تبليغاتX
نفس عمیق




















نفس عمیق

. . . فریادی شو تا باران


آره ، تو راست می گفتی. من عادت کردم.به نبودن ِ تو. به نشستن ِ اسمم کنار اسمت گوشه و کنار . به ندیدن دو ساله ت . نه ببخش، به ندیدن ِسه ساله ت . به فاصله ها که کم نشدند هیچ، زیاد هم شدند. عادت کردم به پرس و جوهای گاه و بیگاه و دلتنگی های بیگاه. به فراموش کردن صدات. به صلیب آغوشت که چقدر خیالش هم آرومم می کنه. به چشم هات و نگاه هامون.به دوست داشتنت. به دوست داشتنم. به آزادی ت و به اوج گرفتن و شنیدن صدای بال زدنت. به مرگ. به ظلم. به نبودن. به نداشتن. به دل کندن. به غصه خوردن و ذره ذره چکیدن برای دردهامون.

نه عزیزم. اشتباه کردم. تو می گفتی همه ی اینها عادته. غلط گفتی مهربونم. من هیچ وقت عادت نکردم. من هیچ وقت نتونستم عادت کنم. من لحظه به لحظه، ثانیه به ثانیه پرواز کردم. من یاد گرفتم دوری را . من حس کردم فاصله را . من زندگی کردم عشق را و حالا :

حالا به من بگو . حالا که دلتنگم، حالا که بی تابم، حالا که دارم مثلا عادتم را ترک می کنم چه کار کنم با اشک هایی که گاهی به قدمت بیست و هفت سالِ آزگار فرو می ریزند از پلک هام و دلشون تنگ می شه برای یاری . . . عشقی . . . خاطره یی . . . چه کار کنم با فاصله ها ؟ دیوارها ؟ خسته گی ها ؟

از من چه می ماند جز این تکرار پی در پی / تکرار من در من، مگر از من چه می ماند / از من اگر کوه م اگر خورشید اگر دریا / بی تو میان قاب پیراهن چه می ماند / وقتی تو با من نیستی از من چه می ماند؟؟ / از من جز این هر لحظه فرسودن چه می ماند ؟؟؟


پی نوشت: توی این مدت حال و روز خوبی نداشتم برای نوشتن و حسی دست نمی داد تا از آنچه در روح و مغزم می گذرد بنویسم. ممنونم از دوستانی که جویای حالم شدند و به باران گفتند ببارد. اما چه کنم که ابری نبود برای باریدن تا امشب که ابرها تمام آسمان  دل و شهرم را قرمز کردند


نوشته شده در یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 4:12 توسط باران| |


Design By : Night Skin