نفس عمیق
. . . فریادی شو تا باران
بگذریم از اینکه این ۳۸ روز کجا بودم و چه شد و چه نشد و خوب بودم و بد بودم و گیج و سرگردان مثل همیشه. بیایید به این فکر کنیم که چی شد بعد از ۳۸ روز هوس نوشتن به سرم زده و کلمات همینجوری دارند تندتند خودشونو می کوبند به کیبرد، تا جایی که گاهی خودم جا می مونم . . . منم موجود جالبی م! فکرشو بکنید بعد از ۳۸ روز که اتفاقا خیلی وقت ها دلت می خواسته بنویسی اما جمله هات فقط بغض شده و پشت چشمهات یهو گُر گرفته اما نوشته نشده،حالا امشب، همین امشب، نوشتنم اومده. . . بگذریم . . . شده وقتی زندگی بهت فشار میاره، می بینی انگار همه چی با تو لج کرده، بعد قاطی می کنی و میری داد می زنی سر خدا؟ شده گاهی چیزی رو ازش خواسته باشی، بهت نده؟ بعد وقتی که هیچ تلاشی واسه خواستنش و داشتنش نداری، یهو بیفته تو دامنت؟یه زمان انقدر تنهایی که دلت، می خواد بترکه، یه زمان هم انقدر آدم دور و برت هست که . . . چرا؟ این یکی از اون سوال هاییه که هیچ وقت جوابی براش پیدا نکردم . دلیلش رو پیدا نکردم، اما راه حلش رو می دونم . می گم براتون، صبر داشته باشید شاید با خودتون بگید:به فرض که آره، خب به ما چه ربطی داره؟ حق با شماست، نمی دونم چرا اینها رو نوشتم. ولی یک لحظه ی قیافه ی جیم کری توی فیلم نمایش ترومن رو به یاد بیارید. اون صحنه ای که سوار قایقش شد و خواست از داستان زیستن بزنه بیرون. طوفان شد. رعد و برق می زد.سرشو گرفت بالا و فریاد زد :"همه ی زورت همین بود؟" از زور باد و باران و طوفان میفتاد کف قایق، اما بلند می شد و حرفاش رو تکرار می کرد! من عاشق این مدل عصیانم. و حالا این شده حکایت ما! گاهی انقدر دلتنگ می شیم که به وقت گپ و گفتی دوستانه، از دوستمون می پرسیم:مگه ما چی ازش خواستیم؟ یعنی خواسته ی ما انقدر زیاد بود؟ امشب که "صدری "فیلم فریاد می زد :"من مگه ازت چی خواستم تا حالا! داشتم نون بازومو می خوردم دستمو چلاق کردی، چشممو کور، گفتم خودش داده ،خودش هم گرفته. بعدش بدبختی شدم که خواستی. حالا مگه من ازت چی خواستم؟ یه کم برف! فقط همین!" آخه خوش مصب برفم ازش دریغ کردی؟ و بعد که کار از کار گذشت، برف باروندی به تمام روزگارش؟! خب حالا باید برم بخوابم که صبح برم سر ِکار . برای اینکه پول داشته باشی، برای اینکه بهت احترام بگذارن، برای اینکه به چشم علاف نگاهت نکنند که کتاب می خونه و جوری زندگی می کنه که نسبتا دوست داره. برای اینکه وقتت مال خودت نباشه. برای خودت زنده گی نکنی،باید بری سرِ کار. یه نصیحت هم کنم؟ یهو اگر وسط کار هوسِ شعر کردی یا دلت غنج رفت واسه پارگرافی از یک کتاب؛ خفه شو، همین! راستی راه حل داشت یادم می رفت: کافی ست بگویی تسلیمم. کافی ست بگویی چَشم،از این به بعد فکر نمی کنم، نمی بینم،حتا دیگر شک هم نمی کنم، آن وقت آغوشش را باز خواهد کرد. پی نوشت : بهانه ی نوشتن امشب من چیزی نبود جز فیلم "چند کیلو خرما برای مراسم تدفین" اثر زیبای سامان سالور
| Design By : Night Skin |

