تبليغاتX
نفس عمیق - وطنی که خود را چنین حقیر نمی زیست




















نفس عمیق

. . . فریادی شو تا باران

 

۵۲

سلام آقای رئیس جمهور! این یک افشاگری نیست ،این یک شکوائیه است خطاب به شما که اگر شخص اول مملکت نناممتان،بی شک شخص دوم هستید.

امشب در جریان سخنرانیتان در ژنو قرار گرفتم. ساعت ۱۱ بود که کنفرانس خبری تان را به طور زنده از شبکه ی خبر دنبال کردم. شما گفتید عده ای در اعتراض به سخنان حق طلبانه ی شما سالن کنفرانس را ترک کردند.تاکید کردید اندک بودند. ولی آقای رئیس جمهور خودم با دو چشمم دیدم که اندک نبودند. حداقل چهل نفر می شدند. چرا؟

دنیای سیاست ، دنیای عجیبی ست. یک روز شما و دولتتان بوش را مسخره کردید که خبرنگار عراقی به سویش کفش پرتاب کرد و امروز به سمت خود شما اشیایی را پرتاب کردند! زمانی که در همه ی شبکه های خبری صحنه های پرتاب کفش را نشان می دادید و میزگرد تشکیل می دادید تا این اقدام را تحلیل کنید،هیچ به ذهنتان خطور کرد که شاید روزی شما جای او باشید؟ فکر نمی کنم.

شما نماینده ی ایران بودید نه محمود احمدی نژاد ! چه شد؟ چه کردیم در این چهار سال که ما از احترام نسبی در میان جامعه ی جهانی به حضیض ذلت نشستیم؟ آقای احمدی نژاد ملت ایران هیچ وقت اینجور حقیر نمی زیست.یاد نماینده های سابق ایران افتادم از مصدق که حتی نماینده های آمریکا و انگلیس هم در برابر شخصیتش وادار به کُرنش می شدند تا هاشمی رفسنجانی که هنوز مورد احترام مقامات جهانی ست تا خاتمی ای که با نظریه ی گفتگوی تمدن هایش و با اخلاقی که چیزی نبود جز صداقت، ایران را به سطحی در خور احترام رسانده بود. ما با خود چه کردیم؟ و از آن مهمتر ،شما با ما چه کردید؟ شکستنمان را که ندیدید؟ خم تر شدنمان را چطور؟

شما از اهداف ایران گفتید ؟ از قانون، از عدالتی برای همه ی جهان. از آزادی. ولی کو ؟ کجاست؟ چرا من اجرای قانون را در کشورم نمی بینم ؟ یک میلیارد دلار گم شده قصه ی تکراری محافل ماست، حتما خوب در جریانید.چرا من عدالت را فقط برای کسانی می بینم که ریش دارند و متظاهرانی که ادعای دینداریشان گوش فلک را کَر می کند و چشمش را کور؟ آزادی مان را هم این روزها با رصد وبلاگ ها و دستگیری ها و فیلتر شدن ها جشن می گیریم. ما آزادیم، مگر نه؟

دلم برایتان سوخت وقتی در جواب تشویق معترضانه ی حاضرین ،از آنها تشکر کردید. دلم برایتان سوخت وقتی به خبرنگاران بین المللی وعده ی دیدار در تهران را دادید؟ واقعا خیال می کنید فاتح انتخابات دهم خواهید بود؟ دلم برایتان سوخت که دوره تان به سر رسیده. نه! راستش را بخواهید دلم بیشتر از اینکه برای شما بسوزد، برای خودم سوخت. برای خودم ، برای جوانیم که دارد پودر می شود. برای وطنم ، برای ایران . . .

ایرانِ ما ویران شده. ایرانِ ما پر شده از میوه های وارداتی. حتی به یُمن شما پیاز وارد می کنیم و سیب زمینی حراج. بازار ایران پر شده از کالاهای وارداتی. کمر اقتصاد خصوصی شکسته . من از شما گِله می کنم به خاطر همه ی اینها. به خاطر بیکاری که جامعه ی جوانمان را شکسته و افسرده کرده . من از شما گِله می کنم به خاطر تمام دروغ هایی که در این چهار سال گفتید. من از شما شکایت می کنم به خاطر اینکه نمی توانم به هیچ کاندیدایی اعتماد کنم. نه به شیخ مهدی کروبی که با ساسی مانکن دیدار کرده و نه به میرحسین موسوی که از بسیج به عنوان مدرسه ی عشق نام برده و عکس هایش با چفیه را،گوشه و کنار آویزان کرده اند. من اینهمه نفرت را با چقدر آب بشویم آقای رئیس جمهور؟ اصلا پاک شدنی ست؟

از شما می پرسم: ایران ، دوباره ایران خواهد شد؟ آیا خواهم توانست با صدای بلند بخوانم "دوباره می سازمت وطن اگرچه با خشت جان خویش / ستون به سقف تو می زنم اگر چه با استخوان خویش" نمی دانم . . . نمی دانم . . .

وطن پرنده ی پر در خون ، وطن شکفته گل در خون، وطن فلات شهید و شمع، وطن پا تا به سر خون

بدرود آقای رئیس جمهور!

 

فریادی و . . . دیگر هیچ

 

نوشته شده در سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 1:24 توسط باران| |


Design By : Night Skin