همبازی کودکی هایم با دیدن حجابم از من دورتر و دورتر شد؟ روزی که دخترک فیلم مخملباف محروم شد از دیدن دوستش به  جرم زن شدن. روزی که مادر در گوشم خواند که بزرگ شده ام و از آن روز قصه ی همه ی نبایدها شروع شد. . .

من زن نام گرفتم و تو مرد شدی . جدا شدیم  و من شدم زنی که پس ذهنم این شد که زن همیشه ستم کش است . مردها همه مثل همند و  همیشه ظالمند و زنها همیشه توسری خور . و در این قانون انگار پیش بینی نشده بود ،زنی باشد که ظلم کند!!! بارها و بارها همراه هم جنسانمان آه کشیدیم و با هم تکرار کردیم همه ی آنچه را که پس زمینه ی ذهنمان شده. خودآگاه و ناخودآگاه.

من و تو که از هم فاصله گرفتیم، همان روز فاتحه ی انسان بودن را خواندیم و  هر کداممان گفتیم "من" نه "ما" . و این همان حقیقتی بود که فمنیسم را هم به انحراف کشاند. فمنیسم انسان سالاری بود،نه زن سالاری. نه ضد مرد بودن.جنبشی که زنان دنیا با اتکا به آن می خواستند حقی به اندازه ی مردان داشته باشند که در نظرشان مردان، انسان به حساب می آمدند و خودشان نیمه انسان بودند. زندگی زن و مرد به هم وابسته است و رشد نکردن یکی به معنای رشدنکردن دیگری ست.و هیچکس نیست که بگوید چه فایده از آه و ناله و زاری ؟ بلند شویم و کاری کنیم . . . اما چه کار؟

نوشتیم و نوشتیم. در شعر و داستانمان هم یک نگاه جداکننده پیدا شد: زن و مرد. و دیوار بلندی که روز به روز بیشتر اوج می گرفت که  اصلا نباید می بود. تو از زنانی که ظلم کردند و بی وفا بودند، نوشتی و من از مردانی که همیشه ظالمند.

هرچه من و تو از هم دورتر شدیم،سوءاستفاده ها هم بیشتر شد. هر سیاستمداری آمد ،به زبان گفت فاصله ها را کمتر می کنم ولی در عمل فاصله مان را بیشتر کرد. تا به جایی رسیدیم که من ساعت سه به خانه برگشتم و تو ساعت پنج. من کمتر کار کردم و تو بیشتر. و اینها همه  خط تیره شد بین من و تو.

امروز روز جهانی زن است و من نمی دانم چرا روزی جهانی، به نام مرد نداریم! اصلا چرا دو روز؟ بهتر نبود یک روز داشته باشیم در ستایش "انسان" که در آن مرد و زن با هم باشند؟

این دیوار عجیب قد کشیده  و من دوست دارم دانه دانه ی آجرهایش را از جا بکنم و بنویسم از روزهای خوبی که با هم بودیم. از دوستی هایمان و از محبت هایمان، نه از این فاصله ها . بگذار فرو بریزد این دیواری که مرا در این سو یکه و تنها نگه داشته و تو در آن سو ،روز به روز پیرتر می شوی. بیا همراه من! هم قبیله ی من! یار من! بیا اولین آجر را با هم برداریم و بگذاریم این دیوار فرو بریزد و  آن وقت . . .

 

نوشته شده در یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت 4:6 توسط باران| |

  

                                                                                                          ۱۱۱ 

این چه اعتمادی ست؟!

به این جماعت هیچ وقت نباید اعتماد کنی

تو را به چشم هایش می کشاند

و از گذشته هات باز می گیرد

از کلاف سر در گم که هرچه گره می خورد به او نزدیک تر نمی شوی

ای عجب !

مقابلت می نشیند و از تکان شانه هات آسوده می گذرد

از کودکی ات و پلک بر هم می نهد

درست وقتی چشم می بندی

اما به اتاق شیشه ای که باز می گردی

دیگر زیبایی فرشته نیست

عروسکی ست با مانتوی سیاه

موهای دکلره

ناخن های طوسی

به من که می رسد از شماره تلفن دلگیر است

 

همان که از نوک کاغذ دالبر کشیده ام

مرا به بهانه ای رتوش می کند و همه چیز را فراموش  . . .

 

رواق سرشار از نگاهش را بر تمام تنم پاشید

پلک می زند

و ناگهان شعله ور می شوم

 حمید یزدان پناه

 

این روزها همه ی ما از این دست خبرها زیاد می شنویم و می بینیم. ولی غافلیم از تاثیری که این قبیل اتفاق ها بر زندگی ما می گذارند و ما به راحتی از کنارشان رد می شویم و شاید به آهی بسنده کنیم . وقتی اعتماد بمیرد ،تر و خشک با هم می سوزند.فرقی نمی کند خود اینگونه باشی یا نه.ناخودآگاه بی اعتمادی در بین روابط حکمفرما می شود . چه سان می شود به راحتی رتوش کرد و بعدش فراموش؟ باید شک کنیم به دوست داشتن هامان و احساساتمان. شاید حسی نیست و وانمود می کنیم که هست. شاید این ابتدای ویرانی باشد . . .

 

پ. نوشت: جمله ای که دوستی عزیز روزی در وبلاگش نوشت: این روزها چه الاکلنگی بازی می کنند امید و آرزو . . .

 

نوشته شده در جمعه دوم اسفند 1387ساعت 20:48 توسط باران| |


Design By : Night Skin