نفس عمیق
. . . فریادی شو تا باران
۱۰ وای باران ! باران ! شیشه ی پنجره را باران شُست از دل من اما چه کسی نقش تو را خواهد شُست ؟!! از وقتی خودم را شناختم سعی کردم به روح م اهمیت بیشتری بدهم تا جسم م. بگذارم بزرگ شود. پرورشش دهم. همیشه با خودم جنگیدم. از کنایه ها نرنجیدم و از بی مهری ها. اشک نریختم. من قد می کشیدم و سال پشت سال می گذشت. جدال جسم و روح اما هنوز ادامه داشت. مثل همان دعوای همیشگی بین علم و ثروت. اما امروز جسم م خودش را به رخ روحم کشید و پیروزمندانه گفت: دیدی من بر حق ترم؟ دیدی انسان ها برای جسم بیشتر ارزش قائلند تا روح؟ من باعث زنده گی هستم. اما تو چه؟ باشی یا نباشی؟! دیدی می گفتم ولی تو باور نمی کردی؟ روح بیچاره ام گوشه ای نشست و به خود پیچید. روح م داشت می شکست. اشک می ریختم. درد داشت. می فهمی شکستن چقدر درد دارد؟ دردی که شکستن هیچ جسمی یارای مقابله اش نیست. حالا از درد زوزه می کشد ولی ایستاده و فریاد می کند: با اینکه نفس از توست. اما چه کسی ست که نداند تا من راضی نباشم، هیچ جسمی افاقه نخواهد کرد ؟ تا من اجازه ندهم تو . . . باور کنی یا نه! قبول داشته باشی یا نه ! من برترم. حتی اگر هیچ انسانی پیدا نشود که شهادت به برتر بودنم بدهد . من برترم به پاس سال های پایمردی ام . به پاس گردن کج نکردنم. به پاس استقامتم ، به حرمت رنج هایم . . . - سکوت - 
| Design By : Night Skin |

