نفس عمیق
. . . فریادی شو تا باران
امروز نفس عمیق یک ساله شد . باور نمی کنم. بعد از تجربه ی تلخ گذشته و موانع کوچک و بزرگی که در راه نوشتن خودم داشتم، امروز به یکسالگی نفس عمیق رسیدیم. دوستان من ! من سعی کردم خودم را بنویسم، فکرهایم را. دغدغه هایم را . سعی ام این بوده و خواهد بود که خودم را در این نوشته ها پیدا کنم. همیشه از نقاب بدم آمده و سعی کردم اینجا که خانه ی دلم نام نهادمش، بی نقاب باشم. تلاش کرده ام انسان را بنویسم و نقبی بزنم به رفتارهایی که آزارمان می دهند تا در این میان خود نیز آن رفتارها را نداشته باشم. تا تلنگری باشم و شاید تکانی برای انسان وار زیستن.از جامعه ام نوشتم، از کشورم ، از سیاست ، از دوستی و از عشق. و این آخری در بقیه هم جاری بود. با نفس عمیق من بزرگ شدم و دخترک پارسال نماندم. سپاس برای تک تک نفس هایی که همراه من اینجا کشیده اید. تک تک کلماتی که نوشته اید، برایم دنیایی بوده . با خواندنشان شاد شدم و نفسی کشیده ام از ته دل . با نقدهایتان اوج گرفتم.سپاس برای لحظاتی که همراهم بودید و شادی ها و غم ها را شریک شدیم و آن لحظه ها، تنهایی معنای همیشگی اش را نداشت. ممنونم از سعید عزیز که همیشه و هر لحظه کنارم بوده و با عاشقانه هایش نگذاشته که نفس عمیق تنها بماند.قدردان همراهیش هستم. از ندا که خوانده و نوشته برایم. از مائده که دفتر نقاشی اش چهار روز کوچکتر از نفس عمیق است و حالا کمتر به اینجا سر می زند و می نویسد. این سه نفر یار نفس عمیق بوده اند از ابتدای بودن و من قدردان همه ی محبت هایشان هستم. دنیایمان دنیای غریبی ست. آدم ها می آیند و می روند . نفس عمیق هم از این دست اتفاق ها داشته ست. دوستانی بوده اند - رویا و الهه - که حالا نیستند و این نبودن را می گذارم به حساب روزگار.همینطور امید و پرنیان عزیزم که گرفتاری هایشان آنقدر زیاد است که وقت زیادی برای دنیای مجازی ندارند. امیر تنها و قاصدک و حیران و نجوا ممنونم. و در آخر سوالی دارم که دوست دارم همه ی کسانی که می خوانندم،جوابش را برایم بنویسند. می خواهم بدانم نفس عمیق چه ویژگی دارد که شما را به خواندن تشویق می کند و به اینجا می کشاندتان؟ برای بودن باید روز به روز و ثانیه به ثانیه ، نو شد و برای داشتن باران بهتری ست که این سوال را می پرسم. امیدوارم باران بهتری باشم روز به روز و خودم را بیشتر از قبل بشناسم . . . ۳۰ این نامه را در جواب به دعوت سعید عزیز نوشتم. از دوستانم می خواهم که چنین نامه ای را بنویسند . در آینده ای نزدیک آرشیوی از خواسته هایمان خواهیم داشت و میزان محقق شدنشان را خواهیم سنجید. حیران ، دفتر نقاشی ، قاصدک از طرف من به این بازی دعوت می شوند تا اگر دلشان خواست، بنویسند. ******************************* سلام آقای رئیس جمهور ! این نامه را برای زمانی می نویسم که این سی روز پر اضطراب و پر التهاب هم تمام شده و مشخص شده است که شما برای یک دوره ی چهار ساله رئیس دولت کشورمان شده اید. کشوری که سختی زیاد کشیده است و با ناملایمات زیادی روبرو ست. برای ایرانی که وقتی به آینده اش فکر می کنم در غبار می بینمش. چه می گویم؟! خودتان بهتر از من می دانید. کشوری که در راه آزادی خواهی بیش از صدسال است که هزینه می پردازد و در این میان گاهی طعم آزادی نسبی را چشیده است. کشوری که مصدق دارد، خاتمی را تجربه کرده است، مستبدانش را نمی نویسم چون خودتان بهتر از من می شناسیدشان. گذشته را نباید فراموش کرد اما به افق روشنی باید چشم دوخت تا شاید . . . آقای رئیس جمهور ! من تمام سهمم از دموکراسی را که یک رای بیشتر نبود به این نظام دادم. می نویسم نظام چون مشخص نیست که شما کاندیدایی باشید که انتخابش کرده ام. در قبال تمام حقم، رایم، می خواهم با شما حرف بزنم و خواسته هایم را برایتان بگویم و به پشتوانه ی همان یک رای ، از شما می خواهم که حرف های مرا بشنوید. چیزی دارد خفه ام می کند. انگار با تمام حجمش روی گلویم نشسته است و نفس کشیدنم را سخت می کند. از دوستانم می نویسم. از دانشجویانی که به جرم خواسته هایشان و عقایدشان شکنجه می شوند، زندان می روند و سختی می کشند. از حق تحصیل محروم می شوند، تعلیق می شوند.فکر می کنم شما هم با این حرف من موافق باشید که کار دانشجو نقد کردن است و اصلا دانشجو به همین ها زنده است. همه ی رئیس جمهور های گذشته این حرف را زده اند ولی من از شما تنها حرف نمی خواهم. من عمل می خواهم . از شمایی که می گویید آزادی بیان انتظار ندارم که روال مانند گذشته باشد. دوست ندارم شعارمان این باشد که اوین دانشگاه شده است و دانشگاه ، دیگر دانشگاه نیست.دانشجو تکیه گاهی ندارد و تنها سرمایه اش جانش است که مجبور است از آن بپردازد. من از شما می خواهم که این روند را ادامه ندهید اگرچه مخالف با خواسته ی قدرت مردان جامعه مان باشد. به ما نگاه کنید. مانند پدری که به دختر و پسرش می نگرد. آیا حاضرید فرزند خودتان چنین هزینه های گزافی را بپردازد به جرم ابراز عقیده اش؟ مردم کشور من به رغم تمام نا آگاه بودنشان و به رغم فراموش کار بودنشان فرق ها را خوب می فهمند. به همین خاطر است که مصدق در یادها می ماند، از خاتمی به عنوان بزرگ مرد یاد می کنند. اما دیکتاتورها . . . هیچ کس یادی از آنها نمی کند. آنها ماندگار نمی شوند که سرزمین با کفر بر جای می ماند اما با ظلم نه ! خواسته ام این است که این مردم را هرگز فراموش نکنید، خودشان را، خواسته هایشان را و انتظاراتشان را از شما. انسان ها شعور دارند. آقای رییس جمهور این پسندیده نیست که به جای آنها تصمیم گرفته شود که چه ببینند و چه بخوانند و چه بشنوند. این شیوه ی دیکتاتورها ست. این روش حکومت های فاشیستی ست که همه یک سلیقه داشته باشند. به مردم حق بدهید که خودشان انتخاب کنند و خودشان تصمیم بگیرند که خوب تر چیست و نادرست چیست.نگذارید دلمان بسوزد از کتاب هایی که می شد خواند و نتوانستیم یعنی نگذاشتند. می شد روزنامه ای باشد برای خواندن و نیست. شما می توانید. شما به پشتوانه ی همین یک رای ها می توانید اگر بخواهید و خواسته تان ، خواسته ی همه ی ملت باشد نه عده ی محدودی که از قضا جایگاهی بین مردم ندارند. آقای رئیس جمهور ! حق زیستن ،حقی ست که خدا به انسان داده است و حق گرفتنش را هم در دستان خودش گرفته. چطور می شود انسانی را به حکم عقیده اش کافر و ملحد دانست و حق زنده گی را از او گرفت. حق زنده گی را می گویم نه نفس کشیدن صرف. واضح تر می گویم این گزینش های دینی برخلاف همان اسلامی است که حرفش را می زنید. اسلامی که علی بر می آشوبد وقتی ماجرای خلخال و آن زن یهودی را می شنود. حالا به جرم اینکه کسی مذهبی جز اسلام دارد باید طرد شود؟ یک اقلیت قومی باید زندان برود؟ این را چه کسی گفته است؟ کدام دین؟ کدام مذهب اجازه می دهد غیر معتقدانش توهین بشنوند، استهزاء شوند و بی حرمت گردند؟ این روزها به جرم همین حرف ها که گفتم کسانی را می بینم که بی کار شده اند. یا اصلا کاری برایشان تعریف نمی شود. فشارهای زنده گی را چطور باید سپری کرد و شکم وابستگان را چگونه سیر؟ باید مانند آن جانباز خودسوزی کرد و بعد متهم شد به معتاد بودن؟ عده ی زیادی از دانش آموختگان ما این روزها بی کارند .من از شما می خواهم که فکری کنید و زنده گی را به ما بازگردانید. این روزها وضعیت معیشتی خوب نیست. ما قشر متوسط فقیر شده ایم. مایی که یک روز به دنبال توسعه ی سیاسی و آزادی های مدنی بودیم حالا به معیشتمان فکر می کنیم و به نان شب مان. از مردمی که دغدغه ی نان شب دارند نمی توان انتظار داشت که به آزادی هم فکر کنند. فکری کنید . آقای رئیس جمهور ! از نقدها نهراسید. به مخالفانتان به چشم دشمن نگاه نکنید و بدانید که همین نقدها و مخالفت ها ضامن پویایی و زنده بودن جامعه ست. باور کنید منتقدان شما دست نشانده ی بیگانگان نیستند و از آنها پول نمی گیرند. از بین همین مردمند و ایران را آباد و آزاد می خواهند نه ویرانه ای که فقط استقلالش را فریاد می زند. اگر همه را مخالف بدانید و برای حرف هایشان تره هم خرد نکنید که دیگر جمهوری معنی ندارد. نام نظام را بگذارید سلطنتی یا چه می دانم دیکتاتوری و خیال ما و خودتان را راحت کنید. می دانم که خواسته ی شما این نیست. پس به مخالف هایتان میدان دهید تا شما را نقد کنند اگر چه سخت باشد. ولی مطمئن باشید نتیجه ای که می گیرد خوب خواهد بود. مردمی که احساس کنند حرفشان شنیده می شود حس موثر بودن می کنند و این همان چیزی ست که شما می خواهید. می دانم بیشتر از زمانم حرف زدم.آخرین حرفم را می زنم و می روم. آقای رییس جمهور انسان را رعایت کنید، زن و مردش فرقی نمی کند. انسان را رعایت کنید. امیدوارم به وعده هایتان وفادار بمانید و بخواهید که به قول هایتان جامه ی عمل بپوشانید. آقای رئیس جمهور فراموش نکنید که ما و رای مان -چه به شما بوده و چه به کس دیگر- پشت شما ایستاده ایم . آقای رئیس جمهور ما را فراموش نکنید. ۴۴ تا به حال این حس رو داشتی که می خوای بری و همزمان، این حس رو هم داشته باشی که می خوای بمونی ؟ ۵۲ سلام آقای رئیس جمهور! این یک افشاگری نیست ،این یک شکوائیه است خطاب به شما که اگر شخص اول مملکت نناممتان،بی شک شخص دوم هستید. امشب در جریان سخنرانیتان در ژنو قرار گرفتم. ساعت ۱۱ بود که کنفرانس خبری تان را به طور زنده از شبکه ی خبر دنبال کردم. شما گفتید عده ای در اعتراض به سخنان حق طلبانه ی شما سالن کنفرانس را ترک کردند.تاکید کردید اندک بودند. ولی آقای رئیس جمهور خودم با دو چشمم دیدم که اندک نبودند. حداقل چهل نفر می شدند. چرا؟ دنیای سیاست ، دنیای عجیبی ست. یک روز شما و دولتتان بوش را مسخره کردید که خبرنگار عراقی به سویش کفش پرتاب کرد و امروز به سمت خود شما اشیایی را پرتاب کردند! زمانی که در همه ی شبکه های خبری صحنه های پرتاب کفش را نشان می دادید و میزگرد تشکیل می دادید تا این اقدام را تحلیل کنید،هیچ به ذهنتان خطور کرد که شاید روزی شما جای او باشید؟ فکر نمی کنم. شما نماینده ی ایران بودید نه محمود احمدی نژاد ! چه شد؟ چه کردیم در این چهار سال که ما از احترام نسبی در میان جامعه ی جهانی به حضیض ذلت نشستیم؟ آقای احمدی نژاد ملت ایران هیچ وقت اینجور حقیر نمی زیست.یاد نماینده های سابق ایران افتادم از مصدق که حتی نماینده های آمریکا و انگلیس هم در برابر شخصیتش وادار به کُرنش می شدند تا هاشمی رفسنجانی که هنوز مورد احترام مقامات جهانی ست تا خاتمی ای که با نظریه ی گفتگوی تمدن هایش و با اخلاقی که چیزی نبود جز صداقت، ایران را به سطحی در خور احترام رسانده بود. ما با خود چه کردیم؟ و از آن مهمتر ،شما با ما چه کردید؟ شکستنمان را که ندیدید؟ خم تر شدنمان را چطور؟ شما از اهداف ایران گفتید ؟ از قانون، از عدالتی برای همه ی جهان. از آزادی. ولی کو ؟ کجاست؟ چرا من اجرای قانون را در کشورم نمی بینم ؟ یک میلیارد دلار گم شده قصه ی تکراری محافل ماست، حتما خوب در جریانید.چرا من عدالت را فقط برای کسانی می بینم که ریش دارند و متظاهرانی که ادعای دینداریشان گوش فلک را کَر می کند و چشمش را کور؟ آزادی مان را هم این روزها با رصد وبلاگ ها و دستگیری ها و فیلتر شدن ها جشن می گیریم. ما آزادیم، مگر نه؟ دلم برایتان سوخت وقتی در جواب تشویق معترضانه ی حاضرین ،از آنها تشکر کردید. دلم برایتان سوخت وقتی به خبرنگاران بین المللی وعده ی دیدار در تهران را دادید؟ واقعا خیال می کنید فاتح انتخابات دهم خواهید بود؟ دلم برایتان سوخت که دوره تان به سر رسیده. نه! راستش را بخواهید دلم بیشتر از اینکه برای شما بسوزد، برای خودم سوخت. برای خودم ، برای جوانیم که دارد پودر می شود. برای وطنم ، برای ایران . . . ایرانِ ما ویران شده. ایرانِ ما پر شده از میوه های وارداتی. حتی به یُمن شما پیاز وارد می کنیم و سیب زمینی حراج. بازار ایران پر شده از کالاهای وارداتی. کمر اقتصاد خصوصی شکسته . من از شما گِله می کنم به خاطر همه ی اینها. به خاطر بیکاری که جامعه ی جوانمان را شکسته و افسرده کرده . من از شما گِله می کنم به خاطر تمام دروغ هایی که در این چهار سال گفتید. من از شما شکایت می کنم به خاطر اینکه نمی توانم به هیچ کاندیدایی اعتماد کنم. نه به شیخ مهدی کروبی که با ساسی مانکن دیدار کرده و نه به میرحسین موسوی که از بسیج به عنوان مدرسه ی عشق نام برده و عکس هایش با چفیه را،گوشه و کنار آویزان کرده اند. من اینهمه نفرت را با چقدر آب بشویم آقای رئیس جمهور؟ اصلا پاک شدنی ست؟ از شما می پرسم: ایران ، دوباره ایران خواهد شد؟ آیا خواهم توانست با صدای بلند بخوانم "دوباره می سازمت وطن اگرچه با خشت جان خویش / ستون به سقف تو می زنم اگر چه با استخوان خویش" نمی دانم . . . نمی دانم . . . وطن پرنده ی پر در خون ، وطن شکفته گل در خون، وطن فلات شهید و شمع، وطن پا تا به سر خون بدرود آقای رئیس جمهور! فریادی و . . . دیگر هیچ

| Design By : Night Skin |

