تبليغاتX
نفس عمیق




















نفس عمیق

. . . فریادی شو تا باران

 

۶۲ 

نازی ها وین را در جریان جنگ جهانی دوم فتح کرده اند . فروید تنها در اتاقش نشسته . ناشناسی وارد می شود. و این آغاز ماجرای بحث های خواندنی این دو است.

 

فروید         ببینین . من فقط یه پیرمردم. تمام زندگیم از عقل دفاع کردم و با نادانی جنگیدم، درمان کردم، برای انسان ها علیه انسان ها جنگیدم، بدون وقفه و بدون اینکه لحظه ای نفس بکشم، ولی امروز چه چیزی برام مونده؟ دلم می خواست یه دفعه بمیرم، یه مرگ ناگهانی: ولی دارم با احتضار می میرم. هزار بار می تونستم اسم خدا رو زمزمه کنم، هزار بار دلم می خواست شربت تسلاش رو بنوشم، هزار بار آرزو کردم که ایمان به خدا بتونه به من شهامت زجر کشیدن و رویارویی با مرگ رو بده ، ولی همیشه مقاومت کردم. مقاومت نکردن خیلی آسون بود. امشب، نزدیک بود خودم رو تسلیم کنم، چون این ترس بود که جای من فکر می کرد.

ناشناس     پس باید تسلیم می شدی

فروید         به اندازه ی کافی مخدر می خورم،این یکی رو دیگه نمی خوام. چون این یکی روح رو بی حس می کنه.

ناشناس     ولی روح تون بهش نیازمنده  . . .

فروید        اون حیوونی که در منه می خواد ایمان بیاره نه روحم. من به خدا ایمان ندارم چون تمام وجودم مایل به ایمان آوردنه! من به خدا ایمان ندارم چون زیادی دلم می خواد ایمان بیارم ! من به خدا ایمان ندارم چون ایمان آوردن کار آسونیه و اگه ایمان بیارم زیادی خوشبخت می شم !

ناشناس     ای بابا، دکتر فروید، اگر واقعا دل تون می خواد، چرا خودسانسوری می کنین ؟

فروید        این یک تمایل خطرناکه ! برای حقیقت خطرناکه ! من نمی تونم بذارم یه خیال باطل من رو گول بزنه. انسان توی یه زیرزمینه. تنها نورش مشعلیه که با تیکه های پارچه و کمی روغن درست کرده.انسان می دونه که این شعله همیشه روشن نمی مونه.انسان مومن جلو می ره و فکر می کنه که ته تونل دری وجود داره که پشتش نوره...انسان خدانشناس می دونه که دری وجود نداره،می دونه تنها نوری که هست همون نوریه که خودش با دست های خودش درست کرده، می دونه که پایان تونل، پایان خودشه. پس طبیعیه که وقتی به دیوار می خوره دردش بیشتره . . . اگه خدا وجود داشت و همین جا روبروی من ایستاده بود ! وای به حال خدا، اگه از اون ظلمتی که توش جاش دادم بیرون بیاد . . .

ناشناس    اگه خدا بیاد و همینجا روبروی شما وایسته؟ ازش چی می خواین؟   

فروید        ازش می خوام که سرش رو یه کم از پنجره بیرون ببره ! آیا خدا می دونه که شر داره توی خیابون های برلین  و همه ی اروپا  رژه می ره؟ خدا می دونه  اون روزی رسیده که نفرت حزب خودش رو پیدا کرده : نفرت از یهودی، نفرت از کولی، نفرت از زن صفت، نفرت از مخالف؟

ناشناس    مگه می شه ندونه؟

فروید        اگه خدا در برابر من بود،به همین جرم متهمش می کردم: به جرم دادن قول های باطل

ناشناس    قول های باطل؟

فروید        شر یعنی قولی که کسی سرش وای نمیسته. مرگ چیه؟ مرگ همون قول زندگیه – زندگی یی که اینجا توی خونم ، زیر پوستم می دوه – همون قولی که کسی که این قول رو به من داده سرش وای نایستاده . چون وقتی خودم رو تگاه می کنم، هیچ حس نمی کنم فانی هستم : مرگ هیچ جا در من  نیست .نه توی شکمم، نه توی سرم. من مرگ رو می شناسم چون بهم یادش دادن، برام تعریفش کردن. آیا اگه کسی چیزی به من نمی گفت، من می فهمیدم که قراره یه روزی از بین برم؟ مرگ از پشت حمله می کنه. چیزی که در مرگ شره، فنا شدن نیست. شر مرگ قول زندگیه که یه کسی زده زیرش. درد چیه؟ مگر تمامیت یک بدن که انکار شده ؟ به این بدن خیانت شده، نه ، درد در گوشت حس نمی شه، چون همه ی زخم ها زخم های روانی هستن.باز هم یه قولی که زدن زیرش.

شر اخلاقی چیه؟ ظلمی که انسان ها در حق هم می کنن، آیا این پیمان صلح نیست که شکسته شده؟ پس قولی که ، در گرمای سری کز کرده ، روی سینه های یک مادر داده شده بود کجاست؟ پس مهر صدای آرامی که از عمق یک سینه با ما حرف می زد وقتی ما هنوز حتی معنی کلمات رو نمی فهمیدیم، کجاست؟ پس این جدال چیه؟ باز هم قولی که یکی زده زیرش!

ولی بدترین شر، نوک شمشیر، اون چیزی که هیچ چیز در برابرش نمی تونه دلداری مون بده این عقله، این عقل کوته بین و محدود. به نظر می آد که خدا به ما عقل داده فقط برای اینکه حد و اندازه ش رو بشناسیم. تشنگی بدون آب. اول فکر می کنیم می تونیم همه چیز رو بفهمیم، همه چیز رو بشناسیم، فکر می کنیم قادر هستیم مقایسه های بی سابقه بکنیم، طرح ریزی های موشکافانه، اما عقل، میون راه آدم رو ول می کنه. ما از همه چیز آگاه نخواهیم شد. و چیز زیادی نخواهیم فهمید. حتی اگر سی صد هزار سال دیگه هم زندگی کنم  نمی تونم ستاره ها رو بفهمم و همیشه دنبال این خواهم بود که این جا روی این زمین، توی این گل و لجن، چی کار دارم می کنم! محدودیت عقل ما، این هم آخرین قول باطلشه.

ناشناس    زیادی توقع داشتی

فروید       باید من رو کودن تر می آفریدن تا هیچ آرزویی نداشته باشم . . . قول می ده و زیرش می زنه. شر می آره. چرا که شر همون قول باطله.

ناشناس   بذارین براتون توضیح بدم.

فروید      توضیح دادن یعنی تبرئه کردن : من توضیحی لازم ندارم . اگه خدا از دنیایی که ساخته راضیه،خدای مضحکیه،خدای بی رحم،خدای متقلب، خدای جنایتکار،خالق درد و شر انسان ها.

ناشناس   و انسان چیه : دیوانه ای در زندانش که بین خودآگاه و ناخودآگاهش شطرنج بازی می کنه !

نمایشنامه ی مهمان ناخوانده اثر اریک امانوئل اشمیت

 

پیچ و تابم می خورم و می خوانمش. گاهی لبخند می زنم و گاهی چشم هایم گر می گیرند. از اینکه حرفایی که سال ها در دلم تلنبار شده بود را کسی زده حالتی دارم  که نامش را بلد نیستم. یک نوع شادی و غم همزمان. غمش به این دلیل که با خواندن این کتاب هم معمای خدا در وجودم حل نشده. دلم می خواست تمام هستی را آنقدر اشک بریزم تا چیزی از جهانم نماند. کتاب از آن دست کتابهایی بود که مرا میخکوب بر جایم نشاند تا تمامش کنم و تمام مدت بین شک و یقین شناور بودم. مزایده  را که به یاد می آورید؟ این پست  را ادامه ی همان ندانستن ها و نفهمیدن ها و نخواستن ها بدانید .

 

نوشته شده در شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 18:14 توسط باران| |

 

                                                                                                                    ۷۴

 

مسعود ده نمکیآقای ده نمکی! لابد خیلی خوشحالی که فیلم دومت هم فروش میلیاردی می کند؟ لابد لبخند از آن صورت پُر مویت محو نمی شود وقتی می بینی مردمی داریم که در حسرت چند دقیقه ای خنده و شادی همه ی اعتقاداتشان را به فنا می دهند! خوشحالی از اینکه باور کرده اند تو تغییر کرده ای! می خندی چون گذشته ات را فراموش کرده اند! ولی خودت که فراموش نکرده ای. این مردم را دوست داری. مردمی که مثلا عشق خاتمی هستند و برای دیدن فیلم تو سر و دست می شکنند. فیلم ِ تو ! تویی که در هفته نامه هایت-شلمچه و جبهه- فحشی نبود که نثار خاتمی نکنی. آری برادر! آنها فراموش کرده اند. فراموش کرده اند که تو سر دسته ی همان ها بودی که در ۱۸ تیر ۷۸ دانشجویان را به خاک و خون کشیدید . با فریاد"یا زهرا "جوان های مردم را از پشت بام به پایین پرتاب کردید و آنها را قربانی آقایتان کردید که دلش از پاره شدن عکسش گرفته بود. اما چه یادشان ماند: اینکه خاتمی استعفا نکرد. همین و بس!

آنها باور کرده اند که تو عوض شده ای. اما مگر عوضی ،عوض می شود؟ همین چند وقت پیش بود که در جمع دانشجویان شریف گفتی:"اگر لازم باشد دوباره چماق بر می دارم" نمی دانم سُمبه ات چقدر پُر زور بوده  که اینهمه آدم دور خودت جمع کرده ای. آقای ده نمکی ! من خوشحالم از اینکه انسانی مانند پرویز پرستویی هست که یادش مانده تو چه کاره بوده ای:" جای چماق این آدم بر سر جوانان ما باقی مانده است . . ." خودت که خوب یادت هست اردیبهشت ۷۵ دانشگاه پلی تکنیک را. داد می زدی :"اگر سروش سخنرانی کند ،اگر منافقین و لیبرال های رخنه کرده در انجمن اسلامی کوتاه نیایند بر همین درختان دارشان خواهیم زد " اگر تو خوشحالی من هم به پرویز پرستویی می بالم که با پیشنهاد  ۲۰۰ میلیونی تو  دست و دلش نمی لرزد. فیلم تو نماینده ی اعتقادات توست و من این فیلم را نگاه نمی کنم. و قبول ندارم که تو تغییر کنی به این دلیل که یک قاتل هیچ وقت عوض نمی شود. تو حالا که موقعیت چماق به دست گرفتن نیست، نقاب هنرمندی به صورت زده ای و وای به روزی که وقت چماق دستی ات شود . . . تو همانی. که تهدید می کردی. تو عوض نشده ای! فقط پوستینت را عوض کرده ای. با خنده ی دزدی ات جماعتی را گول می زنی و ما غافلیم که پشت این خنده ی فریبانه، همان اخم و نفرت سالیان نهفته است.

در اینجا هیچ چیز سرجایش نیست!!!

آقای احمدی نژاد! تبریک بگویم یا تسلیت؟ کدامش را بیشتر دوست دارید؟ رفته بودید استادیوم آزادی تا  با پیروزی تیم ملی فوتبال ،مردم لذت ببرند از رییس جمهوری که دارند. که نبُردند. رفته بودید برای تبلیغات انتخاباتی. که نشد.تصویرتان را دیدم. خرسند تکیه زده بودید بر صندلی در میان علی آبادی و سعیدلو. و همانطور که در این چهار سال مشغول آنالیز جهان بوده اید، به آنالیز بازی فوتبال مشغول بودید. ولی بعد از گل دوم عربستان سیمای ضرغامی دیگر تصویر شما را نشان نداد! همین تلویزیونی که همیشه به شما وفادار بوده و عملا با وجودش نیازی به هزینه کردن برای تشکیل ستاد انتخاباتی ندارید،ولی همیشه شما و دوستانتان از آنها گله می کنید که با شما لج هستند. با کمال تعجب امشب از تلویزیون شاهد صحنه های رقص و پایکوبی عده ای از جوانان بودم. تا حالا چنین اتفاقی نیفتاده بود. تلویزیونی که هنگام گزارش های ورزشی صدای ورزشگاه را قطع می کند، شما جای من بودید باور می کردید؟ یعنی می خواهید بگویید ما انقدر آزادیم ؟ به چه دل خوش کرده اید. یعنی فکر می کنید مردم گشت ارشاد و دستگیری هایش را فراموش کرده اند؟یعنی دوباره می خواهید تکرار کنید: مشکل ما طرز پوشش جوانانمان نیست و انتظار دارید همه برایتان هورا بکشند؟

آقای رییس جمهور! بس نیست؟

بدون شرحآقای رییس جمهور چهار سال به خدا کم نیست. هنوز متوجه نشده اید که راه آبادی ایران از پوپولیسم نمی گذرد؟ مگر شما نمی گویید که وقت برای رسیدگی به امور کشور کم می آورید؟ قسم حضرت عباستان را باور کنیم یا دم خروس را؟ شما که کمتر از یک ماه پیش برای فینال کشتی به سالن مسابقات رفتید و تیم ملی کشتی باخت. دوباره چرا ؟ من جای شما بودم چنین ریسکی نمی کردم.  آخر این بازی پوپولیستی فحش و ناسزا بود و بی آبرویی برای شما که به "قدم خیر "معروف شدید. این یک ضدتبلیغ بود آقای احمدی نژاد! بهتر نبود همان استراتژی سیب زمینی مجانی را دنبال می کردید؟ گرچه آن هم فایده ای ندارد. مردم داد می زنند: مرگ بر سیب زمینی! سیب زمینی که جان ندارد آنها برای شما آرزوی مرگ می کنند. برای مرگ اعتقاداتی چنین سخیف که مردم را هیچ فرض می کند.

آقای رییس جمهور! آن بالا که بودید چهره تان پُر از امید بود. امید به دست گرفتن سُکان کشتی طوفان زده ای به نام ایران . نیازی نبود حالتان را بعد از انصراف خاتمی بپرسم. معلوم بود نفس راحت زیاد کشیده اید که در پیام نوروزی فرصت کرده اید با خیال راحت دوباره هاله ی نورتان را بر سر بگذارید و حرف بزنید و برای جهان خط و نشان بکشید. آقای احمدی نژاد! ایرانِ ویرانِ ما تاب چهار سال ِدیگر تُرک تازی های شما را ندارد. آقای رییس جمهور! هر چند مطمئن نیستم از مردمی که دو روز برای عوض کردن رایشان کافی ست. که حرف های ده نمکی را خوب می فهمند ولی حرف های بهرام بیضایی را نه. مردمی را که چه زود"درباره الی" را فراموش کردند و  فقط یادشان ماند که تو دستور شرکت فیلم را در جشنواره دادی. این هم یک تبلیغ انتخاباتی دیگر. مردمی که نقاب شما را بیشتر دوست دارند تا صداقت خاتمی را. که نقد بقیه را می فروشند به نسیه ی شما. ولی با این حال زیاد هم خیالتان راحت نباشد آقای رییس جمهور!

 

 

نوشته شده در یکشنبه نهم فروردین 1388ساعت 2:32 توسط باران| |


Design By : Night Skin